اختصاص داده . گو اينكه آيات مزبور براى همه آيت مى بـاشـنـد ليـكـن از آنـجـا كـه تـنـهـا دانـشـمـنـدان و صـاحـبـان تعقل از آنها بهره مند مى شوند بدين جهت اين آيات را به ايشان اختصاص داده .
در ايـن مـيان مى بينيم كه از اين طبقه گاهى تعبير فرموده به قومى كه (يوقنون ) و گاهى به قومى كه (يعقلون ). و از تعبد مردم كه با فهم ساده خود پى به حقيقت مى برند تعبير فرموده به (مؤ منين ). از اين اختلاف در تعبير فهميده مى شود كه مراد از (ايمان اصل ) آن است كه آياتش ساده و بسيط است و چون به دست آمدن ايمان تدريجى نـيـسـت ، از دارنـدگـان ايـمـان تـعـبـيـر بـه وصـف كـرد، بـه خـلاف ايـمـان اهل يقين و عقل كه به خاطر دقت آيات آن ، و بلندى افق آنها، و به خاطر اينكه خرده خرده و بـه تدريج به دست مى آيد، از آنان به مضارع (يعقلون )، (يوقنون ) تعبير كرد كه دلالت بر استمرار تجددى دارد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن در تـوجـيـه تـرتـيـبـى كـه بـراى مـصـاديـق و اهـل آيـات سـه گـانـه هـسـت ، و ايـنـكـه چـرا اول اهـل ايـمـان ، و دوم اهـل ايقان و سوم اهل عقل را ذكر كرده گفته اند: اين ترتيب از نظر ترقى دادن مطلب است ، چـون ايـقان مرتبه خاصى است در ايمان ، و معلوم است كه بايد بعد از ايمان ذكر شود، و عـقـل هـم مـدار ايـمـان و ايـقـان اسـت ، چـون مـنـظـور مـا از عـقـل عـقـلى است كه مؤ يد به نور بصيرت باشد، و به وسيله چنين عقلى است كه ايمان و يـقـيـن از قرار گرفتن در دسترس شك و ترديد خلاص مى شود، و در نتيجه ايمان به حد يقين مى رسد، و با رسيدنش به حد يقين و محكم شدنش همه خيرات رو مى آورد. و در ترتيب آيـات نـيـز هـمـيـن تـرتـيـب كه در مراتب سه گانه است رعايت شده . اين توجيه از گفتار زمخشرى در كشاف استفاده مى شود.
اشـكـالى كـه مـا بـه كـلام زمـخـشرى داريم ، اين است كه مقتضاى توصيفى كه وى براى عـقـل كـرده ايـن اسـت كـه قـبـل از دومـى و حـتـى قـبـل از اولى قـرار گـيـرد، يـعـنـى مـرتـبه اول شـمـرده شـود، نـه سـوم . علاوه بر اينكه ما نفهميديم كه چگونه ممكن است شك عارض بر يقين شود، حتى تصورش هم براى ما ممكن نيست .
توجيه صاحب تفسير كشف در ترتيب مذكور در آيه و نقد آن 
بـعـضـى ديـگـر - كه همان صاحب تفسير كشف باشد - در توجيه ترتيب مزبور گفته اسـت بـديـن جـهـت اول ايـمـان و سـپـس ايـقـان و در آخـر تعقل را ذكر كرده كه تماميت نظر و تدبر در دوم ناگزير و محتاج است به نظر در اولى ، چـون آسـمـانـهـا و زمـيـن بـه وجـهـى از اسـبـاب پيدايش حيوان است ، و به همين جهت بايد قبل از يادآورى خلقت حيوان يادآورى شود. و همچنين نظر در سومى ناگزير مى سازد كه ما در دو تـاى اول نـيز نظر كنيم . اما اينكه بايد به اولى (خلقت آسمانها و زمين ) نظر كنيم كـه روشـن است و احتياج به بيان ندارد، و اما نظر و توجه به دومى (خلقت حيوان ) براى ايـن اسـت كـه خـلقـت حيوان علت غائى است . پس معرفت سومى موقوف است بر معرفت علت غائيش كه دومى است ، چون علت قبل از معلول است .
ايـن تـوجـيه نيز به فرض اينكه درست باشد توجيه ترتيب آيات سه گانه است ، نه مـراتـب صـفـات سـه گـانـه ايمان و ايقان و عقل . علاوه بر اينكه سومى هم مانند اولى از اسـبـاب بـوجـود آمـدن حـيـوان اسـت ، پـس بـايـد آن نـيـز قـبـل از دومـى ذكـر مـى شـد. و بـه وجـهـى دومـى عـلت غـائى اولى اسـت ، پـس بايد آن هم قبل از اولى ذكر مى شد، همانطور كه قبل از سومى ذكر شد.
