نـد كـه مـردم را از ايـمـان آوردن بـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) منع كرده ، و ايشان را وسوسه مى نمودند. و نيز از زيارت مسجدالحرام جلوگيرى مى كردند.
اضـلال و ابـطـالاعـــمـــال كـــافـــران ، و در مـــقـــابـــل ، پـــرده كـــشـــيـــدن بـــر ســـيـــئات مـــؤ مـــنـــان صـالحالعمل و اصلاح قلب ايشان 
(اضـل اعـمـالهـم ) - يـعـنـى خـداونـد اعـمـال ايـشـان را بـاطل كرد، در نتيجه ، اعمالشان راه به مقصد نمى برد، چون مقصد آنان از اعمالشان اين بـود كـه حق را باطل و باطل را زنده كنند، و هرگز نمى توانند. پس جمله مورد بحث نظير جـمـله اى است كه خداى تعالى مكرر خاطرنشان نموده مى فرمايد: (و اللّه لا يهدى القوم الكـافـريـن ) و خـداى تـعـالى وعـده داده كـه حـق را زنـده كـنـد، و بـاطـل را مـيـرانـده و بـاطـل كـنـد، هـمـچـنـان كـه فـرمـوده : (ليـحـق الحـق و يبطل الباطل و لو كره المجرمون ).
و مـراد از ضـلالت اعـمـال كـفـار، بـاطـل شـدن و فـسـاد آن اسـت قـبـل از ايـنـكـه بـه نـتـيـجـه بـرسـد، و خداى تعالى اين معنا را به عنوان استعاره كنايى ضلالت خوانده است .

و الذين امنوا و عملوا الصالحات و امنوا بما نزل على محمد و هو الحق من ربهم ... 

ظـاهـر ايـنـكـه صـدر آيـه مـطـلق آمـده ، ايـن اسـت كـه مـطـلق دارنـدگـان ايـمـان و عـمـل صـالح مـنـظـورنـد، در نـتـيـجـه جـمـله (و امـنـوا بـمـا نـزل عـلى مـحـمـد) كـه ايـمان آوردن را مختص به يك طائفه مى داند، قيدى احترازى خواهد بـود، نـه تـاءكـيـد كـه صـرفـا به خاطر عنايتى كه به ايمان دارد قيد مزبور را آورده باشد.
(و هـو الحق من ربهم ) - اين قسمت ، جمله اى است معترضه . و ضمير (هو) راجع به (ما نزل ...) است .
(كـفـر عـنـهـم سـيـئاتـهـم و اصـلح بـالهـم ) - در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : كـلمـه (بـال ) بـه مـعـنـاى حـال و شـاءن است ، و بال به معناى قلب نيز مى آيد،مى گويند: (خـطـر بـبـالى كـذا بـدلم چـنـين افتاد) و اين كلمه جمع ندارد، چون از آن دو كلمه ديگر يعنى حال و شاءن ، مبهم تر و كلى تر است .
در اين آيه شريفه ، اضلال اعـمـال كـه در آيـه قـبـلى بـود بـا تـكـفـيـر سـيـئات و اصـلاح بـال مـقـابـله شـده ، در نـتـيـجـه مـعـنـايـش ايـن مـى شـود كـه : ايـمـان و عـمـل صـالحـشـان بـه سـوى غايت سعادتشان هدايت كرد. چيزى كه هست چون اين هدايت تمام نـمـى شـود مـگـر بـا تـكـفـيـر گـنـاهـان ، چـون بـا بـودن گـنـاهـان وصـول بـه سـعـادت دسـت نـمـى دهـد، لذا تـكـفـيـر سـيـئات را هـم ضـمـيـمـه اصـلاح بال نمود.
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه : خداوند با عفو و مغفرت خود پرده اى بر روى گناهانشان مى كشد، و هم در دنيا و هم در آخرت دلهايشان را اصلاح مى كند، اما در دنيا براى اينكه دين حق ديـنى است كه با آنچه فطرت انسانى اقتضايش را دارد موافق است ، و احكامش مطابق همان فطرتى است كه خداى تعالى بشر را بر آن فطرت آفريده ، و فطرت اقتضاء ندارد و نـمـى طـلبـد مـگـر چـيـزى را كـه كـمـال و سـعـادت انـسـان در آنست ، و ايمان به آنچه خدا نازل كرده و عمل به آن وضع انسان را در مجتمع دنيايى اش اصلاح مى كند. و اما در آخرت بـراى ايـنـكـه آخـرت ، عـاقبت همين زندگى دنيا است ، وقتى آغاز زندگى توام با سعادت بـاشـد، انـجـامـش نـيـز سـعيد خواهد بود، همچنان كه قرآن كريم هم فرموده : (و العاقبه للتقوى ).

ذلك بان الذين كفروا اتبعوا الباطل و ان الذين امنوا اتبعوا الحق من ربهم ... 

