 است مصدرى است به معناى اسم فاعل ، و معنايش (مستويا) و يا (متساويا) است . و كلمه (محياهم ) مصدر ميمى است ، و خود فاعل (سواء) است ، و ضمير (هم ) در آن به مجموع اجتراح كنندگان و مؤ منان بـر مـى گـردد. و هـمـچـنـيـن كـلمـه (مـمـاتـهـم ) كـه عـطـف بـدان شـده ، حال (محياهم ) را دارد.
و سياق آيه شريفه سياق انكار است ، و كلمه (ام ) در آن منقطعه است ، و معنايش اين است : (بـلكه آيا كسانى كه گناه مرتكب مى شوند، و جرم اكتساب مى كنند، پنداشته اند كه مـا آنان را مانند كسانى قرار مى دهيم كه ايمان آورده و عملهاى صالح مى كنند؟ در حاليكه زنـدگـى و مـرگـشان متساويست ) يعنى در حالى كه حيات اينان مانند حيات آنان ، و موت اينان مانند موت آنان است ؟ و در نتيجه ايمان آنان و متشرع بودنشان لغو و بى اثر است ؟ نه در حيات اثر دارد و نه در ممات ؟ و بود و نبودشان يكسان است ؟
(سـاء مـا يـحـكـمـون ) - اين جمله پندار مذكور آنان را رد مى كند، و مى فرمايد: اينكه پـنـداشتند و حكم كردند كه حيات و ممات مرتكبين گناهان و مؤ منان صالح يكسان است حكم بدى است كه كرده اند. و بدى حكم كنايه است از بطلان آن .
تـــوضـــيـــح ايـــنـــكـــه بـــد كـــاران نـــه در حـــيـــات و نــه در مـمـات بـا مـؤ مـنـان صـالحالعمل برابر نيستند 
پس اين دو طائفه نه در حيات مثل همند، و نه در ممات .
امـا ايـنـكـه در حـيـات بـرابـر نـيـسـتـنـد، بـراى ايـنـكـه اشـخـاصـى كـه داراى ايـمـان و عـمـل صـالح هـسـتـنـد، طـريقه زندگيشان را با بصيرت سلوك مى كنند، و در راه زندگى داراى هدايت و رحمتى از ناحيه پروردگار خويشند - همچنان كه در آيه قبلى فرموده بود - ولى آدم بـد كـار دسـتـش از ايـن بصيرت و هدايت و رحمت تهى است ، همچنان كه در جاى ديـگر فرموده : (فمن اتبع هداى فلا يضل و لا يشقى و من اعرض عن ذكرى فان له معيشه ضنكا) و نيز در جاى ديگر فرموده : (او من كان ميتا فاحييناه و جعلنا له نورا يمشى به فى الناس كمن مثله فى الظلمات ليس بخارج منها).
و امـا ايـنـكـه ايـن دو طـايـفـه در مـرگ مـساوى نيستند، براى اين است كه مرگ همان طور كه بـرهـانـهاى روشن شهادت مى دهد، انعدام و بطلان نفس انسانيت نيست ، و آن طور كه مبطلين مى پندارند كه آدمى بعد از مردن به كلى نابود مى شود نمى باشد، بلكه مردن عبارت اسـت از بـرگـشـتـن بـه سوى خداى سبحان ، و انتقال از سراى دنيا به سرائى ديگر. از سـرائى نـاپـايـدار بـه سـرائى پايدار و جاودان . سرائى كه مؤ من صالح در آن قرين سعادت و نعمت ، و ديگران در شقاوت و عذاب زندگى مى كنند.
و خـداى سـبـحـان در كـلمـات سابقش به اين معنا اشاره نموده ، مى فرمايد: (كذلك يحيى اللّه المـوتـى ) و نـيـز فـرمـوده (ثـم الى ربـكـم ترجعون ) و كلماتى ديگر از اين قـبـيـل . و نـيـز در كـلمـات آيـنده اش متعرض آن شده مى فرمايد: (و خلق اللّه السموات و الارض ‍ بالحق ....)
و آيه مورد بحث از نظر تركيب الفاظش ، و از نظر معنايى كه از آن فهميده مى شود، مورد اختلاف مفسرين واقع شده و هر يك براى آن وجهى درست كرده اند ولى آنچه ما از سياق آن مـى فـهـمـيـم هـمـان بـود كـه در بـيـان قـبـلى مـان گـذشـت ، و چـون فـائده اى در نـقـل وجوه ديگران نديديم از نقل آن صرفنظر كرديم ، و اگر خواننده عزيز بخواهد به آنها اطلاع يابد بايد به تفاسير مفصل مراجعه كند.

