يـگـرى هـيـچ دخـالتـى در آن كـار نـداشـتـه بـاشـد، ولى نـصـرت در جـائى اسـتـعـمـال مـى شـود كـه هم ناصر دخالت داشته باشد و هم منصور، چيزى كه هست دخالت مـنـصـور بـه تـنـهـايـى بـراى انـجـام آن كـار كـافـى نـبـاشـد، و بـا نـصـرت نـاصـر تكميل گردد.
وجه اينكه هم اغناء را نفى مى كند و هم نصرت را، اين است كه اينگونه كمك ها همه در دنيا مـؤ ثـر واقـع مـى شوند، و اسباب پيشرفت كار به شمار مى آيد، و روز قيامت روزى است كـه تمامى سبب هاى دنيوى از كار مى افتد، همچنان كه قرآن كريم در جاى ديگر فرموده : (و تقطعت بهم الاسباب ) و نيز فرموده : (فزيلنا بينهم ).

الا من رحم اللّه انه هو العزيز الرّحيم 

ايـن اسـتـثـنـاء از ضـمـيـر جمع در (لا ينصرون ) است ، يعنى از بين همه مردم كه گفتيم يارى نمى شوند، تنها كسانى استثناء شده اند كه مورد ترحم خدا واقع شده باشند. پس مـى تـوان گـفـت : ايـن آيـه شـريـفـه يـكـى از ادله شـفـاعـت در قـيـامـت اسـت كـه تفصيل كيفيت دلالتش در بحث شفاعت در جلد اول اين كتاب گذشت .
البـتـه ايـن در صـورتـى اسـت كـه ضـمير در (لا ينصرون ) به عموم مردم برگردد، همچنان كه ظاهرش هم همين است ، و اما اگر تنها به كفار برگردد - آن چنان كه بعضى احـتـمالش را داده اند - آن وقت استثناء مذكور منقطع و بدون مستثنامنه خواهد بود، و معنايش ايـن مـى شـود كـه : كفار يارى نمى شوند، و ليكن كسى كه مورد رحمت خداى تعالى قرار گـيرد كه همان متقيانند، يارى مى شوند، چون آنان بى نيازند از مولائى كه به دردشان بخورد، و از ناصرى كه ياريشان دهد.
و امـا ايـن احـتـمـال كـه بـعـضـى داده انـد كـه اسـتـثـنـاء مـتـصـل اسـت و مـسـتـثـنـا منه لفظ مولى باشد، فسادش از بيان گذشته ما روشن گرديد، براى اينكه در معناى كلمه اغناء گفتيم كه در مواردى تحقق مى يابد كه دست خود انسان از تـمـامـى سـبـبـهـاى نـجـات قـطـع شـده بـاشـد، و آن وقت ديگرى آدمى را نجات دهد. در اين حـال اسـت كـه مـى گـويـيم : فلانى بى نياز از ما شد، و كسى كه مولائى ندارد كه بى نـيـاز از او بـاشـد ديـگر استثناء پذير نيست ، و كسى كه به حكم (و لا هم ينصرون ) نـاصـرى نـدارد نـيـز اسـتثناء پذير نيست ، چون گفتيم كه نصرت عبارت است از ضميمه شدن عاملى از خارج به عاملى از ناحيه خود انسان ، تا كارى از پيش برده شود. و در آيه مـورد بـحـث كـسـى مـمـكـن اسـت يـارى شـود و شـفـيـع آدمـى گـردد كه از ناحيه خود آدمى هم عـامل نجاتى - كه عبارت است از دين پسنديده - وجود داشته باشد كه بيان مفصلش در بحث شفاعت گذشت . بله اين احتمال را مى توان با مضمون روايت شحام كه به زودى خواهد آمد توجيه نمود.
(انه هو العزيز الرّحيم ) - يعنى او غالبى است كه هرگز مغلوب چيزى نمى شود، و چـيـزى نـيـسـت كـه بـر او غـالب آيـد تـا بـتـوانـد از عـذاب هـر كـس كـه بخواهد عذاب كند جلوگيرش شود، و يا از افاضه خير بر كسى كه بخواهد بر او ترحم كند و به او خير برساند، مانع آيد. اين نكته هم از نظر خواننده پوشيده نيست كه بين اين دو اسم از اسماء خـداى تـعـالى تـنـاسـبـى با مضامين آيات وجود دارد كه شايد در نامهاى ديگر، آن تناسب نباشد.

ان شجره الزقوم طعام الاثيم 

در سـابـق در تـفـسـيـر سـوره صـافـات در معناى (شجره زقوم ) سخن رفت . و اما كلمه (اثـيـم ) به معناى كسى است كه در اثر تكرار يك گناه و يا گناهان بسيار روحيه اى عـصـيـانـگـر و گـنـاه دوسـت پـيـدا كـرده بـاشـد، و ايـن آيـه تـا هـشـت آيـه بـعـدش حال اهل آتش را بيان مى كند.