كلام فخر رازى در توجيه ترتيب مذكور درآيد 
فـخـر رازى در تـوجيه اين ترتيب گفته است : سبب آن اين است كه اين معنا را بفهماند كه اگـر ايـمـان داريـد ايـن دلالت هـا را بـفـهـمـيـد، و اگـر ايـمـان نـداريـد، و در عـيـن حـال مـى خـواهـيـد داراى جـزم و يـقـيـن بـاشـيـد و از شـك و تـرديـد درآيـيـد، ايـن دلائل ديـگـر را بـفـهـمـيـد، و اگـر نـه ايـمـان داريـد و نـه مـى خـواهـيـد اهل يقين باشيد، پس حداقل در فهميدن دلائل سوم كوشش كنيد.
اين وجه هم به فرضى كه صحيح باشد توجيه ترتيب صفات سه گانه ايمان و ايقان و عـقل است ، نه توجيه اين كه چرا آيات سه گانه را بدين ترتيب ذكر كرده . علاوه بر اينكه لازمه اين توجيه آن است كه آيات سه گانه هيچ اختصاصى به صفات سه گانه نـداشـتـه بـاشـد، بـلكـه هـمـه اش مـربـوط بـه همه صفات باشد، و سياق آيات با چنين احتمالى مساعد نيست . از اين هم كه بگذريم از ظاهر كلام فخر رازى برمى آيد كه (يقين ) را بـه (جـزم ) - كه همان علم باشد - تفسير كرده . و بنابر اين تفسير، براى عقل چيزى جز حكم ظنى نمى ماند، و آن هم در معارف اعتقادى هيچ اعتبارى ندارد. 

تلك ايات اللّه نتلوها عليك بالحق فباى حديث بعد اللّه و اياته يؤ منون 

ايـمان به هرچيز عبارت است از علم به آن با التزام عملى به آن ، پس صرف علم و يقين به وجود چيزى بدون التزام عملى ، ايمان به آن چيز نيست . خداى تعالى در اين باره مى فرمايد: (و جحدوابها و استيقنتها انفسهم ). و نيز فرموده (و اضله اللّه على علم ).
و كلمه (آيات ) به معناى علامتهاى دلالت كننده است ، پس آيات تكوينيه خدا عبارت است از امـورى وجـودى كـه بـا وجـود خارجى خود دلالت مى كند بر اينكه خداى تعالى در خلقت عالم يگانه است ، و در اينكار شريكى ندارد، و به صفات كماليه متصف است و از هر نقص و حاجت منزه است .
مـــقـــصـــود از ايـــمــان به آيات خدا و معناى جمله (قباءىّ حديث بعد الله و اياته يؤ منون)
و ايمان به اين آيات معنايش ايمان داشتن به دلالت آنها بر هستى خدا است كه لازمه داشتن چنين ايمانى ، ايمان داشتن به خدا بر طبق دلالت اين ادله است ، نه خدايى كه اين ادله بر آن دلالت نكند.
و آيـات قـرآن كريم نيز از اين جهت آيات ناميده شده اند كه بيانگر آيات تكوينيه هستند، آيـات تـكـويـنـيـه اى كه گفتيم بر هستى و صفات خدا دلالت دارند. و يا از اين جهت آيات نـامـيده شده اند كه بيانگر معارف اعتقادى و يا احكام عملى ، و يا احكام اخلاقى مى باشند. احـكـامـى كه خدا آن را مى پسندد، و بدان امر مى كند، و از بندگانش مى خواهد كه به آنها عـمـل كـنـنـد؛ چـون مـضـامـيـن آن آيـات بـر آن احـكـامـى دلالت دارد كـه از نـاحـيـه خـدا نازل شده است ، و ايمان به اين آيات ايمان به دلالت آنها بر خداى تعالى است كه قهرا ملازم با ايمان به مدلول آنها نيز هست .
و نـيـز مـعـجـزات را از ايـن رو آيـات مـى نـامـنـد كـه اگـر از قـبـيـل مـرده زنده كردن و امثال آن باشد، آياتى كونيه است ، و همان دلالت آيات كونيه را دارد. و اگـر از قـبـيل پيشگوييها و يا خود قرآن كريم باشد كه برگشت دلالت آنها نيز بـه دلالت آيـات كـونـيـه خـواهـد بـود، چـون با هستى خود، دلالت مى كند بر هستى خداى تعالى و صفات او.
(تلك ايات اللّه نتلوها عليك ) - اين جمله اشاره است به آيات قرآنى كه بر آن جناب تـلاوت شـده ، و مـمـكـن هـم هـسـت اشـاره بـاشـد بـه آيـت هـاى وجـوديـى كـه در سـه آيـه قـبـل بـدان اشـاره شـده بـود. ايـن سـؤ ال پـيـش 