ا الاولى ) چيست ، مگر بحث در اين بود كه ما مرگ ديگرى هم داريم ، تا بگويند: نه همان مرگ اولى است و لا غير؟
در پـاسـخ مـى گـويـم : - و اللّه الموفق للصواب - معنايش اين است كه همانطور كه قـبـلا مـرگـى داشـتـيـد و بـه دنـبال آن حياتى باز هم مرگى در پى داريد و به دنبالش حياتى ، همچنان كه در آيه (و كنتم امواتا فاحياكم ثم يميتكم ثم يحييكم ) به اين معنا اسـت مـشـركين هم كه منكر معادند گفته اند: نه غير از مرگ اولى چيزى نيست . و منظورشان ايـن اسـت كـه مـرگـى كـه دنـبـالش حـياتى باشد غير از همان مرگ اولى كه به دنبالش زندگى دنيا قرار دارد نيست ، ديگر چنين مرگى در پى نداريم ، مرگى كه در پى داريم مرگى است كه دنبالش حيات نيست ، در نتيجه اين آيه همان مطلبى را بيان مى كند كه آيه : (ان هى الا حياتنا الدنيا) آن را بيان مى كرد. اين بود گفتار زمخشرى در كشاف .
مـمـكن هم هست ما آيه را به وجه سومى توجيه كنيم ، و بگوييم : اين گفتار مشركين بعد از شنيدن آيه (قالوا ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين ...) بوده كه در تفسير آن گفتيم كه مـنـظـور از امـاتـه اول ، مـرگ بـعـد از زندگى دنيا است ، و مراد از اماته دوم مرگ بعد از زندگى برزخ است ، و مشركين با اين كلام خود: (ان هى الا موتتنا الاولى ) مرگ دوم را كـه مـسـتـلزم زنـدگى بعد از مرگ و در برزخ است نفى كردند، چون مرگ آدمى را انعدام و بطلان ذات او مى پنداشتند.
و مـمـكن است آن را به وجه چهارمى توجيه كرد، و گفت : قيد (اولى ) به حكايت بر مى گـردد، نـه بـه مـطـلب حـكـايـت شـده ، و تنها سخن كفار اين بوده باشد كه : (ان هى الا مـوتـتـنا). و بنابر اين معناى كلام اين مى شود: مشركين حيات بعد از موت را انكار و نفى مـى كـنـنـد: و مى گويند: (ان هى الا موتتنا) و منظورشان از كلمه (موتتنا) همين مردن اولى از آن دو مرگى است كه ما در آيه (قالوا ربنا امتنا اثنتين ...) ذكر كرديم .
و اين وجوه چهارگانه از نظر نزديكى و دورى از ذهن مختلفند، از همه آنها نزديك تر وجه سوم ، و سپس چهارم و آنگاه اول است .

فاتوا بابائنا ان كنتم صادقين 

ايـن جـمـله تـتـمـه كـلام مـشـركـيـن مـنـكـر مـعـاد اسـت ، و خـطـابـشـان در آن بـه رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) و مؤ منين است كه مساءله معاد و احياء مردگان را به رخ آنان مى كشيدند. و مشركين در اين جمله از گفتار خود، آن را رد نموده ، گفته اند كه (اگر راست مى گويد پدران ما را بياوريد) يعنى پدران گذشته ما را با دعاى خود و يـا بـا هـر وسـيـله كـه در دسـت داريد زنده كنيد تا بدانيم كه در ادعاى خود كه اموات به زودى زنده مى شوند و مرگ عبارت از انعدام نيست راست مى گوييد.

اهم خير ام قوم تبع و الذين من قبلهم اهلكناهم انهم كانوا مجرمين 

اين آيه شريفه تهديدى است به كفار مشرك كه خدا هلاكشان خواهد كرد، همانطور كه قوم تبع و اقوام قبل از ايشان را هلاك كرد.
(تبع ) كه در اين آيه شريفه نامش آمده ، يكى از پادشاهان حمير است كه در يمن حكومت مـى كـردنـد، و بـه طـورى كـه نـقـل كـرده انـد نـامـش (اسـعـد ابـو كـرب ) و بـه قـول بـعضى ديگر (سعد ابو كرب ) بوده ، و به زودى پاره اى از داستانش در بحث روايتى خواهد آمد. و در آيه شريفه نوعى اشاره هست به اينكه خود تبع هلاك نگشته است .

