د، و همان را خـاطـرنـشـان سـازد كه آيه (لو كنت اعلم الغيب لاستكثرت من الخير و ما مسنى السوء) خـاطـرنـشـان مـى كند. فرقى كه بين اين دو آيه وجود دارد اين است كه آيه اعراف علم به مـطـلق غـيـب را نـفـى مـى كـنـد، و دليـلش را ايـن مـى گـيـرد كـه هـم خـيرى زياد نكرده و هم گـرفـتـارى بـه او رسـيده است . و آيه مورد بحث علم به غيب خاصى را نفى مى كند، و آن حوادثى است كه ممكن است بعدها متوجه آن جناب و يا متوجه مخاطبين او شود، چون مشركين - كـه روى سـخـن بـا ايشان است - خيال مى كردند كسى كه داراى مقام رسالت مى شود - بـه فـرضـى كـه چنين كسى پيدا شود - بايد خودش ذاتا داراى علم به غيب و نهانى ها بـاشـد و قـدرتـى غـيـبـى مـطـلق داشـتـه بـاشـد، هـمـچـنـان كـه ايـن خيال از كلام آنها كه گفتند (چرا فرشته اى با او نيست ...) و قرآن حكايتش كرده ، به خـوبـى فهميده مى شود، لذا رسول گرامى خود را دستور مى دهد كه صريحا اعتراف كند كه : او هيچ نمى داند كه در آينده بر او و برايشان چه مى گذرد، و در نتيجه علم غيب را از خود نفى كند، و بگويد: كه آنچه از حوادث كه بر او و برايشان مى گذرد خارج از اراده و اخـتـيـار خـود او اسـت ، و او هـيـچ دخل و تصرفى در آنها ندارد، بلكه ديگرى است كه آن حوادث را پيش مى آورد، و او خداى سبحان است .
پـس ايـنكه فرمود: (و ما ادرى ما يفعل بى ولا بكم ) همانطور كه علم به غيب را از خود نـفـى مـى كـند، قدرت و دخالت خود را نيز نسبت به حوادثى كه در پس پرده غيب بنا است پيش بيايد، از خود نفى مى نمايد.
عـــدم مـــنـــافـــات نـفـى عـلم غيب از پيامبر در اين آيه با عالم بر غيب بودن ايشان به وسيلهوحى الهى 
و اگـر در ايـن آيـه عـلم بـه غـيـب را از آن جناب نفى مى كند، منافات با اين ندارد كه به وسيله وحى عالم به غيب باشد، همچنان كه در مواردى از كلام خداى تعالى به آن تصريح شـده ، يـك جـا مـى فـرمايد: (ذلك من انباء الغيب نوحيه اليك ) و جاى ديگر مى فرمايد: (تـلك مـن انـبـاء الغـيب نوحيها اليك ) و جاى ديگر مى فرمايد: (عالم الغيب فلا يظهر على غيبه احدا الا من ارتضى ) من رسول و نيز از همين باب است سخن مسيح كه قرآن آن را حكايت نموده ، مى فرمايد: (و انبئكم بما تاكلون و ما تدخرون فى بيوتكم ) و نيز از يوسف حكايت نموده كه به دو رفيق زندانيش گفت : (لا ياتيكما طعام ترزقانه الا نباتكما بتاويله قبل ان ياتيكما).
و وجه منافات نداشتن اين است كه : آياتى كه علم به غيب را از آن جناب و از ساير انبياء (عـليـهـم السـلام ) نـفى مى كند، تنها در اين مقام است كه اين حضرات از آن جهت كه بشرى هستند و طبيعت بشرى دارند علم به غيب ندارند، و خلاصه طبيعت بشرى و يا طبيعتى كه اعلا مـرتـبـه طـبـيعت بشرى را دارد، چنين نيست كه علم به غيب از خواص آن باشد به طورى كه بـتـوانـد ايـن خـاصـه و اثـر را در جـلب هـر مـنـفـعـت و دفـع هـر ضـرر استعمال كند، همان طور كه ما به وسيله اسباب ظاهر جلب نفع و دفع ضرر مى كنيم .
