وط به اراده ما است ، همچنين به عـلل و شـرائط ديـگـر مـادى و زمـانـى و مـكـانـى نـيـز بـسـتـگـى دارد كـه اگـر آن عـلل و شـرائط هـم بـا خواست ما جمع بشود، و با آن مساعدت و هماهنگى بكند، آن وقت علت پـيـدايـش و صـدور آن عـمـل از مـا عـلتـى تـامـه مـى شـود كـه صـدور مـعـلول بـه دنـبـالش واجـب و ضـرورى اسـت ، بـراى ايـنـكـه تـخـلف معلول از علت تامه اش ‍ محال است .
پـس نـسـبـت فعل كه گفتيم معلول است ، به علت تامه اش ، نسبت وجوب و ضرورت است ، مـانـنـد نـسبتى كه هر حادثه ديگر به علت تامه اش دارد. و اما نسبتش به اراده ما كه جزء عـلت اسـت ، نـه تـمـام عـلت ، نـسـبـت جـواز و امـكـان است ، نه ضرورت وجوب تا بگويى تخلفش محال است .
پـس روشـن گـرديـد كـه تـمـامـى حـوادث خـارجـى كـه يـكـى از آنـهـا افـعـال اخـتـيارى ما است ، وقتى در خارج حادث مى شود كه حدوثش به خاطر تماميت علت ، واجـب شـده بـاشـد، و ايـن مـنـافـات نـدارد بـا ايـن كـه در عـيـن حال صدور افعال ما نسبت به خود ما به تنهايى ممكن باشد، نه واجب .
حـال كـه مـعـلوم شـد هـر حـادثـى از حـوادث ، و از آن مـيـان هـر فـعـلى از افـعـال اخـتـيارى ما در عين اختيارى بودن ، معلولى است كه علت تامه اى دارد، و اگر نمى داشـت مـحـال بـود كـه حـادث شـود، هـمـچـنـان كـه بـا فـرض نـبـودن آن عـلت ، محال بود حادث گردد، پس تمامى حوادث عالم ، سلسله نظام يافته اى است ، كه همگى و مجموعه اش متصف به وجوب است ، يعنى محال است يكى از آن حوادث كه به منزله يك حلقه از اين زنجير است از جاى خودش حذف شود، و جاى خود را به چيز ديگر و حادثه اى ديگر بدهد.
و نـيـز مـعـلوم شـد كـه پـس ايـن سـلسـله و زنـجـيـر از هـمـان روز اول واجـب بـوده - چـه گـذشـتـه هـايـش و چـه حـوادث آيـنـده اش - حـال اگر فرض كنيم كه شخصى به اين سلسله يعنى به سراپاى حوادث عالم آن طور كـه هـست و خواهد بود علم داشته باشد، اين علم نسبت هيچ يك از آن حوادث را هر چند اختيارى هـم بـاشـد تـغـيـير نمى دهد و تاءثيرى در نسبت آن نمى كند، يعنى با فرض اينكه نسبت وجوب دارد، ممكنش نمى سازد، بلكه همچنان واجب است .
حـال اگـر بـگـويـى : هـمـيـن كـه عـلم يـقـيـنـى در مـجـراى افـعـال اخـتـيـارى قـرار گـرفـت عـيـنـا مـانـنـد عـلم حـاصـل از طـرق عـادى مـى شـود و قابل استفاده مى گردد چون آدمى را بر سر دو راهى بكنم يا نكنم قرار مى دهد به اين معنا كـه در آنـجـا كـه بـا عـلم حـاصـل از طـرق عـادى مـخـالف بـاشـد نـظـيـر عـلم عـادى سـبـب فعل و يا ترك مى گردد.
در پـاسـخ مـى گـويـيـم : خـيـر چـنـيـن نـيـسـت كـه عـلم يـقـيـن بـه سـلسـله عـلل مـنـافـات بـا عـلم عـادى داشـتـه بـاشـد، و آن را باطل سازد، به شهادت اينكه مى بينيم بسيار مى شود كه انسان علم عادى به چيزى دارد، ولى عـمـل بـر خـلاف آن مى كند، همچنان كه قرآن كريم در آيه (و جحدوا بها و استيقنتها انـفـسـهم ) مى فرمايد كفار به علم عادى يقين دارند به اينكه با انكار و عناد در برابر حـق مـعذب شدنشان در آتش يقينى است ، در عين حال به انكار و عناد خود اصرار مى ورزند، به خاطر اينكه در سلسله علل كه يك حلقه اش هواى نفس خود آنان است ، انكارشان حتمى و نظير علم عادى به وجوب فعل است .