كالمهل يغلى فى البطون كغلى الحميم 

كلمه (مهل ) به معناى مذاب مس ، قلع و ديگر فلزات مى باشد. و كلمه (غلى ) و كلمه (غليان ) هر دو به معناى جوشيدن است . و كلمه (حميم ) به معناى آب بسيار داغ است و كـلمـه (كـالمـهل ) خبر دوم براى (ان ) است ، همچنان كه جمله (طعام الاثيم ) خبر اول آن است . و جمله (يغلى فى البطون كغلى الحميم ) خبر سوم آن است ، و معناى آيه روشـن مـى بـاشـد، (مـى فـرمـايـد: شـجـره زقـوم سـه خـصـيـصـه دارد، اول اينكه طعام گناه دوستان است ، و دوم اينكه چون سرب و يا مس مذاب است ، و سوم اينكه در درون شكمها چون آب جوش غليان مى كند). 

خذوه فاعتلوه الى سواء الجحيم 

كـلمـه (اعـتـلوا) جـمع امر حاضر از مصدر (عتل ) است ، كه به معناى كشيدن به عنف و بـه زور اسـت ، و (سـواء الجـحـيم ) به معناى وسط دوزخ است . و خطاب (بگيريد او را) بـه مـلائكـه اى اسـت كه موكل بر آتشند. و معناى آيه اين است كه : ما به ملائكه مى گـويـيـم ايـن گـنه پيشه را بگيريد، و به عنف به سوى وسط دوزخ بكشيد، تا آتش از هـمـه جـهـات بـر او احـاطـه يـابد. همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و ان جهنم لمحيطه بالكافرين ).

ثم صبوا فوق راسه من عذاب الحميم 

گـويـا مـراد از (عـذاب ) وسـيله عذاب است ، و اضافه (عذاب ) به كلمه (حميم ) اضـافـه بـيـانـيـه اسـت ، و مـعناى آيه اين است كه : سپس از بالاى سرش آن مايع مذاب و جوشانى كه وسيله عذاب او است بر سرش بريزيد.

ذق انك انت العزيز الكريم 

ايـن جـمـله خـطـابـى اسـت بـه گـنـاه پـيـشـه اى كـه در حـال چـشـيـدن عـذاب هـاى پى در پى است . و اگر او را عزيز و كريم خواند، با اينكه در نـهـايـت ذلت و پـسـتى و ملامت است در حقيقت نوعى استهزاء به او است تا عذابش شديدتر گـردد. چـون ايـنـگـونـه افـراد در دنـيـا بـراى خـود عـزت و كـرامـتـى قائل هستند و به هيچ وجه حاضر نيستند از آن عزت و كرامت موهوم دست بردارند، همچنان كه از آيه (و ما اظن الساعه قائمه و لئن رجعت الى ربى ان لى عنده للحسنى ) كه حكايت گفتار همين گونه مردم است ، اين پندار به خوبى به چشم مى خورد.

ان هذا ما كنتم به تمترون 

كـلمـه (تـمـتـرون ) جـمـع مـضـارع حـاضر از مصدر (امتراء) است كه به معناى شك و ترديد است ، و اين آيه شريفه هم تتمه گفتار ملائكه به گناه پيشگان است ، كه در آن ، عـذاب آنـهـا را تـاءكـيـد و خـطاكارى و لغزش آنها در دنيا را اعلام مى دارد، چون در دنيا در چـيـزى شك و ترديد كردند كه امروز آن را با تمام وجود خود لمس مى كنند، و به همين جهت از تحمل عذاب تعبير كرد به چشيدن ، چون وقتى بخواهند بگويند درك من نسبت به آن درد و يا آن لذت دركى تام و تمام بود، مى گويند من آن درد را چشيدم ، يا من آن لذت را چشيدم .
مـمـكـن هـم هـسـت آيـه شـريـفـه استيناف و كلامى نو از خداى تعالى باشد، كه بعد از ذكر حـال كـفـار در قيامت ايشان را با آن مخاطب مى سازد. و چه بسا جمله (كنتم به تمترون ) مـؤ يـد ايـن احـتـمـال بـاشـد، براى اينكه خطاب هاى سابق همه به صورت مفرد بود و در خصوص اين آيه خطاب به صيغه جمع است .

ان المتقين فى مقام امين 

كلمه (مقام ) به معناى محل قيام ، يعنى محل ثبوت و پابرجايى هر چيز است ، و به همين جهت محل اقامت را نيز مقام گفته اند. و كلمه (امين ) صفتى است از (امن ) يعنى نرسيدن مـكروه . و معناى جمله اين است كه : پرهيزكاران - در روز قيامت - در محلى امن از هر مكروه و از مطلق ناملايمات ثابت 