يـشـان ، حال كفار را ذكر مى كند، براى مقايسه بين حال دو طايفه است .
و كـلمـه (تـعـس ) بـه مـعـنـاى سـقـوط انـسـان و افـتـادن بـا صـورت و بـه هـمـيـن حـال مـاندن است . در مقابل آن (انتعاش ) است كه به معناى سر پا ايستادن و بدين وجه نيفتادن است . پس معناى (تعسالهم ) اين است كه كفار بيفتند اين قسم افتادن . و اين جمله و جـمـله بـعـدش ‍ نـفـرين بر كفار است ، نظير جمله (قاتلهم اللّه انى يوفكون ) و آيه (قـتـل الانـسـان ما اكفره )، و ممكن است نفرين نباشد، بلكه بطور كنايه خبرى باشد از آيـنـده كـفـار، و اينكه اثر اعمالشان خنثى خواهد شد، چون انسان عاجزترين هنگامش هنگامى است كه با صورت به زمين افتاده باشد.

ذلك بانهم كرهوا ما انزل اللّه فاحبط اعمالهم 

مـراد از (مـا انـزل اللّه ) قـرآن شـريـف و شـرايـع و احـكـامى است كه خداى تعالى بر پـيـغـمـبرش نازل و خلق را ماءمور به اطاعت و انقياد از آن كرده ، و كفار نسبت به آن كراهت داشته و از پيرويش استكبار ورزيدند.
و ايـن آيـه كـه مـعـنـايـش روشـن اسـت مـضـمـون آيـه قـبـلى را تعليل مى كند.

افـلم يـسـيـروا فـى الارض فـيـنـظـروا كـيـف كـان عـاقـبـه الذيـن من قبلهم دمر اللّه عليهم و للكافرين امثالها 

كلمه (دمر) ماضى از مصدر (تدمير) است كه به معناى هلاك كردن است .
مى گويند (دمره اللّه ) يعنى خدا او را هلاك كرد، و يا (دمر اللّه عليه ) يعنى خدا هر چـه او داشـت بـر سرش خراب كرد، حتى خودش و خانواده و خانه و ملكش را. و بنابراين ، عـبـارت (دمـر عليه ) به طورى كه ديگران هم گفته اند بليغ ‌تر از عبارت (دمر) است . و ضمير در (امثالها) به كلمه (عاقبت ) و يا عقوبتى كه از مفاد كلام استفاده مى شود برمى گردد.
و مـراد از (كـافرين ) كفار عهد رسول خدا هستند، و معناى آيه اين است كه : اى محمد آنها كـه بـه تـو كـفـر مـى ورزنـد امـثـال ايـن عـقـوبـت هـا و يـا عـاقـبـت هـا را دارند. و اگر به امـثـال آنـهـا تـهـديـد كـرده ، بـا ايـنـكـه اگـر عـقـوبـتـى نـازل شـود يـكـى اسـت و مـثـل اسـت نه امثال ، براى اين بوده كه كفار در معرض عقوبتهاى بـسـيـارى هـسـتـند، - دنيوى و اخروى - هر چند كه براى نابودى آنان به بيش از يكى نـيازى نيست . ممكن هم هست مراد از (كافرين ) مطلق كفار باشد و جمله مورد بحث از باب تاءسيس قاعده باشد.

