 است ، ليكن با سياق آيات درست در نمى آيد.

ليـغـفـر لك اللّه مـا تـقـدم مـن ذنـبك و ما تاخر و يتم نعمته عليك و يهديك صراطا مستقيما و ينصرك اللّه نصرا عزيزا 

لام در كـلمـه (ليـغـفـر) بـه طـورى كـه از ظـاهـر عـبـارت بـرمـى آيـد لام تـعليل است ، ظاهرش اين است كه غرض از اين (فتح مبين ) عبارت است از (آمرزش تو نـسـبـت به گناهان گذشته و آينده ات ) و ما مى دانيم كه هيچ رابطه اى بين فتح مذكور بـا آمـرزش گـنـاهـان نـيـسـت و هـيـچ مـعـنـاى مـعـقـولى بـراى تعليل آن فتح به مغفرت به ذهن نمى رسد، پس چه بايد كرد، و چطور آيه را معنا كنيم ؟
تـوجـيـه بـعـضـى از مفسرين براى فرار از عدم ارتباط فتح مذكور با آمرزش گناهان 
بعضى از مفسرين براى فرار از اين اشكال گفته اند: (لام ) در جمله (ليغفر) در عين ايـنكه صداى كسره دارد لام قسم است ، و اصل آن (ليغفرن ) بود كه نون تاءكيد از آن حـذف شـده ، و (راء) آن همچنان به صداى بالا باقى مانده ، تا بفهماند نون در اينجا حذف شده . ليكن اين سخنى است غلط چون در ميان عرب چنين استعمالى سابقه ندارد.
و هـمـچـنـيـن گـفـتـار بـعـضـى ديـگـر كـه بـراى فـرار از اشـكـال گـفـتـه انـد: عـلت فـتـح ، تـنها آمرزش گناهان نيست ، بلكه مجموع (آمرزش )، (اتمام نعمت )، (هدايت ) و (نصرت عزيز) علت است ، پس منافات ندارد كه يكى از آنها به خصوص ، يعنى آمرزش گناهان فى نفسه علت فتح نباشد.
ايـن حـرف نيز بسيار بى پايه است و هيچ ارزشى ندارد، چون بخشش گناه نه علت فتح اسـت و نـه جزء علت و نه حتى به نوعى با مطالبى كه بر آن عطف شده ارتباط دارد تا بـگـوييم مساءله آمرزش گناه با علل فتح مخلوط شده ، پس هيچ مصححى براى اينكه به تـنـهـايـى عـلت مـعـرفـى شـود، و نـه بـراى ايـنـكـه بـا علل ديگر و ضمن آنها مخلوط شود نيست .
و كوتاه سخن اينكه : اين اشكال خود بهترين شاهد است بر اينكه مراد از كلمه (ذنب ) در آيـه شريفه ، گناه به معناى معروف كلمه يعنى مخالفت تكليف مولوى الهى نيست . و نيز مـراد از (مـغـفـرت ) مـعـنـاى مـعـروفـش كـه عـبـارت اسـت از تـرك عـذاب در مـقـابـل مـخـالفـت نـامـبـرده نـيـسـت ، چـون كـلمـه (ذنـب ) در لغـت آنـطـور كـه از مـوارد اسـتـعـمـال آن اسـتـفـاده مـى شـود عـبـارت اسـت از عـمـلى كـه آثـار و تـبـعـات بـدى دارد، حـال هـر چـه بـاشد. و مغفرت هم در لغت عبارت است از پرده افكندن بر روى هر چيز، ولى بـايـد ايـن را هـم بـدانـيـم كه اين دو معنا كه براى دو لفظ (ذنب ) و (مغفرت ) ذكر كـرديـم (و گـفـتـيـم كـه متبادر از لفظ (ذنب ) مخالفت امر مولوى است كه عقاب در پى بياورد، و متبادر از كلمه (مغفرت ) ترك عقاب بر آن مخالفت است ) معنايى است كه نظر عـرف مـردمـان مـتـشرع به آندو لفظ داده ، و گر نه معناى لغوى ذنب همان بود كه گفتيم عـبارت است از هر عملى كه آثار شوم داشته باشد، و معناى لغوى مغفرت هم پوشاندن هر چيز است .
شـرح مـقـصـود از غفران ذنب متقدم و متاءخر پيامبر (ص ) در آيه : (يغفر لك اللّه تقدم منذنبك و ما تاءخر...) و ارتباط آن با فتح مبين 
حـال كـه مـعـنـاى لغـوى و عـرفـى ايـن دو كـلمـه روشـن شـد، مـى گـويـيـم قـيـام رسـول خـدا بـه دعـوت مـردم ، و نـهـضـتـش عـليـه كـفـر و وثـنـيـت ، از قبل از هجرت و ادامه اش تا بعد از آن ، و جنگهايى كه بعد از هجرت با كفار مشرك به راه انداخت ، عملى بود داراى آثار شوم ، و مصداقى بود براى كلمه (ذنب ) و خلاصه عملى بود حادثه آفرين و مساءله ساز، و معلوم است كه كفار قريش مادام كه شوكت و نيروى خود را مـحـفـوظ داشـتـنـد هرگز او را مشمول مغفرت خود قرار نمى دادند، يعنى از ايجاد دردسر بـراى آن جـنـاب كـوتـاهـى نـمـى كـردنـد، و هـرگـز زوال مـليـت و انـهـدام سنت و طريقه خود را، و نيز خون هايى كه از بزرگان ايشان ريخته شده ، از ياد نمى بردند، و تا از راه انتقام و محو اسم و رسم پيامبر كينه هاى درونى خود را تسكين نمى دادند، دست بردار نبودند.
اما خداى سبحان با فتح مكه و يا فتح حديبيه كه آن نيز منتهى به فتح مكه شد، شوكت و نـيـروى قـريـش را از آنـان گـرفـت ، و در نـتـيـجـه گـنـاهـانـى كـه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در نظر مشركين داشت پوشانيد، و آن جناب را از شر قريش ايمنى داد.
پس مراد از كلمه (ذنب ) - و خدا داناتر است - تبعات بد، و آثار خطرناكى است كه دعوت آن جناب از ناحيه كفار و مشركين به بار مى آورد، و اين آثار از نظر لغت ذنب است ، ذنـبى است كه در نظر كفار وى را در برابر آن مستحق عقوبت مى ساخت ، همچنان كه موسى (عـليـه السلام ) در جريان كشتن آن جوان قبطى خود را گناه كار قبطيان معرفى نموده مى گـويـد: (و لهـم عـلى ذنـب فـاخـاف ان يـقـتـلون ) ايـن مـعـنـاى گـنـاهـان گـذشـتـه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت گـنـاهـانـى كـه قبل از هجرت كرده بود و اما گناهان آينده اش عبارت است از خونهايى كه بعد از هجرت از صـنـاديـد قـريـش ريـخت ، و مغفرت خدا نسبت به گناهان آن جناب عبارت است از پوشاندن آنـهـا، و ابطال عقوبت هايى كه به دنبال دارد، و آن به اين بود كه شوكت و بنيه قريش را از آنـان گـرفـت . مـؤ يـد ايـن مـعـنـا جـمله (و يتم نعمته عليك ... و ينصرك اللّه نصرا عزيزا) است .
اين آن معنايى است كه از آيه ، به ضميمه سياق به نظر ما رسيد، ولى مفسرين مسلك هاى مختلف ديگرى دارند كه هشت نظريه از آنها را در اينجا مى آوريم .
وجود متعددى كه در بيان معنى و مفاد آيه فوق گفته شده است 
1- مـراد از ذنـب رسـول خـدا گـنـاهـانـى اسـت كه آن جناب كرد، و مراد از گناهان گذشته گـناهان قبل از بعثت ، و مراد از گناهان آينده گناهان بعد از بعثت آن حضرت است . بعضى ديگر گفته اند گناهان قبل از فتح مكه و بعد از آن است .