و مـا خـلقـنـا السـمـوات و الارض و مـا بـيـنـهما لا عبين ما خلقناهما الا بالحق و لكن اكثرهم لا يعلمون 

ضـمـيـر تثنيه در كلمه (بينهما) به جنس سماوات و ارض برمى گردد، نه به الفاظ آنـهـا، چـون اگـر بـه الفـاظ آنـهـا كه جمع است برمى گشت ، بايد ضمير را هم جمع مى آورد، و مى فرمود: (بينها).
و حـرف (بـاء) در كـلمـه (بـالحـق ) بـاء مـلابست است ، و جمله را چنين معنا مى دهد: ما آسمانها و زمين و بين آن دو را نيافريديم ، مگر در حالى كه متلبس به حق بودند. بعضى از مـفـسرين احتمال داده اند كه باء براى سببيت باشد، و معنا چنين باشد: ما آنها را به هيچ وسـيـله و سـبـبـى از اسـبـاب نيافريديم ، مگر به سبب حق كه همان ايمان و اطاعت و بعث و جزاء است .
ولى دورى اين احتمال از ذهن براى خواننده عزيز پوشيده نيست .
اثبات معاد با بيان اينكه خلقت آسمان ها و زمين به حق بوده 
و مـضـمون اين دو آيه شريفه يك حجت برهانى است بر ثبوت معاد، به اين بيان كه اگر فـرض كـنـيـم مـاوراى ايـن عـالم عـالم ديـگـرى ثـابـت و دائم نـبـاشد، بلكه خداى تعالى لايـزال مـوجـوداتـى خـلق كـند، و در آخر معدوم نموده ، باز دست به خلقت موجوداتى ديگر بزند، باز همانها را معدوم كند اين را زنده كند، و سپس بميراند، و يكى ديگر را زنده كند، و هـمـيـنـطـور الى اءلابد اين عمل را تكرار نمايد، در كارش بازيگر و كارش عبث و بيهوده خـواهـد بـود، و بـازى عـبـث بـر خـدا مـحـال اسـت ، پـس عـمـل او هـر چـه بـاشـد حـق اسـت ، و غـرض ‍ صـحـيـحـى بـه دنبال دارد. در مورد بحث هم ناگزيريم قبول كنيم كه در ماوراى اين عالم عالم ديگرى هست ، عـالمـى بـاقـى و دائمـى كـه تـمـامـى مـوجـودات بـدانـجـا مـنـتـقـل مـى شـونـد، و آنـچـه كـه در ايـن دنـيـاى فـانـى و نـاپـايـدار هست مقدمه است براى انتقال به آن عالم و آن عالم عبارت است از همان زندگى آخرت .
و مـا در بـاره ايـن بـرهـان در تفسير آيه 16 از سوره انبياء و آيه 27 از سوره (ص ) بحث مفصل كرده ايم ، بدانجا مراجعه شود.
و جمله (و لكن اكثرهم لا يعلمون ) توبيخ كفار است به نادانى .

ان يوم الفصل ميقاتهم اجمعين 

اين آيه شريفه خصوصيات و صفات آن روز را كه برهان قبلى اثباتش مى كرد بيان مى كـنـد، و مـى فرمايد در روز قيامت تمامى مردم از اولين و آخرين براى رب العالمين بپا مى خيزند.
و اگر آن را (يوم الفصل ) خوانده ، بدين جهت است كه خداى تعالى در آن روز بين حق و باطل جدايى مى افكند، و محق را از مبطل ، و متقى را از مجرم جدا مى كند. ممكن هم هست از اين جهت باشد كه آن روز روز قضاء فصل الهى است .
(ميقاتهم اجمعين ) - يعنى روز فصل روز ميقات همه آنان است . ممكن هم هست منظور از همه ، تمامى مردم نباشد، بلكه تمامى نامبردگان در سابق ، يعنى قوم تبع و قوم فرعون و قريش و ديگران باشد.

يوم لا يغنى مولى عن مولى شيئا و لا هم ينصرون 

اين آيه شريفه (يوم الفصل ) را بيان مى كند. و كلمه (مولى ) به معناى كسى است كـه حـق دارد در امـور ديـگرى تصرف كند، و هم به آن كسى كه وى نسبت به او ولايت دارد اطـلاق مـى شـود، و كـلمـه (مـولى ) ى اولى در آيـه شـريـفـه بـه مـعـنـاى اول و دومى به معناى دوم است .

مـــعـــنـــا و وجـــه اينكه در قيامت اغناء و نصرت نخواهد بود و مقصود از استثناء (الا من رحمالله ...) 
و آيـه شريفه نخست اين معنا را نفى مى كند كه در آن روز كسى به درد كس ديگر بخورد. و در ثـانى خبر مى دهد از اينكه در آن روز كفار يارى نخواهند شد. و فرق بين اين دو معنا ايـن اسـت كـه بـه درد خـوردن و اغـنـاء (بـى نياز كردن ) در امورى است كه بى نياز كننده خودش به تنهايى و مستقلا آن امر را عهده دار شود، و براى ديگرى و عوض او انجامش دهد، و 