ذلك بان اللّه مولى الذين امنوا و ان الكافرين لا مولى لهم 

كلمه (ذلك ) اشاره به مطالب قبل يعنى نصرت مؤ منين و هلاكت و سوء عاقبت كفار است . و نـبـايـد بـه ايـن سـخـن گوش داد كه بعضى گفته اند اشاره است به ثبوت عاقبت و يا عـقـوبـت امـت هـاى گـذشـتـه بـراى كـفـار ايـن زمـان . و نـه بـه ايـن قـول كـه گـفته اند تنها اشاره است به نصرت مؤ منين . براى اينكه آيه شريفه متعرض حال مؤ منين و كفار هر دو است .
و كـلمه (مولى )، گويا مصدر ميمى باشد و معناى وصفى از آن اراده شده باشد كه در نـتـيـجه به معناى (ولى ) مى شود، چون مولى بر مالك برده اطلاق مى شود، زيرا در امـور بـرده ولايـت دارد، و بـر نـاصـر هـم اطـلاق مـى شـود، چـون در امـور مـنـصـور دخل و تصرف مى كند، و به آن امور قوت و جان مى دهد. و خداى سبحان هم از اين جهت مولى اسـت كه مالك بندگان و امور آنان در صراط تكوين است و هم مدبر آن امور است و هر جور بـخـواهـد تـدبـيـر مـى كند، مى فرمايد: (ما لكم من دونه من ولى و لا شفيع ) و نيز مى فـرمـايـد: (و ردوا الى اللّه مـوليـهـم الحق ) و هم از اين جهت كه مدبر امور بندگان در صـراط سـعـادت است ، ايشان را به سوى سعادتشان و به سوى بهشت هدايت مى نمايد و به اعمال صالح موفقشان مى كند و بر دشمنان ياريشان مى دهد.
تـــوضــيـح ايـنكه در تعليل نصرت مؤ منين و هلاكت كفار فرمود: خدا مولاى مؤ منان است وكافران مولايى ندارند
مـولويـت بـه مـعـنـاى دومـى مـخـتص به مؤ منين است ، چون تنها ايشانند كه در راه عبوديت و پيروى خواسته هاى خدا قرار دارند، نه كفار.
مؤ منين ، ولى و مولائى دارند كه خداى سبحان است ، همچنان كه فرموده : (ذلك بان اللّه مولى الذين امنوا) و نيز فرموده : (اللّه ولى الذين امنوا) و اما كفار بت ها و يا ارباب را مـولاى خـود گـرفـتـند، در نتيجه همانها مولاى ايشانند، البته مولاى خيالى ، همچنان كه قـرآن بـر اسـاس ايـن خـيـال بـاطـل آنـان ، به نوعى تهكم و تمسخر فرموده : (و الذين كـفـروا اولياءهم الطاغوت ) و بر اساس واقع و حقيقت امر، اين ولايت خيالى را نفى نموده مـى فـرمايد: (و ان الكافرين لا مولى لهم ) آنگاه ولايت آنها را بطور مطلق ، يعنى هم در تـكـوين و هم در تشريع نفى نموده مى فرمايد: (ام اتخذوا من دونه اولياء فاللّه هو الولى ) و نيز فرموده : (ان هى الا اسماء سميتموها انتم و اباوكم ).
پـس مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : يـارى خـدا از مـؤ مـنـيـن و تـثـبيت اقدام آنان و خذلان كفار و اضـلال اعـمـال آنـان و عـقـوبتشان همه به اين علت بود كه خدا مولاى مؤ منين و ولى ايشان است ، و كفار مولائى كه ياريشان كند و اعمالشان را بسوى هدف هدايت كند و از عقوبت خدا نجاتشان دهد ندارند.
از آنچه گفتيم ضعف اين نظريه روشن شد كه بعضى گفته اند: كلمه (مولى ) در آيه تـنـهـا بـه معناى ناصر است نه مالك ، چون اگر به معناى مالك هم باشد، با آيه : (و ردوا الى اللّه مـوليـهـم الحـق ) مـنـافـات خـواهـد داشـت ، و دليل ضعف آن روشن است .

ان اللّه يـدخـل الذيـن امـنوا و عملوا الصالحات جنات تجرى من تحتها الانهار و الذين كفروا يتمتعون و ياكلون كما تاكل الانعام و النار مثوى لهم 

در ايـن آيـه بـيـن دو طـائفـه مـقايسه شده . و اثر ولايت خدا براى مؤ منين و نيز عدم ولايتش بـراى كـفـار از حـيـث عـاقـبـت و آخـرت بـيـان شـده اسـت ، مـى فـرمـايـد مـؤ مـنـيـن داخل بهشت شده ، كفار مقيم در آتش خواهند گشت .
و در ايـن كـلام به منشاء آثارى كه ذكر كرده بود اشاره فرموده ؛ چون هر يك از دو طائفه را بـه بـيـانى كه مناسب حالش باشد توصيف كرده . در اشاره به صفت مؤ منين فرموده : (الذيـن امـنـوا و عملوا الصالحات ) و در وصف كفار فرموده : (يتمتعون و ياءكلون كما تـاكـل الانـعام ) و با اين دو وصف متقابل هم فهمانده مؤ منين در زندگى دنيايى خود رشد مـى يـابـند، و چون به خدا ايمان دارند و اعمال صالح مى كنند، هر چه مى كنند درست و حق اسـت ، پـس راه رشـد را طـى كـرده ، بـه وظـائف انـسـانـيـت عمل كرده اند. و اما كفار عنايتى به اين كه به حق برسند ندارند و دلهايشان هيچ اعتنايى به وظائف انسانيت ندارد، بلكه تمام همشان شكم و شهوتشان است و سرگرم لذت گيرى از زنـدگـى دنـياى كوتاه مدت اند و مانند چارپايان مى خورند و غير از اين آرزو و هدفى ندارند.
پـس ايـن مـؤ مـنـيـن در تـحـت ولايـت خـدا هـسـتند، چون راهى را پيش گرفته اند كه خدايشان خـواسـتـه و بـه سـوى آن هـدايـتـشـان كـرده ، و بـه هـمـيـن جـهـت در آخـرت داخـل بهشتى مى شوند كه از دامنه آن نهرها جارى است . و اما آن دسته ديگر - يعنى كفار - هـيـچ ولي