گويند اينكه قرآن خود را كلام خدا خوانده ، بر خدا افتراء بسته است .
و مـعـنـاى جمله (قل ان افتريته فلا تملكون لى من اللّه شيئا) اين است كه : اگر من به خـاطـر شـمـا قـرآن را بـه خدا افتراء بسته باشم ، خداى تعالى مرا به عذاب خود خواهد گـرفـت ، و يا در اين گرفتنش شتاب خواهد كرد و آن وقت شما نمى توانيد مانع خواسته خـدا شـويـد. بـنـابراين چگونه ممكن است بر خدا افتراء ببندم و به خاطر شما خود را در معرض عذاب قطعى او قرار دهم ؟ و خلاصه مى خواهد بگويد: من مفترى بر خدا نيستم .
بـا ايـن مـعـنـايى كه كرديم روشن شد كه جزاء شرط در جمله (ان افتريته فلا تملكون لى ...) حـذف شـده و بـه جـاى آن جـمـله ديـگـرى آمـده كه به منزله ارتفاع مانع است ، و تقدير كلام چنين است : (قل ان افتريته آخذنى بالعذاب او عاجلنى بالعذاب و لا مانع من قـبلكم يمنع عنه بگو اگر قرآن را به خدا افتراء ببندم ، مرا به عذاب خواهد گرفت ، و يـا عذاب افتراء را كه جايش در قيامت است در همين دنيا بر سرم مى آورد، آن وقت هيچ مانعى از نـاحـيـه شـمـا نمى تواند از آن جلوگير شود. پس اينكه بعضى گفته اند جمله (فلا تملكون ...) از قبيل به كار بردن مسبب در جاى سبب است ، درست نيست .
(هـو اعـلم بما تفيضون فيه ) - (افاضه در حديث ) به معناى خوض و فرو رفتن در آن اسـت . و كـلمـه (مـا) در اين جمله موصوله است ، و ضمير (فيه ) به آن برمى گـردد. مـمـكـن هـم هـست مصدريه باشد، و مرجع ضمير قرآن باشد. و در صورت موصوله بـودن (مـا) مـعنا چنين مى شود: خداى سبحان داناتر است به آنچه كه در آن فرو رفته ايـد، يعنى در تكذيب قرآن و سحر و افتراء شمردن آن . و در صورت مصدريه بودن معنا اينطور مى شود: خدا داناتر است به خوض و فرو رفتن شما در تكذيب قرآن .
احـــتـــجـــاج عـليـه مشركين كه قرآن را افتراء به خدا دانسته رسالت پيامبر (ص ) را منكرشدند
(كـفـى بـه شـهـيـدا بـيـنـى و بـيـنـكـم ) - ايـن جـمـله دومـيـن احـتـجـاج و اسـتـدلال است بر نفى افتراء به خدا. احتجاج اول جمله (ان افتريته فلا تملكون لى من اللّه شـيـئا) بـود، كـه بيانش در چند سطر قبل گذشت . و معناى احتجاج دوم اين است كه : شهادت دادن خدا در كلام خودش به اينكه كلام ، كلام او است ، نه افتراء بر او از جانب من ، كـافـى اسـت در مـفـتـرى نـبـودن مـن . و خداى سبحان اين ادعاى مرا تصديق كرده و فرموده : (لكـن اللّه يـشـهـد بـما چ اليك انزله بعلمه ) و آياتى ديگر كه در اين معنا است و اما اينكه قرآن كلام خداست ، در اثباتش همان آياتى كه تحدى مى كند (و مى فرمايد: اگر در آسـمـانـى بـودن ايـن كـتـاب شـك داريـد، هـمـه دسـت بـه دسـت هـم داده يـك سـوره مثل آن بياوريد) كافى است .
(و هـو الغـفـور الرّحـيـم ) - اينكه در ذيل آيه دو اسم از اسماء كريمه الهى را آورده ، بـه مـنـظـور احتجاج عليه لوازمى است كه انكار رسالت متضمن آن است . گويى فرموده : اينكه شما رسالت مرا انكار نموده ، و آن را افتراء به خدا مى پنداريد، در حقيقت متضمن دو ادعـا اسـت ، يـكى ادعاى اينكه قرآن كلام خدا نيست ، و يكى هم ادعاى اينكه دعوى رسالت من باطل است - كه البته وثنى مذهبان بطور كلى منكر رسالتند.
امـا دعـوى اول شـمـا، جـواب و ردش ايـن اسـت كـه : اولا اگـر من آن را به خدا افتراء بسته باشم ، شما نمى توانيد جلو عذاب خدا را بگيريد و مرا از آن نجات دهيد. و ثانيا شهادت خداى تعالى بر اينكه قرآن كلام او است ، نه كلام من ، كافى است .
و امـا ادعـاى دوم شـمـا جـواب و ردش ايـن اسـت كه خداى سبحان غفور و رحيم است ، و حكمت او اقـتـضـاء مـى كند كه با خلق خود به مغفرت و رحمت معامله كند و معلوم است كه اين مغفرت و رحـمـت بـه جـز تـائبـان را كـه بـه سـويـش بـرگـشـتـه انـد، و صـالحـان كـه عـمـل خـود را اصـلاح كـرده انـد شامل نمى شود. آرى ، تنها اين طايفه اند كه خداى تعالى نـخـسـت بـه سـوى صـراطى كه سلوكش ايشان را به سوى او نزديك كند هدايت مى كند، و سـپـس مـغـفـرت و رحمتش شامل حالشان مى شود، يعنى گناهانشان را مى ريزد، و در سراى سعادت جاودانه مستقرشان مى سازد.
و ايـنـكـه گـفـتـيـم حـكـمت او اينطور اقتضاء مى كند، به خاطر اين است كه انسان استعداد و صـلاحـيـت چـنـيـن كـمـالى را دارد، و او هـم جـواد و كـريـم اسـت (قـابـليـت مـحـل كـامل ، و فاعليت فاعل هم در حد اعلاى از كمال و تماميت است ، و اين همان وجوب است ). صـلاحيت انسان وجدانى است و دليل نمى خواهد، و اما كرامت وجود خداى تعالى دليلش كلام خـود اوسـت كه مى فرمايد: (و ما كان عطاء ربك محظورا) و نيز فرموده : (و على اللّه قـصـد السـبـيـل ) و سـبـيل و طريقه اين هدايت همانا دعوت است كه بايد از طريق رسالت انـجـام گـيـرد. پـس در حـكـمـت خـدا واجـب مـى شـود كـه رسـولى بـه سـوى مـردم گـسـيـل دارد تـا ايـشـان را بـه راه خـود هدايت كند، راهى كه ايشان را به مغفرت و رحمت او برساند.
مـــعـــنـــا و مـــفـــاد آيـــه : (قـــل مـــا كـــنـــت بـــدعـــا مـــن الرسـل و مـا ادرى مـايفعل بى و لا بكم )

