و مستقر مى باشند.
بـا ايـن بيان روشن مى شود كه نسبت دادن (امن ) به (مقام ) و گفتن (مقام امين ) از بـاب مـجاز در نسبت است ، چون گفتيم امين صفت صاحب مقام است و در ظاهر به خود مقام نسبت داده شده است .

فى جنات و عيون 

ايـن جـمـله بـيـانـى اسـت بـراى جـمـله (فـى مـقام امين ). و اگر (عيون چشمه ها) را هم مـنـزلگـاهـى بـراى اهـل بـهـشـت مـعـرفـى نـمـوده ، بـه اعـتـبـار ايـن اسـت كـه اهـل بـهـشـت در مـجـاورت چـشـمه ها قرار دارند، و نيز بدين جهت است كه چشمه ها هم در همان بـهـشـت هـا واقـعـنـد، و اگـر جـنـات را جـمـع آورده ، بـا ايـنـكـه ظـرف و مـحـل زندگى هر كس يك جنت است ، به اين اعتبار است كه بهشت ها داراى انواعى هستند. و يا براى اين بوده كه براى هر فرد از متقين به تنهايى يك بهشت و يا چند بهشت است .

يلبسون من سندس و استبرق متقابلين 

كلمه (سندس ) به معناى پارچه نازكى است كه از ابريشم بافته شده باشد، و كلمه (اسـتـبـرق ) پـارچـه ضـخـيـم ابـريـشـمـى اسـت ، و هـر دو كـلمـه در اصل فارسى بوده ، و به زبان عرب داخل شده است .
(مـتـقـابـليـن ) - يـعـنـى روبـروى هـمـنـد تـا بـا هـم انـس داشـتـه بـاشـنـد، چـون نزد اهل بهشت هيچ ناملايمى نيست ، زيرا فرمود: در مقامى امين قرار دارند.

كذلك و زوجناهم بحور عين 

يـعـنـى بـه هـمـيـن مـنـوال اسـت كـه وصـف كـرديـم ، و مـراد از تـزويـج اهـل بـهـشت با حوريان اين است كه قرين حوريان هستند، چون اين تزويج به معناى ازدواج اصطلاحى نيست ، بلكه از زوج به معناى قرين است ، كه معناى اصلى لغوى آن است .
و كلمه (حور) جمع حوراء است ، كه به معناى زنى است كه سفيدى چشمش بسيار سفيد، و سـيـاهـى آن نـيز بسيار سياه باشد، و يا به معناى زنى است كه داراى چشمانى سياه چون چشم آهو باشد. و كلمه (عين ) جمع كلمه (عيناء) يعنى درشت چشم است و از ظاهر كلام خـداى تـعـالى بـرمـى آيـد، كـه حـور العـيـن غـيـر زنـان دنـيـايـنـد، كـه آنـان نـيـز داخل بهشت مى شوند.

يدعون فيها بكل فاكهه آمنين 

يعنى تمام اقسام ميوه ها را مى طلبند، و مى خورند، در حالى كه از ضرر آنها ايمنند.
تـوضـيـح مـراد از ايـنـكـه فـرمـود اهـلبـهـشت جز مرگ نخستين مرگى نمى چشند و جواب از اشكالى درباره استثناء (الا الموتهالاولى )

