ايد كسى كه هواى خود را خداى خود گرفته )، اين است كـه بـفهماند چنين كسى مى داند كه اله و خدايى دارد كه بايد او را بپرستد - و او خداى سـبـحان است - و ليكن به جاى خداى سبحان هواى خود را مى پرستد، و در جاى خدا قرار داده اطـاعـتـش مـى كـند. پس چنين كسى آگاهانه به خداى سبحان كافر است ، و به همين جهت دنـبـال جـمـله مـورد بـحـث فـرمـود: (و اضله اللّه على علم ) - خدا او را در عين داشتن علم گمراه كرد).
حقيقت عبادت اطاعت كردن است 
و معناى گرفتن اله ، پرستيدن آن است . و مراد از پرستش هم اطاعت كردن است ، چون خداى سـبـحـان اطـاعـت را عـبـادت خـوانـده ، و فـرموده : (الم اعهد اليكم يا بنى آدم ان لا تعبدوا الشـيـطـان انـه لكم عدو مبين و ان اعبدونى ) و نيز فرموده : (اتخذوا احبارهم و رهبانهم اربابا من دون اللّه ) و نيز فرموده : (و لا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون اللّه ).
و اعـتـبـار عـقـلى هـم مـوافق با اين معنا است ، چون عبادت چيزى به جز اظهار خضوع و مجسم نـمودن بندگى بنده نيست . عابد در عبادتش ‍ مى خواهد اين معنا را مجسم سازد، كه من بجز آنـچـه مـعـبـودم اراده كـرده اراده نـمـى كـنـم ، و بـه جـز آنـچـه او راضـى اسـت عمل نمى كنم . و بنابراين ، هر كس هر چيزى را اطاعت كند در حقيقت او را عبادت كرده و او را مـعـبـود خـود گـرفـته است ، پس اگر هواى نفس خود را اطاعت كند، آن را اله خود گرفته و پرستيده ، با اينكه غير خدا و غير هر كسى كه خدا دستور دهد نبايد اطاعت شود.
معناى (اله ) گرفتن (هوى ) 
پـس مـعـنـاى اينكه فرمود: (افرايت من اتخذ الهه هويه ) اين مى شود: آيا عجب نيست كه كـسى هواى نفس خود را بپرستد، و آن را اطاعت و پيروى كند با اينكه مى داند غير از هواى نـفـس مـعـبـودى دارد كـه بـايـد او را بـپـرسـتـد و اطـاعـت كـنـد، و ليـكـن در عـيـن حال معبود و مطاع خود را هواى نفس خود مى گيرد؟
مفاد جمله : (و اضله الله على علم ) و بيان عدم منافات بين ضلالت و علم 
و مـعـنـاى اينكه فرمود: (و اضله اللّه على علم ) اين است كه : چنين كسى با اضلالى از خـداى تـعـالى گـمـراه شـده ، و اگـر خـداى تعالى گمراهش كرده از باب مجازات بوده ، براى اينكه او هواى نفس خود را پيروى كرده ، و خدا او را گمراه كرد، در عين اينكه او عالم بود، و مى دانست كه بيراهه مى رود.
خـواهـى گـفـت : چـطـور مـمـكـن اسـت كـسـى بـا بـلد بـودن راه در عـيـن حـال بـيراهه برود؟ و يا چگونه تصور مى شود كه انسان با داشتن يقين به چيزى آن را انـكـار كند، كه آيه شريفه (و جحدوا بها و استيقنتها انفسهم ) آن را از پاره اى انسانها حكايت مى كند؟
در جـواب مـى گـويـيـم : مـنـافـات نـدارد كـه آدمـى راه را بـدانـد، و در عـيـن حـال بـيـراهـه بـرود، و يـا بـه چـيـزى يـقـيـن داشـتـه بـاشـد در عـيـن حـال آن را انـكـار كـنـد، بـراى ايـنـكـه عـلم ملازم هدايت نيست ، همچنان كه ضلالت ملازم با جـهـل نيست ، بلكه آن علمى ملازم با هدايت است كه تواءم با التزام عالم به مقتضاى علمش بـاشـد؛ يـعـنـى عـالم مـلتـزم بـه لوازم عـلم خـود نـيـز بـاشـد و بـه آن عـمـل كند تا دنبالش هدايت بيايد. و اما اگر عالم باشد، ولى به خاطر اينكه نمى تواند از هواى نفس صرفنظر كند ملتزم به مقتضا و لوازم علم خود نباشد، چنين علمى باعث اهتداء او نـمـى شود، بلكه چنين علمى در عين اينكه علم است ضلالت هم هست . و همچنين يقين ، اگر تواءم با التزام به لوازم آن نباشد، با انكار منافات ندارد.