و خـلق اللّه السـمـوات و الارض بـالحـق و لتـجـزى كل نفس بما كسبت و هم لا يظلمون 

ظاهرا مراد از (سماوات و ارض ) مجموعه عالم محسوس است ، و حرف باء در كلمه بالحق مـلابـسـت را مـى رساند، و مى فهماند كه خلقت عالم در جامه حق صورت گرفت و خلاصه بـاطـل و بـازيچه نبوده ، و حق بودن اين عالم كون و فساد به اين است كه براى خلقت آن غايت و هدفى ثابت و باقى در ماوراى آن باشد.
و جمله (و لتجزى ...) عطف است بر كلمه (بالحق ). و (باء) در جمله (بما كسبت ) براى متعدى كردن فعل ، و يا براى مقابله است و معنايش اين است كه : خداوند آسمان و زمـيـن را بـه حق خلق كرد و تا هر نفسى در مقابل آنچه كسب و ارتكاب كرده جزاء داده شود، اگـر طـاعـت بـوده ثـواب ، و اگر معصيت بوده عقاب داده شود. و جمله (و هم لا يظلمون ) حـال از جـمـله (كـل نـفـس ) اسـت و مـعـنايش اين است كه : تا هر نفسى به آنچه كرده به عدالت جزاء داده شود.
احتجاج براى اثبات معاد با استناد به حق و عدالت 
در نتيجه برگشت معناى آيه به اين مى شود كه بگوييم : (و خدا آسمانها و زمين را به حـق و عـدالت بـيـافـريـد) در نتيجه به حق بودن خلقت اقتضاء مى كند كه در ماوراى اين عالم ، و بيرون از آن ، عالمى ديگر باشد كه در آن عالم ، موجودات جاودانه شوند. و به عـدل بـودن خـلقـت هـم ايـن اقتضاء را دارد كه به هر نفسى آن جزايى كه استحقاق دارد داده شـود؛ بـه نـيـكـوكـار جـزايـى نـيـكـو، و به بدكار جزايى بد داده شود، و چون اين عالم گنجايش آن جزاء را ندارد، قهرا بايد جزاى مذكور در نشاءه اى ديگر باشد.
و بـا ايـن بـيان مى توان گفت : آيه شريفه دو حجت بر معاد اقامه نموده : يكى حجتى است كه جمله (و خلق اللّه السموات و الارض ‍ بالحق ) بدان اشاره مى كند كه حجتى است از طريق حق . و دومى حجتى است كه جمله (و لتجزى ) از آن خبر مى دهد. حجتى كه از طريق عدالت اقامه شده است .
پـس بـرگـشـت ايـن دو حـجت به همان دو حجتى است كه آيه شريفه (و ما خلقنا السماء و الارض و مـا بـيـنـهـمـا بـاطـلا ذلك ظـن الذيـن كـفـروا فويل للذين كفروا من النار ام نجعل الذين امنوا و عملوا الصالحات كالمفسدين فى الارض ام نجعل المتقين كالفجار) متضمن آن است .
ابطال پندار كفار در يكسان دانستن مرگ نيكوكار و بدكار 
و آيـه شـريـفـه مـورد بـحـث بـا حجتى كه در بردارد، پندار كفار را كه مى پندارند مرگ نـيـكـوكار و بدكار يك جور است باطل مى كند، چون داستان مجازات در قيامت ، و ثواب دادن در مـقـابـل اطـاعت ، و عقاب در برابر معصيت ، اين يكسان بودن مرگ مطيع و عاصى را نفى مـى كـنـد. و لازمـه يـكـسـان نـبـودن آن ايـن اسـت كـه پـس پـنـدار ديـگـرشـان كـه خـيـال مـى كـردنـد زنـدگـى ايـن دو طـايـفـه مـثـل هـم اسـت نـيـز باطل باشد، براى اينكه وقتى ثابت شد كه در قيامت جزايى در كار است ، قهرا بايد در دنيا خدا را اطاعت كنند، و اين محسن و نيكوكار است كه به خاطر داشتن بصيرت در زندگى مـى تـواند آنچه را كه وظيفه است انجام دهد، و در نتيجه توشه آخرت خود را برگيرد. و اما موسى ء و بدكار بخاطر كورى و ضلالتش نمى تواند اين راه را پيدا نموده ، و آنچه فـردا بـه دردش مـى خـورد انـجـام دهـد، پـس مـحـسـن و مـسـى ء در دنـيـا هـم مثل هم نيستند.

افرايت من اتخذ الهه هويه و اضله اللّه على علم ... 

از ظاهر سياق چنين بنظر مى رسد كه جمله (افرايت ) در مقام شگفت انگيزى شنونده است ، مى خواهد بفرمايد: آيا تعجب نمى كنى از كسى كه حالش چنين حالى است ؟
و مراد از جمله (اتخذ الهه هويه ) از آنجا كه كلمه (الهه ) مقدم بر كلمه (هويه ) آمـده ، (بـا ايـنكه مى توانست بفر