لا يذوقون فيها الموت الا الموته الاولى و وقيهم عذاب الجحيم 

يـعنى غير از مرگ اول ديگر مرگى نمى چشند، و در بهشت خلد به حياتى ابدى كه ديگر دستخوش مرگ نمى شود زنده اند.
بـعـضـى از مـفـسـريـن در ايـن آيـه اشـكـال كـرده انـد، بـه ايـنـكـه اسـتـثـنـاء مـرگ اول از جـمـله در بـهـشـت مـرگـى نـمـى چـشـنـد مـگـر مـرگ اول را، چـنـيـن مـى رسـانـد كه در بهشت يك مرگ مى چشند، در حالى كه قطعا خلاف اين معنا منظور است .
و بـه بـيـانـى روشـن تـر ايـنـكـه : مـنـظـور از مـرگ اول مـسـلمـا مـرگ در دنـيـا اسـت كـه نـسـبـت بـه اهـل بـهـشـت پـيـشـامـد گـذشـتـه اى است ، و مـحـال اسـت كـه انـسـان در آيـنـده اش يـعنى در بهشت متصف و متلبس به چيزى باشد كه در گـذشـتـه واقـع شـده ، و گـذشـتـه اسـت ، و بـا ايـن حـال چـه مـعـنـا دارد كـه در آيه بفرمايد: (در آينده يعنى در بهشت نمى چشند مگر مرگ در گذشته را)؟.
البته در اينجا اشكال ديگرى نيز هست كه مفسرين متعرض آن نشده اند، و آن اين است كه در سابق در تفسير آيه : (ربنا امتنا اثنتين و احييتنا اثنتين ) گفتيم كه بين زندگى دنيا و قـيـامـت ، دو بـار مـرگ اتـفـاق مـى افـتـد، يـكـى مـرگ در دنـيـا بـراى انـتـقـال از دنـيـا بـه بـرزخ و يـكـى هـم مـرگ در بـرزخ بـراى انـتـقـال از آن بـه زنـدگـى آخـرت . و ظـاهـرا مـراد از مـرگ اول در آيـه مـورد بـحـث ، مـرگ دنـيـا اسـت كـه آدمـى را بـه بـرزخ مـنـتـقـل مـى كـنـد، حال اشكال اين است كه بر فرض كه استثناء موته الاولى را به وجهى اصـلاح كـرديـم ، مـرگ دومـى چرا استثناء نشده ؟ و چه فرقى است بين آن دو كه بفرمايد داخـل بـهـشـت نـمـى شـونـد، مـگـر بـعـد از چـشـيـدن مـرگ اول ، و حال آنكه بايد بفرمايد مگر بعد از چشيدن دو مرگ .
بـعـضـى از مـفـسـريـن از اشـكـال اول پاسخ داده اند به اينكه استثناء (الا الموته الاولى ) استثناء منقطع ، و بى ربط به ما قبل است ، و معناى (لكن ) را مى دهد، و معناى آيه چنين است كه : (در بهشت مرگى نـمـى چـشـنـد، ليـكـن مـرگ هـمـان بـود كـه در دنـيـا چـشـيـدنـد و از دنـيـا بـه عـالم بـرزخ مـنـتـقـل شـدنـد) پـس عـمـوم جـمـله (در بـهـشـت مـرگـى نـمـى چـشـنـد) بـه حال خود باقى است .
و بـه فـرضـى هـم كه استثناء منقطع نباشد مى توان كلمه (الا) را به معناى (سواى ) و جـمـله : (الا المـوتـه الاولى ) را بـدل از كـلمـه (الموت ) دانست ، آن وقت اصلا اسـتـثـنـايـى در بـيـن نـمـى آيـد، و مـعـنـاى آيـه ايـن مـى شـود: (در بـهـشـت سـواى مـرگ اول چـيـزى از مـرگ نـمـى چـشـنـد، و امـا مـرگ اول را چـشـيـدنـد، و ديـگـر محال است همان را بچشند).
بعضى ديگر جوابهاى ديگرى داده اند كه قابل اعتناء نيست . و خواننده گرامى خود توجه دارد كـه ايـن دو پـاسـخـى هـم كـه نـقـل كـرديـم ايـن اشـكـال را كـه چـرا كـلمـه (اولى ) را بـه مـيان آورد جواب نمى دهد، و ما در تفسير آيه شـريـفـه (ان هـى الا مـوتـتـنـا الاولى وجـوهـى ) در پـاسـخ ايـن سـؤ ال آورديم .
پاسخ از اشكال دوم 
و امـا از اشـكـال دوم مـمـكـن اسـت هـمـان جـواب دوم از اشـكـال قبلى را داد، و گفت كه كلمه (الا) به معناى (سواى ) است ، چون گفتيم آدمى داراى دو مـرگ اسـت ، يـكـى مـرگ اول كـه آدمـى را از دنـيـا بـه بـرزخ نـقـل مـى دهـد، و دوم مـرگى كه آدمى را از برزخ به آخرت مى برد. و وقتى كلمه (الا) بـه مـعـنـاى (سـواى ) بـاشـد، و مـجـمـوعـا جـمـله (الا المـوتـه الاولى ) بدل از كلمه (الموت ) باشد، آيه شريفه در اين سياق و اين مقام خواهد بود كه غير از مـرگ اول را - يـعـنـى مـرگ دوم را كه همان مرگ برزخى است - نفى كند، و بفرمايد در بـهـشـت آخـرت اصلا مرگى نيست ؛ نه مرگ اول و دنياى ، براى اينكه آن را چشيدند، و نه غـيـر آن كـه مـرگ بـرزخ بـاشـد. بـا اين بيان علت تقييد موت به (اولى ) روشن مى شود.
(و وقـيـهـم عذاب الجحيم ) - كلمه (وقيهم ) مفرد ماضى از مصدر (وقايت ) است ، كـه بـه مـعناى حفظ هر چيز است از اينكه چيز ديگرى آن را اذيت كند و به آن ضرر بزند. پس معناى جمله اين است كه : خداوند ايشان را از عذاب دوزخ حفظ مى كند. در اين آيه شريفه بعد از آنكه مردن را از بهشتيان نفى كرد، و به عبارتى ديگر فرمود كه (بهشتيان به وسيله مرگ از آن عالم به عالمى ديگر منتقل نمى شوند) اينك در آخر آيه مى فرمايد: از حـالت تـنـعـم و سـعـادت در بـهـشـت ، بـه حـالت شـقـاوت و عـذاب در جـهـنـم نـيـز مـنـتـقـل نـمـى گـردنـد تـا هـر دو قـسـم انـتـقـال را تـكـمـيـل كـرده بـاشـد، هـم انتقال مكانى را و هم انتقال حالى را.

فضلا من ربك ذلك هو الفوز العظيم 

ايـن جـمـله ، جـم