ـدت و ضـعـف نـمـى پـذيـرد وعمل ربطى به ايمان ندارد و بيان ضعف و بى پايگى اين سخن 
ولى در مـقابل اين اكثريت عده اى هستند - مانند ابو حنيفه و امام الحرمين و غير آن دو - كه مـعـتـقـدنـد ايـمـان شـدت و ضـعـف نـمـى پـذيرد و استدلال كرده اند به اينكه ايمان نام آن تصديقى است كه به حد جزم و قطع رسيده باشد و جزم و قطع كم و زياد بردار نيست ، و صاحب چنين تصديقى اگر اطاعت كند، و يا گناهان را ضميمه تصديقش سازد، تصديقش تـغـيـيـر نـمـى كـنـد. آنـگـاه آيـاتـى كـه خـلاف گـفـتـه آنـان را مـى رسـانـد تاءويل كرده گفته اند: منظور از زيادى و كمى ايمان زيادى و كمى عددى است ، چون ايمان در هر لحظه تجديد مى شود، و در مثل پيامبر ايمانهايش پشت سر هم است ، و آن جناب حتى يـك لحـظـه هم از برخورد با ايمانى نو فارغ نيست ، به خلاف ديگران كه ممكن است بين دو ايمانشان فترتهاى كم و زيادى فاصله شود.
پـس ايـمـان زيـاد يـعـنـى ايـمـانـهـايـى كـه فـاصـله در آنها اندك است ، و ايمان كم يعنى ايمانهايى كه فاصله در بين آنها زياد است .
و نـيـز ايمان يك كثرت ديگر هم دارد و آن كثرت چيزهايى است كه ايمان متعلق به آنها مى شود، و چون احكام و شرايع دين تدريجا نازل مى شده ، مؤ منين هم تدريجا به آنها ايمان پـيـدا مى كردند، و ايمانشان هر لحظه از نظر عدد بيشتر مى شده ، پس مراد از زياد شدن ايمان ، زياد شدن عدد آن است .
بيان ضعف و بى پايگى اين سخن 
ولى ضـعـف ايـن نـظـريـه بـسـيـار روشـن اسـت . امـا ايـنـكـه اسـتـدلال كـردنـد كـه (ايـمـان نـام تـصـديـق جـزمـى اسـت ) قبول نداريم ، براى اينكه اولا گفتيم كه ايمان نام تصديق جزمى تواءم با التزام است ، مگر آنكه مرادشان از تصديق ، علم به التزام باشد. و ثانيا اينكه گفتند (اين تصديق زيـادى و كـمـى نـدارد) ادعـايـى اسـت بـدون دليـل ، بـلكـه عـيـن ادعـاء را دليـل قـرار دادن اسـت ، و اساسش هم اين است كه ايمان را امرى عرضى دانسته ، و بقاء آن را بـه نـحـو تـجـدد امـثال پنداشته اند، و اين هيچ فايده اى براى اثبات ادعايشان ندارد، بـراى ايـنـكـه ما مى بينيم بعضى از ايمانها هست كه تندباد حوادث تكانش نمى دهد، و از بـيـنـش نـمـى بـرد، و بـعـضـى ديـگـر را مـى بـيـنـيـم كـه بـه كـمـتـريـن جـهـت زايـل مـى شـود، و يـا بـا سست ترين شبهه اى كه عارضش مى شود از بين مى رود، و چنين اخـتـلافـى را نـمـى شـود بـا مـسـاءله تـجـدد امـثـال و كـمـى فـتـرت هـا و زيـادى آن ، تـعـليـل و تـوجـيـه كـرد، بـلكه چاره اى جز اين نيست كه آن را مستند به قوت و ضعف خود ايمان كنيم ، حال چه اينكه تجدد امثال را هم بپذيريم يا نپذيريم .
عـلاوه بـر ايـن ، مـسـاءله تـجـدد امـثـال در جـاى خـود باطل شده .
و ايـنـكه گفتند (صاحب تصديق ، چه اطاعت ضميمه تصديقش كند و چه معصيت ، اثرى در تـصـديـقـش نمى گذارد) سخنى است كه ما آن را نمى پذيريم ، براى اينكه قوى شدن ايمان در اثر مداومت در اطاعت ، و ضعيف شدنش در اثر ارتكاب گناهان چيزى نيست كه كسى در آن تـرديـد كـنـد، و هـمـيـن قوت اثر و ضعف آن كاشف از اين است كه مبدء اثر قوى و يا ضـعـيـف بـوده ، خـداى تـعـالى هـم مـى فـرمـايـد: (اليـه يـصـعـد الكـلم الطـيـب و العـمـل الصـالح يـرفـعـه ) و نـيـز فـرموده : (ثم كان عاقبه الذين اساوا السواى ان كذبوا بايات اللّه و كانوا بها يستهزون ).
