تـمـل اسـت بـر شـريـعـت مـوسـى (عـليـه السـلام ) و شـامـل انـجـيـل نـمـى شـود، بـراى ايـنـكـه انـجـيـل مـتـضـمـن شـريـعـت نـيـسـت ، و شـريـعـت انـجـيـل هـم هـمـان شـريـعـت تـورات اسـت . و هـمـچـنـيـن زبـور داوود (عـليـه السـلام ) را شامل نمى شود، براى اينكه زبور تنها ادعيه و اذكار است .
البـتـه مـمـكـن اسـت مـنـظـور از كـلمـه (الكـتـاب ) جـنـس كـتاب باشد كه در اين صورت شامل انجيل و زبور هم مى شود. و اين احتمال را هر چند بعضى از مفسرين داده اند، اما از اين نـظـر بـعـيـد اسـت كـه در قـرآن كـريـم هـيـچـگـاه كـلمـه كـتـاب جـز بـر كـتـابـى كـه مشتمل بر شريعت باشد اطلاق نشده است .
و مـراد از (حـكـم ) بـه قـريـنـه ايـنـكـه آن را بـا كتاب ذكر فرموده ، عبارت است از آن وظـائفـى كـه كـتـاب بـر آن حـكـم مـى كـنـد، هـمـچـنـان كـه مـى بـيـنـيم در آيه شريفه (و انـزل مـعـهـم الكـتـاب بـالحـق ليـحـكـم بـيـن النـاس فـيـمـا اخـتـلفـوا فـيـه )، ايـن اجمال ، تفصيل داده شده . و نيز در باره تورات فرموده (يحكم بها النبيون الذين اسلموا للذين هادوا و الربانيون و الاحبار بما استحفظوا من كتاب اللّه )، پس حكم يكى از لوازم كتاب است ، همچنان كه نبوت نيز از لوازم آن است .
و مـراد از (نـبـوت ) مـعـلوم اسـت . و خـداى تـعـالى از بـنـى اسرائيل جمع كثيرى را مبعوث به نبوت كرد، همچنان كه در روايات آمده ، و در قرآن كريم داستان جمعى از آن رسولان ذكر شده است .
(و رزقناهم من الطيبات ) - طيبات يعنى رزق طيب كه از آن جمله است (من ) و (سلوى ).
(و فـضـلنـاهـم عـلى العـالمـيـن ) - اگر مراد از كلمه (عالمين ) تمام عالميان باشد مـعـنـاى برترى بنى اسرائيل بر تمامى عالميان اين خواهد بود كه ما آنان را در پاره اى جهات بر همه عالميان برترى داديم ، مانند كثرت پيغمبرانى كه در آنان مبعوث شدند، و كثرت معجزاتى كه به دست انبياء آنها جارى شد. و اگر مراد از اين كلمه عالميان آن عصر بـاشـد، در ايـن صـورت مـراد از بـرتـرى ، بـرترى از همه جهات خواهد بود، چون بنى اسـرائيـل در عـصـر خـود از هـر جـهـت بـر سـايـر اقـوام و ملل برترى داشتند.

و اتيناهم بينات من الامر... 

مـراد از (بـيـنـات ) آيـات بـيـنـاتـى اسـت كـه هـر شـك و ريـبـى را از چـهـره حـق زايـل مـى سـازد. شـاهـد بـر ايـن مـعنا تفريع و نتيجه گيريى است كه از اين جمله نموده و دنـبالش فرموده : (در نتيجه اختلاف نكردند مگر بعد از آنكه به حقانيت دعوت يقين پيدا كردند).
و مـراد از كـلمه (امر) به قول بعضى از مفسرين امر دين است ، و حرف (من ) كه بر سـر آن درآمـده به معناى (فى ) است . و معناى جمله اين است : ما به ايشان دلائلى روشن در امـر ديـن داديـم . و بـنـابـرايـن معنا، معجزات موسى (عليه السلام ) هم مصاديقى از اين دلائل است .
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد از كـلمـه (امـر) كـار نـبـوت و دعـوت رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت ، و مـعـنـاى جـمـله ايـن است كه : ما از امر رسول خدا علامتهايى روشن به اهل كتاب داديم ، كه همه دلالت داشتند بر صدق ادعاى او، و يـكـى از آن عـلامـتـهـا ايـن بود كه پيغمبر آخر الزمان در مكه ظهور مى كند، و يكى ديگر ايـنـكـه بـه يـثـرب هـجـرت مـى كـنـد، و نـيـز اهـل يـثـرب او را يـارى مـى كـنـنـد، و امثال اين علامتها كه در كتب اهل كتاب پيشگويى شده بود.
(فما اختلفوا الا من بعد ما جاهم العلم بغيا بينهم ) - اين جمله به اختلافهاى دينى كه به در هم شدن حق و باطل در بين مردم جاهليت انجاميد اشاره نموده ، مى فرمايد: آن اختلافها و ايـن اخـتـلاط حـق و بـاطـل از جهت شبهه و جهل نبود، بلكه علماى ايشان آن را ايجاد كردند، چون در بين خود حسادت و دشمنى داشتند.
(ان ربـك يقضى بينهم يوم القيمه فيما كانوا فيه يختلفون ) - اين جمله اشاره است بـه ايـنـكـه اختلاف اهل كتاب ، و اختلاط حق و باطل در بين آنان بى اثر نيست ، و به زودى اثـرش را خـواهـد كـرد، و خداى تعالى در روز قيامت بين آنان داورى نموده ، بر حسب آنچه كه اعمالشان اقتضاء دارد جزايشان مى دهد.

