ى پيشرفت او، هدايت بـه سـوى صـراط مـسـتـقـيـم اسـت ، چون اين تصفيه سبب شد كه آن جناب بعد از مراجعت از حـديـبـيه بتواند خيبر را فتح كند و سلطه دين را در اقطار جزيره گسترش دهد، و در آخر، پيشرفتش به فتح مكه و طائف منتهى گردد.
(و يـنـصـرك اللّه نـصـرا عـزيـزا) - خـداى تـعـالى آن جـناب را نصرت داد نصرتى چـشـمـگـيـر، كـه يـا كـم نظير و يا بى نظير بود، چون مكه و طائف را برايش فتح كرد و اسـلام را در سـرزمـيـن جـزيـره گـسـتـرش داد و شـرك را ريـشـه كـن و يـهـود را ذليـل و نـصـاراى جـزيـره را بـرايـش ‍ خاضع و مجوس ساكن در جزيره را برايش تسليم نـمـود. و خـداى تـعالى دين مردم را تكميل و نعمتش را تمام نمود و اسلام را برايشان دينى پس نديده كرد.
مراد از (سيكينت ) و انزال آن بر قلوب مؤ منين 

هو الذى انزل السكينه فى قلوب المؤ منين ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ... 

ظـاهرا مراد از (سكينت ) آرامش و سكون نفس و ثبات و اطمينان آن به عقائدى است كه به آن ايمان آورده . و لذا علت نزول سكينت را اين دانسته كه : (يزدادوا ايمانا مع ايمانهم تا ايمانى جديد به ايمان سابق خود بيفزايند). در سابق در بحثى كه راجع به سكينت در ذيـل آيـه (ان يـاتـيكم التابوت فيه سكينه من ربكم ) كرديم ، گفتيم : اين سكينت با روح ايمانى كه در جمله (و ايدهم بروح منه ) آمده منطبق است .
بـعـضـى گـفـتـه انـد: سـكـيـنـت بـه مـعـنـاى رحـمـت اسـت . بـعـضـى دگـر گـفـتـه انـد: عـقـل اسـت . بـعـضـى آن را بـه وقـار و عـصـمـتى معنا كرده اند كه در خدا و رسولش هست . بـعـضـى آن را بـه تـمـايل به سوى دينى كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آورده مـعـنـا كـرده انـد. بـعـضـى گـفـتـه انـد: سـكـينت نام فرشته اى است كه در قلب مؤ من مـنـزل مـى كـند. بعضى گفته اند: چيزى است كه سرى مانند سر گربه دارد. و همه اينها اقاويلى است بدون دليل .
مراد از (انزال سكينت در قلوب مؤ منين ) ايجاد آن است بعد از آنكه فاقد آن بودند، چون بـسـيـار مـى شـود كـه قـرآن كـريـم خـلقـت و ايـجـاد را انـزال مـى خـوانـد، مـثـلا مى فرمايد: (و انزل لكم من الانعام ثمانيه ازواج ) و نيز (و انزلنا الحديد)، و نيز (و ان من شى ء الا عندنا خزائنه و ما ننزله الا بقدر معلوم )، و اگر خلقت و ايجاد را انزال خوانده ، به اين منظور بوده كه به علو مبدء آن اشاره كند.
ســـخـــن بـــعـــضى كه گفته اند مراد از (انزل ) اسكان و قرار دادن است و رد سخن آنان
بـعـضـى گـفـتـه انـد: مـراد از (انـزال ) اسـكـان و قـرار دادن اسـت ، مـى گـويـنـد: (نـزل فـى مـكـان كذا فلانى در فلان مكان نازل شد) يعنى بار و بنه خود را در آنجا پياده كرد.
ليـكـن ايـن مـعـنـايـى اسـت كـه در كـلام خـداى تـعـالى مـعـهـود نـيـسـت ، و يـا ايـنـكـه مـوارد اسـتـعـمـال كـلمه مذكور در كلام خدا بسيار است در هيچ جا به اين معنا نيامده ، و شايد باعث ايـنـكـه آقـايـان را وادار كـرده ايـن مـعـنـا را اخـتـيـار كـنـنـد ايـن بـوده كـه ديـده انـد كـلمـه (انـزال ) در آيـه بـا حـرف (فـى ) مـتعدى شده ، ولى بايد بدانند كه آوردن كلمه (فـى ) به عنايت كلاميه اى بوده ، يعنى در كلام اين معنا رعايت شده كه سكينت مربوط بـه دلهـا اسـت ، و در دلهـا مـسـتـقر مى شود، همچنان كه در اثر رعايت واقع شدن سكينت در دلهـا، از جـهـت عـلو تـعـبـيـر كـرده بـه (انـزال )، هـم در آيـه مـورد بـحـث و هـم در آيـه (فـانـزل اللّه سـكـيـنـتـه عـلى رسـوله و عـلى المـؤ مـنـيـن ) از چـنـين وقوعى تعبير به انزال كرده است .