و ايـن مـنـافـات نـدارد كـه بـا تـعـليـم الهـى از طريق وحى حقايقى از غيب برايشان منكشف گردد، همان طور كه مى بينيم اگر معجزه مى آورند، بدين جهت نيست كه افرادى از بشر و يـا بـرجـسـتگانى از بشرند، و اين خاصيت خود آنان است ، بلكه هر چه از اين معجزات مى آورند به اذن خداى تعالى و امر او است ، همچنان كه مى بينيم در چند جا در پاسخ آنان كه پـيـشـنـهـاد آيـتـى كـرده انـد مـى فـرمـايـد: (قـل سـبـحـان ربـى هـل كـنـت الا بـشرا رسولا)، (قل انما الايات عند اللّه و انما انا نذير مبين )، (و ما كان لرسول ان ياتى بايه الا باذن اللّه فاذا جاء امر اللّه قضى بالحق ).شـاهـد ايـن جـمـع جـمـله اى اسـت كـه بـعـد از جـمـله مـورد بـحـث و مـتـصـل بـه آن آمـده كـه فـرمـوده : (ان اتـبـع الا مـا يـوحـى الى ) بـراى ايـنـكـه اتصال اين جمله به ما قبل مى رساند كه در حقيقت اعراض از آن است ، و معناى مجموع دو جمله چـنـيـن اسـت : مـن هـيـچ يـك از اين حوادث را به غيب و از ناحيه خود نمى دانم ، بلكه من تنها پيروى مى كنم آنچه را كه از اين حوادث به من وحى مى شود.
(و مـا انـا الا نـذيـر مـبـيـن ) - ايـن جـمـله تـاءكـيـد هـمـه مـطـالب قبل در آيه است كه مى فرمود: (ما كنت بدعا...)، (و ما ادرى ...) و (ان اتبع ...).
بحثى فلسفى و دفع يك شبهه 
(دربـاره عـالم بـودن پـيـامـبـر (ص ) و ائمـه (ع ) بـه غـيـب ، و اثـر و رابـطـه آن بـا زندگىو رفتار ايشان ) 
روايـات بـسـيـارى از طـرق ائمـه اهـل بـيت (عليهم السلام ) رسيده كه خداى سبحان پيامبر اسـلام و ائمـه (عـليـهـم السـلام ) را تـعـليـم داده ، و هـر چـيزى را به ايشان آموخته . و در بـعـضـى از هـمـان روايـات ايـن مـعـنـا تـفـسـيـر شـده بـه ايـنـكـه عـلم رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از طريق وحى ، و علم ائمه (عليهم السلام ) از طريق رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بوده است .
از سـوى ديـگـر بـه ايـن روايـات اشكال شده كه : تا آنجا كه تاريخ نشان مى دهد سيره اهـل بـيـت چـنـين بوده كه در طول زندگى خود مانند ساير مردم زندگى مى كرده اند و به سـوى هـر مـقـصـدى مـى رفـتـنـد از راه مـعـمـولى و بـا تـوسـل بـه اسـبـاب ظـاهـرى مـى رفـتـنـد، و عينا مانند ساير مردم گاهى به هدف خود مى رسـيـدنـد، و گـاهـى نمى رسيدند، و اگر اين حضرات علم به غيب مى داشتند، بايد در هر مـسـيـرى به مقصد خود برسند، چون شخص عاقل وقتى براى رسيدن به هدف خود، دو راه پيش روى خود مى بيند، يكى قطعى و يكى راه خطا، هرگز آن راهى را كه مى داند خطا است طـى نـمـى كـند، بلكه آن راه ديگر را مى رود كه يقين دارد به هدفش مى رساند. در حالى كـه مـى بـيـنـيـم آن حـضـرات چنين نبودند، و در زندگى راههايى را طى مى كردند كه به مـصائبى منتهى مى گشت ، و اگر علم به غيب مى داشتند بايد بگوييم عالما و عامدا خود را به مهلكه مى افكندند، مثلا رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در روز جنگ احد آنچه بـر سـرش آمـد خـودش بر سر خود آورد، و يا على (عليه السلام ) خودش عالما و عامدا در مـعرض ترور ابن ملجم مرادى ملعون قرار گرفت ، و همچنين حسين (عليه السلام ) عمدا خود را گـرفـتـار مـهـلكـه كـربـلا سـاخـت ، و سـاير ائمه (عليهم السلام ) عمدا غذاى سمى را خـوردند. و معلوم است كه القاء در تهلكه يعنى خويشتن را به دست خود به هلاكت افكندن عملى است حرام ، و نامشروع .
اسـاس ايـن اشـكـال به طورى كه ملاحظه مى كنيد دو آيه از آيات قرآنى است ، يعنى آيه (و لو كـنـت اعـلم الغـيـب لا سـتـكـثـرت مـن الخـيـر) و آيـه (و مـا ادرى مـا يفعل بى ولابكم ).
و ايـن اشـكـال يـك مـغـالطـه بـيـش نـيـسـت ، بـراى ايـنـكـه در ايـن اشـكـال بـيـن عـلوم عـادى و عـلوم غـير عادى خلط شده ، و علم به غيب علمى است غير عادى كه كمترين اثرى در مجراى حوادث خارجى ندارد.
بيان اينكه علم غيب اثرى در جريان حوادث خارجى ندارد
تـوضـيـح ايـنـكـه : افـعـال اخـتـيـارى ما همان طور كه مرب