ايـن آيـه مـطـالبـى را كـه در دو آيـه قـبـل بـود - يـعـنـى بـى نـتـيـجـه كـردن اعـمـال كـفـار، و اصـلاح حـال مـؤ مـنـيـن و تـكـفـيـر گـنـاهـانـشـان - تعليل مى كند.
و اگر كلمه (حق ) را مقيد كرد به جمله (من ربهم ) براى اين است كه اشاره كند به ايـنـكـه آنـچه منسوب به خدا است حق است و هيچ باطلى با خدا نسبت ندارد، و به همين جهت ، خـودش مـتـصـدى اصلاح قلب مؤ منين شده ، چون طريق حقى كه مؤ منين مى پيمايند منتسب به خـدا اسـت . و امـا كـفـار با آن اعمالى كه دارند خداى تعالى كارى به كارشان ندارد، چون كارشان منسوب به او نيست . و اما اينكه بى نتيجه كردن كارهاى آنان را به خدا نسبت داده معنايش اين است كه خدا اعمال آنان را به سوى نتيجه خوب و سعيد هدايت نمى كند. و در اين آيـه اشـاره اى اسـت بـه ايـنـكـه تنها و تنها ملاك در سعادت و شقاوت انسان پيروى حق و پـيـروى بـاطـل اسـت ، عـلتـش هـم ايـن اسـت كـه حـق بـه خـدا انـتـسـاب دارد و باطل هيچ ارتباط و انتسابى به خدا ندارد.
(كـذلك يـضـرب اللّه للناس امثالهم ) - يعنى خداوند اوصاف آنان را عينا همان طور كـه هـسـت برايشان بيان مى كند. و اگر اسم اشاره اى را به كار برده كه مخصوص دور است براى بزرگ داشت مثلى است كه زده .

فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب ... 

اين آيه نتيجه گيرى از سه آيه قبل است كه مؤ من و كافر را وصف مى كند، گويا فرموده : وقـتـى مـؤ مـنـيـن اهـل حـق بـاشـنـد، و خـدا آن انـعـامـهـا را بـه ايـشـان بـكـنـد، و كـفـار، اهـل باطل باشند، و خدا اعمالشان را خنثى و گمراه كند، پس مؤ منين بايد در هنگام برخورد بـا صـف كـفار با ايشان قتال كنند و اسير بگيرند تا حق كه هدف مؤ منين است زنده شود و زمين از لوث باطلى كه مسير كفار است پاك گردد.
امـر بـه كـشـتـن بـسـيـار كـفـار در رويارويى و جنگ با آنها، و سپس اسير گرفتن آنان 
پس مراد از (لقاء) در جمله (فاذا لقيتم الذين كفروا فضرب الرقاب ) برخورد با كـفـار اسـت در جـنـگ . و كـلمـه (ضـرب الرقـاب ) مـفـعـول مـطـلق اسـت كـه در جـاى فـعـل خـود نـشسته و عاملش در تقدير است ، و تقدير جمله (فـاضـربوا ضرب الرقاب ) است ؛ يعنى گردنهايشان را بزنيد زدنى كشنده ؛ چون آسانترين و سريع ترين راه كشتن دشمن ، زدن گردن آنها است .
(حتى اذا اثخنتموهم فشدوا الوثاق ) - در مجمع البيان گفته : كلمه (اثخان ) به مـعناى بسيار كشتن ، و غلبه و قهر بر دشمن است ، و از همين جهت گفته مى شود: (اثخنه المـرض )، يعنى مرضش شديد شد و (اثخنه الجراح ) يعنى زخمهاى كارى او بسيار است .
و در مـفـردات گـفـتـه : (وثـقـت بـه ، اثـق ، ثـقـه ) بـه مـعـنـاى ايـن اسـت كـه مـن دل بـه او دادم ، و بـه او اعـتـمـاد و اطـمينان دارم . (اوثقته ) به معناى اين است كه او را بستم (وثاق ) به فتحه واو، همچنين (وثاق ) به كسره واو، دو اسمند براى وسيله هايى كه با آنها چيزى را مى بندند.
و كـلمـه (حـتـى ) غـايت گردن زدن را معين مى كند. و معناى جمله چنين است : با كفار آنقدر قـتـال بـكـنـيـد تـا قـتـل در آنـان زيـاد شـود، آن وقـت مـشـغـول بـه اسير گرفتن و بستن دست و پاى اسراء شويد. پس مراد از (شد وثاق ) اسـيـر گـرفـتـن و مـحكم بستن آنان است ، در نتيجه آيه شريفه در اينكه اسير گرفتن را بـعـد از اثـخان قرار داده ، در معناى آيه (ما كان لنبى ان يكون له اسرى حتى يثخن فى الارض ) اسـت كـه مى فرمايد هيچ پيغمبرى حق ندارد اسير بگيرد، مگر 