و مراد از اينكه فرمود: تا ايمان خود را زياد كنند، شدت يافتن ايمان به چيزى است ، چون ايـمـان بـهـر چـيـز عـبـارت اسـت از عـلم به آن به اضافه التزام به آن ، به طورى كه آثـارش در عملش ظاهر شود، و معلوم است كه هر يك از علم و التزام مذكور، امورى است كه شـدت و ضـعـف مـى پـذيـرد، پس ايمان كه گفتيم عبارت است از علم و التزام نيز شدت و ضعف مى پذيرد.
پـس مـعـنـاى آيـه ايـن است كه : خدا كسى است كه ثبات و اطمينان را كه لازمه مرتبه اى از مـراتـب روح اسـت در قـلب مـؤ مـن جـاى داد، تـا ايـمـانـى كـه قبل از نزول سكينت داشت بيشتر و كامل تر شود.
گفتارى درباره ايمان و زياد شدن آن 
(بـــيــان ايـنكه ايمان علم و عمل - با هم - است و شدت و ضعف ايمان ناشى از شدت وضعف علم و عمل است ) 
ايـمان ، تنها و صرف علم نيست ، به دليل آيات زير كه از كفر و ارتداد افرادى خبر مى دهـد كـه بـا عـلم بـه انـحراف خود كافر و مرتد شدند، مانند آيه (ان الذين ارتدوا على ادبـارهـم مـن بـعـد مـا تـبـيـن لهـم الهـدى ) و آيـه (ان الذيـن كـفـروا و صـدوا عـن سبيل اللّه و شاقوا الرسول من بعد ما تبين لهم الهدى ) و آيه (و جحدوا بها و استيقنتها انـفـسـهـم ) و آيـه (و اضـله اللّه عـلى علم )، پس بطورى كه ملاحظه مى فرماييد اين آيات ، ارتداد و كفر و جحود و ضلالت را با علم جمع مى كند.
پـس مـعـلوم شـد كـه صـرف عـلم بـه چـيـزى و يـقـيـن بـه ايـنـكـه حـق اسـت ، در حـصـول ايـمـان كـافـى نـيست ، و صاحب آن علم را نمى شود مؤ من به آن چيز دانست ، بلكه بـايـد مـلتـزم به مقتضاى علم خود نيز باشد، و بر طبق موداى علم عقد قلب داشته باشد، به طورى كه آثار عملى علم - هر چند فى الجمله - از وى بروز كند، پس كسى كه علم دارد بـه اينكه خداى تعالى ، الهى است كه جز او الهى نيست ، و التزام به مقتضاى علمش نـيـز دارد، يـعـنـى در مقام انجام مراسم عبوديت خود و الوهيت خدا بر مى آيد، چنين كسى مؤ من اسـت ، امـا اگر علم مزبور را دارد، ولى التزام به آن را ندارد، و علمى كه علمش را بروز دهـد و از عـبوديتش خبر دهد ندارد چنين كسى عالم هست و مؤ من نيست . و از اينجا بطلان گفتار بعضى كه ايمان را صرف علم دانسته اند، روشن مى شود به همان دليلى كه گذشت .
و نـيـز بـطـلان گـفـتـار بـعـضـى كـه گـفـتـه انـد: ايـمـان هـمـان عمل است ، چون عمل با نفاق هم جمع مى شود، و ما مى بينيم منافقين كه حق برايشان ظهورى علمى يافته ، عمل هم مى كنند، اما در عين حال ايمان ندارند.
و چـون ايـمان عبارت شد از علم به چيزى به التزام به مقتضاى آن ، به طورى كه آثار آن عـلم در عمل هويدا شود، و نيز از آنجايى كه علم و التزام هر دو از امورى است كه شدت و ضـعـف و زيـادت و نـقـصـان مـى پـذيـرد، ايـمـان هـم كـه از آن دو تـاءليـف شـده قـابـل زيـادت و نـقـصـان و شـدت و ضـعـف است ، پس اختلاف مراتب و تفاوت درجات آن از ضرورياتى است كه به هيچ وجه نبايد در آن ترديد كرد.
ايـن آن حـقـيـقـتـى اسـت كـه اكـثـر عـلمـاء آن را پـذيـرفـتـه انـد، و حـق هـم هـمـيـن اسـت ، دليل نقلى هم همان را مى گويد، مانند آيه مورد بحث كه مى فرمايد: (ليزدادوا ايمانا مع ايـمـانـهـم ) و آيـاتـى ديـگـر. و نـيـز احـاديـثـى كـه از ائمـه اهل بيت (عليهم السلام ) وارد شده ، و از مراتب ايمان خبر مى دهد.
ســـخـــن كـــســـانـــى كـــه گـــفـــتـــه انـــد: ايـــمـــان شـ