ثم جعلناك على شريعه من الامر فاتبعها و لا تتبع اهواء الذين لا يعلمون 

خطاب در اين جمله به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است كه امتش نيز با او در آن خـطـاب شريكند. و كلمه (شريعه ) به معناى طريق و راهى است كه آدمى را به لب آب مـى رساند. و كلمه (امر) در اينجا به معناى امر دين است . و معناى جمله اين است كه : بـعـد از آنكه به بنى اسرائيل داديم آنچه را كه داديم ، تو را بر طريقه خاصى از امر ديـن الهـى قـرار داديـم ، و آن عـبـارت اسـت از شـريـعـت اسـلام كـه رسول اسلام و امتش بدان اختصاص يافتند.
(فاتبعها...) - در اين جمله رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را ماءمور مى كند كـه تـنـهـا پـيـرو ديـن و فـرامينى باشد كه به وى وحى مى شود، و از هواهاى جاهلان كه مخالف دين الهى هستند پيروى نكند.
از ايـن آيـه دو نـكـتـه استفاده مى شود: اول اينكه پيامبر اسلام هم مانند ساير امت مكلف به دستورات دينى بوده است .
دوم ايـنـكـه هـر حـكـم و عـملى كه مستند به وحى الهى نباشد، و يا بالاخره منتهى به وحى الهى نباشد، هوائى نفسانى از هواهاى جاهلان است ، و نمى توان آن را علم ناميد.

انهم لن يغنوا عنك من اللّه شيئا... 

ايـن جـمـله نـهـى از پـيـروى از اهـواء مـردم نـادان را تعليل مى كند. كلمه (يغنوا) از مصدر (اغناء) است كه به معناى بردن حاجت به نزد ديـگـرى اسـت . و حـاصـل مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه : تـو به درگاه خداى سبحان حوائج ضـرورى دارى كـه غـير او هيچ كس نمى تواند آن را بر آورد، و وسيله برآورده شدن آنها هـمـيـن اسـت كـه ديـن او را پـيـروى كـنـى ، پـس اين كفار كه انتظار دارند تو هواهايشان را پـيـروى كـنـى هـيـچ حـاجـتى از حاجات تو را برنمى آورند. و يا تو را به هيچ مرتبه از مراتب ، اغناء و بى نياز از خدا نمى كنند.
(و ان الظـالمـيـن بـعـضـهم اولياء بعض و اللّه ولى المتقين ) - آنچه كه از سياق به دست مى آيد اين است كه اين جمله تعليل ديگرى است براى نهى از پيروى از اهواء جاهلان . و نـيـز بـرمـى آيـد كـه مـراد از (ظـالمـيـن ) پـيـشـوايـانـى هـسـتـنـد كـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) ماءمور شده از اهواء مبتدعه آنها پيروى نكند. و مراد از (متقين ) كسانى هستند كه دين خدا را پيروى مى كنند.
و مـعـنـاى جمله اين است كه : خدا ولى و سرپرست كسانى است كه پيروى از دين او كنند، و بـراى ايـن سـرپـرست ايشان است كه متقى هستند، و خدا ولى مردم متقى است . و كسانى كه هـواهـاى جـاهلان را پيروى مى كنند، خداى تعالى ولى آنها نيست ، بلكه آنها خودشان ولى يـكـديـگـرنـد، چـون سـتـمـكـارنـد، و سـتـمـكـاران ولى يـكـديـگـرنـد. پـس تـو اى رسـول گـرامى ، دين مرا پيروى كن تا من ولى تو باشم ، و از اهواء آنان پيروى مكن تا آنـان ولى تـو نـشـونـد، چـون ولايت آنان هيچ دردى از تو دوا نمى كند، و 