و امـا ايـنـكـه آيـات داله بـر زيـاد و كـم شـدن ايـمـان را تـاءويـل كـردنـد، تـاءويـلشـان درسـت نـيـسـت ، بـراى ايـنـكـه تـاءويـل اولشـان ايـن بـود كـه ايـمـان زياد، آن ايمانهاى متعددى است كه بين تك تك آنها فـتـرت و فـاصله زيادى نباشد، و ايمان اندك ايمانى است كه عددش كم و فاصله بين دو عـدد از آنـهـا زيـاد بـاشـد، و ايـن تـاءويـل مـسـتـلزم آن اسـت كـه صـاحـب ايـمـان انـدك در حال فترت هايى كه دارد كافر و در حال تجدد ايمان مؤ من باشد، و اين چيزى است كه نه قـرآن بـا آن سـازگـار اسـت و نـه در سـراسـر كلام خدا چيزى كه مختصر اشعارى به آن داشته باشد ديده مى شود.
و اگـر خـداى تـعـالى فرموده : (و ما يومن اكثرهم باللّه الا و هم مشركون ) هر چند ممكن است به دو احتمال دلالت كند، يكى اينكه ايمان خودش شدت و ضعف بپذيرد - كه نظر ما هـمـين است - و يكى هم اينكه چنين دلالتى نداشته باشد، بلكه دلالت بر نفى آن داشته بـاشد. الا اينكه دلالت اوليش قوى تر است ، براى اينكه مدلولش اين است كه مؤ منين در عـين حال ايمانشان ، مشركند، پس ‍ ايمانشان نسبت به شرك ، محض ايمان است ، و شركشان نسبت به ايمان محض شرك است ، و اين همان شدت و ضعف پذيرى ايمان است .
و تاءويل دومشان اين بود كه زيادى و كمى ايمان و كثرت و قلت آن بر حسب قلت و كثرت احـكـام نـازله از نـاحـيـه خـدا اسـت ، و در حـقـيـقـت صـفـتـى اسـت مـربـوط بـه حـال مـتعلق ايمان ، و علت زيادى و كمى ، ايمان است نه خودش . و اين صحيح نيست ، زيرا اگـر مـراد آيـه شـريـفـه (ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم ) اين بود، جا داشت اين نتيجه را نـتـيـجـه تـشـريـع احـكـامـى زيـاد قـرار بـدهـد، نـه نـتـيـجـه انزال سكينت در قلوب مؤ منين - دقت فرماييد.
ســـخـــن بـعـضى از مفسرين درباره زيادت ايمان در آيه (ليزدادوا ايمانا مع ايمانهم )
بـعـضـى ديـگر زيادت ايمان در آيه را حمل بر زيادى آثار آن كه همان نورانيت قلب است كـرده انـد. ايـن وجـه نـيـز خـالى از اشـكـال نـيست ؛ چون كمى و زيادى اثر بخاطر كمى و زيـادى مـؤ ثـر است ، و معنا ندارد ايمان قبل از سكينت كه با ايمان بعد از سكينت از هر جهت مساوى است ، اثر بعد از سكينتش بيشتر باشد.
بـعـضـى هـم گـفته اند: ايمانى كه در آيه شريفه كلمه (مع ) بر سرش در آمده ايمان فطرى است ، و ايمان قبليش ايمان استدلالى است ، و معناى جمله اين است : ما بر دلهايشان سـكـيـنـت نازل كرديم تا ايمانى استدلالى بر ايمان فطرى خود بيفزايند. اين توجيه هم درسـت نـيـسـت ، بـراى ايـنـكه هيچ دليلى نيست كه بر آن دلالت كند. علاوه بر اين ، ايمان فـطـرى هـم ايـمـانـى اسـتـدلالى اسـت ، و مـتـعـلق عـلم و ايـمـان بـه هـر حال امرى نظرى است نه بديهى .
بـعـضـى ديـگر - مانند فخر رازى - گفته اند: نزاع در اينكه آيا ايمان زيادت و نقص مـى پـذيـرد يـا نـه ، نـزاعـى اسـت لفـظـى ، آنـهـايـى كـه مـى گـويـنـد نـمـى پـذيـرد، اصـل ايـمان را مى گويند، يعنى تصديق را؛ و درست هم مى گويند، چون تصديق زياده و نـقـصـان نـدارد و مـراد آنـهـايـى كـه مـى گـويـنـد: مـى پـذيـرد، مـنـظـورشـان سـبـب كـمـال ايـمـان اسـت ، يـعـنـى اعـمـال صـالح كـه اگـر زيـاد بـاشـد ايـمـان كامل مى شود، و الا نه ، و درست هم هست ، و شكى در آن نيست .
ليـكـن ايـن حـرف بـه سـه دليـل بـاطـل اسـت : اول ايـنـكـه خـلط اسـت بـيـن تـصـديـق و ايـمـان ، و حال آنكه گفتيم ايمان صرف تصديق نيست ، بلكه تصديق با التزام است .
و دوم ايـنـكـه ايـن نـسـبـتـى كـه بـه دسـتـه دوم