قل ما كنت بدعا من الرسل و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ... 

كلمه (بدع ) به معناى نوظهور و بى سابقه است ؛ چيزى كه نظيرش تاكنون نبوده ، و يـا گفتار و كردارى كه سابقه نداشته باشد، و به همين جهت بعضى از مفسرين آيه را چـنـيـن مـعـنـا كـرده انـد: مـن اوليـن رسـولى نـيـسـتـم كـه بـه سـوى شـمـا گـسـيـل شـده بـاشـم ، و قـبـل از مـن هـيـچ رسـولى بـه سـوى شـمـا گسيل نشده باشد.
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه افـعـال و اقـوال مـن افـعـال و اقـوالى نـوظـهـور نيست كه قبل از من هيچ رسولى اين سخنان را نگفته باشد، و اين كارهاى مرا نكرده باشد.

و مـعـنـاى اول نـه بـا سـيـاق سـازگـارى دارد و نـه بـا جـمـله قـبـل كه مى فرمود. (و هو الغفور الرّحيم ) بلكه با آن معنايى كه ما براى جمله مذكور بيان كرديم ، همان معناى دوم سازگارتر است . بنابراين معناى آيه چنين مى شود كه : من در بـيـن انـبـياء پيغمبرى نوظهور نيستم كه سخنان و افعالم و سيرتم و صورتم مخالف با سخنان و افعال و صورت و سيرت آنان باشد، بلكه من نيز مانند آنان فردى از بشر هـسـتـم و همان آثار بشريت كه در آنان وجود داشت در من نيز وجود دارد و راه و روش آنان در زندگى همين راه و روش من بوده است .
بـا ايـن جـمـله پـاسـخ اعـتراضهايى كه به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مى كـردنـد داده مـى شـود، مـانـنـد اعـتـراضـى كـه قـرآن از ايـشـان حـكـايـت كـرده كـه : (مـال هـذا الرسـول يـاكـل الطـعـام و يـمـشـى فـى الاسـواق لو لا انـزل اليـه مـلك فـيـكـون مـعـه نـذيـرا او يـلقـى اليـه كـنـز او تـكـون له جـنـه ياكل منها).
نـــفـــى عـــلم غـيب از پيامبر (ص ) در جمله (و ما ادرى ...) از جهت بشر بودن او است و بااثبات علم غيب براى آن حضرت از طريق وحى منافات ندارد
و در جـمله (و ما ادرى ما يفعل بى و لا بكم ) مى خواهد از خود علم غيب را نفى كن