با اين بيان اشكال ديگرى هم كه ممكن است به ذهن كسى بيايد دفع مى شود، و آن اين است كـه :چـگـونـه مـمـكن است انسان علم يقينى پيدا كند به چيزى كه خلاف اراده او باشد، چنين عـلمـى اصـلا تصور ندارد، و به همين جهت وقتى مى بينيم علم در اراده ما تاءثير نمى كند بايد بفهميم كه آن علم ، علم يقينى نبوده ، و ما آن را علم يقينى مى پنداشتيم .
على ملازم با اراده موافق است كه تواءم با التزام قلب نسبت به آن باشد 
وجـه دفـع ايـن اشـكـال ايـن است كه گفتيم : صرف داشتن علم به چيزى كه مخالف اراده و خـواسـت مـا اسـت ، بـاعـث نـمـى شـود كـه در مـا اراده اى مـسـتند به آن علم پيدا شود، بلكه هـمـانـطـور كـه در تـفـسير آيه 14 سوره نمل گذشت آن علمى ملازم با اراده موافق است كه تـوام بـا التزام قلب نسبت به آن باشد، (و گر نه بسيار مى شود كه انسان يقين و علم قـطـعـى دارد بـه اينكه مثلا شراب يا قمار يا زنا و يا گناهان ديگر ضرر دارد، و در عين حـال مـرتـكـب مـى شـود، چـون التـزام قـلبـى بـه عـلم خـود نـدارد) نـظـيـر ايـن جريان در افـعـال عـنـائى بـه خـوبـى بـه چـشـم مـى خـورد در ايـن گـونـه اعـمـال نيز مى بينيم علم قطعى به هلاكت ، انسان را به باقى ماندن در بالاى برج وادار نمى كند، چون التزامى به علم قطعى خود ندارد.
بـعـضـى از مـفـسـريـن از ايـن اشـكـال پـاسـخ داده انـد بـه ايـنـكـه : رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و ائمه ، تكاليفى مخصوص به خود دارند، آنها بـر خـلاف سـاير مردم مى توانند خود را به اينگونه مهلكه ها بيفكنند، ولى اين كار بر سايرين حرام است . در بعضى از اخبار هم به اين نكته اشاره شده .
بـعـضـى ديـگر چنين جواب داده اند: آن علمى تكليف آور است كه علمى عادى باشد، و اما علم غير عادى تكليف را بر انسان منجر نمى كند.
ممكن است اين دو پاسخ اخير را طورى توجيه كنيم كه با بيان سابق ما سازگار باشند.

قـل ارايـتـم ان كـان مـن عـنـد اللّه و كـفـرتـم بـه و شـهـد شـاهـد مـن بـنـى اسرائيل على مثله فامن و استكبرتم ... 

ضـمير در (كان ) و در (به ) و در (مثله ) - بطورى كه از سياق برمى آيد - بـه قـرآن بـر مـى گـردد. و جـمـله (و شـهـد شـاهـد مـن بـنـى اسـرائيـل ...) عـطـف اسـت بر شرط (ان كان ) و در نتيجه ، جزاى اين جمله شرطيه ، هم جـزاى شـرط اسـت و هـم جـزاء جـمـله اى كـه بـر آن عـطـف شـده . و مـراد از مـثـل (قـرآن ) كـتابى است كه از حيث مضمون و معارف الهى شبيه به قرآن باشد، و آن هـمـان تـورات اصـلى اسـت كـه بـر مـوسـى (عـليـه السـلام ) نـازل شـد. و مـعـنـاى جـمـله (فـامـن و اسـتكبرتم ) اين است كه آن شاهد ياد شده از بنى اسرائيل ، بعد از شهادت ايمان هم بياورد.
و جـمـله (ان اللّه لا يـهـدى القـوم الظـالمـيـن ) تـعـليـل هـمـان جـزائى است كه حذف شده ، و نيز مى فهماند كه آن جزاء چيست . و ظاهرا آن جزاء عبارت است از (الستم ضالين ) - آيا در اين صورت گمراه نبوده ايد؟ و بعضى جـزاء را عـبـارت دانـسـتـه انـد از جـمـله (السـتـم ظلمتم ) و اين درست نيست ، براى اينكه تعليل به اينكه خدا ستمكاران را هدايت نمى كند با ضلالت سازگار است ، نه با ظلم ، هر چند كه متصف به هر دو صفت بوده باشد.
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : به مشركين بگو به من خبر دهيد اگر اين قرآن از ناحيه خدا بـاشـد و در عـين حال شما به كتاب خدا كفر ورزيده باشيد، كتابى كه شاهدى هم از بنى اسـرائيـل بـه مـثـل آن كـتاب كه معارف همان كتاب را دارد، شهادت داد و به آن ايمان آورد و شـمـا از پـذيـرفـتن آن سرپيچى و استكبار كرده باشيد، آيا شما مردمانى گمراه نيستيد؟ به درستى كه خدا مردم ستمكار را هدايت نمى كند.
مـــق