و امـا ايـنـكـه بـعضى از مفسرين گفته اند مراد (از علم در اين آيه علم خداى تعالى است ، يعنى خدا با علم خودش به حال اين بنده او را گمراه كرده ) معنايى است كه از سياق آيه دور است .
(و ختم على سمعه و قلبه و جعل على بصره غشاوه ) - اين قسمت از آيه به منزله عطف تفسيرى است براى جمله (و اضله اللّه على علم ). و (ختم بر سمع و قلب ) مهر بر گـوش و دل زدن اسـت ، بـه طـورى كـه ديـگـر حـق را نـشـنـود و تـعـقل نكند. و (غشاوه قرار دادن بر بصر) اين است كه ديگر حق را؛ يعنى آيات خدا را، نـبـيـند. و حاصل همه اينها اين است كه گوش و قلب و چشم اثر خود را - كه همان التزام به حقى است كه درك مى كند - نداشته باشد، و استكبار و پيروى هواى نفس او را نگذارد كـه زيـر بـار حـق بـرود. قـبلا هم خواننده محترم توجه فرمود كه گفتيم ضلالت از راه ، مـنـافـاتـى بـا عـلم بـه راه نـدارد، چون ممكن است آدمى راه را بشناسد ولى به آن التزام نداشته باشد.
(فـمن يهديه من بعد اللّه ) - ضمير در (يهديه ) به همان كسى برمى گردد كه هـواى نـفـس خـود را مـعـبـود خود گرفته . و حرف (فاء) كه بر سر جمله است ، جمله را نـتـيـجـه حـال و وضـع او مـى كـنـد، و چـنـيـن مـعـنـا مـى دهـد: وقـتـى حـال او چـنـين حالى بود كه خدا او را با اينكه دانا است گمراه كرده ، ديگر بعد از خدا چه كسى مى تواند او را هدايت كند؛ مسلما هيچ كس ، براى اينكه خداى تعالى خودش ‍ فرموده : (قـل ان هـدى اللّه هـو الهـدى ) و نـيـز فـرمـوده : (و مـن يضلل اللّه فما له من هاد).
(افـلا تـذكـرون ) - يـعنى آيا باز هم در حال و وضع چنين كسى تفكر نمى كنيد، تا مـتـذكـر شـويـد كـه او و هـر كه مثل او است مادام كه پيرو هواى نفسند راهى به سوى هدايت ندارند، و در نتيجه شما از حال آنان عبرت و پند بگيريد؟ 

و قالوا ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر... 

راغـب گـفـتـه : كـلمـه (دهـر) در اصـل بـه مـعـنـاى طـول مـدت عـالم از اول پـيـدايـش تـا آخـر انـقـراض آن بـوده ، و در آيـه شـريـفـه (هل اتى على الانسان حين من الدهر) به همين معنا است ، ولى بعد از آن هر مدت طولانى را هـم دهر گفته اند. و معناى اين كلمه با معناى كلمه (زمان ) فرق دارد، براى اينكه كلمه زمان هم به مدت بسيار اطلاق مى شود و هم به مدت اندك .
و آيه شريفه به طورى كه از سياقش استفاده مى شود - چون سياقش سياق احتجاج عليه وثـنـى مـذهـبان است كه صانع را قبول دارند ولى منكر معادند - بايد حكايت كلام مشركين بـاشـد كـه گـفـتـيـم مـنكر معادند، نه كلام دهرى مذهبان كه هم مبداء را منكرند و هم معاد را و تـمـامـى بـود و نـبـود حـوادث را كـار دهـر مـى دانـنـد، بـخـاطـر ايـنـكـه در آيـات قبل هيچ سخنى از دهريها به ميان نيامده بود تا بگوييم اين آيه هم مربوط به ايشان است .
پس ضمير (هى ) در جمله (ما هى الا حياتنا الدنيا) به (حيات ) برمى گردد،
مـــعـناى سخن منكران معاد: (ما هى الا حياتنا الدنيا نموت و نحيا و ما يهلكنا الا الدهر) واشاره به چند قول در معناى اين آيه 
معنايش اين است كه : ما هيچ حياتى نداريم ، مگر همين حيات دنيا، و ديگر ماوراى آن ، حياتى نـيـسـت ، پـس آن حياتى كه دين الهى ادعا دارد كه بعد از مردن روزى زنده - مى شويم و حـيات ديگرى را از سر مى گيريم به نام حيات آخرت ، وجود ندارد. و اين خود قرينه اى اسـت كـه ايـن احـتـمـال را تـاءيـيد مى كند كه مراد از جمله (نموت و نحيا) جمله (يموت بـعـضـنا و يحيا بعضنا الاخر) باشد، يعنى همواره