ايـن مـسـلك در صـورتـى صـحيح است كه ما صدور معصيت از انبياء را جائز بدانيم ، و اين خلاف دليل قطعى از كتاب و سنت و عقل است ، چون اين ادله بر عصمت انبياء (عليهم السلام ) دلالت دارند كه بحثش در جلد دوم اين كتاب و جاهايى ديگر گذشت .
علاوه بر اين ، اشكال نامربوط بودن آمرزش گناهان با فتح مبين به جاى خود باقى است .
2- مـراد از مـغـفـرت گناهان گذشته و آينده ، مغفرت گناهانى است كه قبلا مرتكب شده و آنچه كه بعدا مرتكب مى شود. و منظور از مغفرت گناهانى كه هنوز مرتكب نشده ، وعده به آن اسـت ، چـون اگـر بـگـويـيـم خـود مـغـفـرت مـنـظـور اسـت ، اشكال مى شود كه گناه ارتكاب نشده مغفرت بردار نيست .
اشكال اين وجه همان اشكال وجه قبلى است ، علاوه بر اينكه آمرزش گناهان بعدى مستلزم آن اسـت كـه تـكـليـف از آن جـنـاب بـرداشته شده باشد، و اين مخالف نص صريح كلام خداى تـعـالى اسـت ، آن هـم در آيـاتـى بـسـيـار، مـانـنـد آيـه (انا انزلنا اليك الكتاب بالحق فـاعـبـداللّه مـخـلصـا له الديـن ) و آيـه (فـامـرت لان اكـون اول المسلمين ) و آياتى ديگر كه سياقشان استثناء نمى پذيرد.
اشـــكـــال ســـوم : آمــرزش گـنـاهان بطور مطلق لازمه اش ج