 بـه احـرام عـمـره تـلبـيـه گـفـتـنـد، و قـربـانـيـان خـود را بـا جل و بى جل حركت دادند.
از سـوى ديـگر وقتى قريش شنيدند كه آن جناب به سوى مكه روان شده ، خالد بن وليد را بـا دويـسـت سـواره فرستادند، تا بر سر راه آن جناب كمين بگيرد، و منتظر رسيدن آن جناب باشد. خالد بن وليد از راه كوهستان پا به پاى لشكر آن جناب مى آمد. در اين بين رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) و اصـحـابـش بـه نـمـاز ظـهـر ايـسـتـادنـد، بـلال اذان گـفـت ، و رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلّم ) به نماز ايستاد. خالد بن وليـد به همراهان خود گفت : اگر همين الان به ايشان كه سرگرم نمازند بتازيم همه را از پـاى در خـواهـيـم آورد. چـون من مى دانم كه ايشان نماز را قطع نمى كنند، و ليكن بهتر اسـت كه در اين نماز حمله نكنيم ، صبر كنيم تا نماز ديگرشان برسد كه از نور چشمشان بـيـشـتـر دوسـتـش مـى دارنـد، هـمـيـن كـه داخـل آن نـمـاز شـدنـد حـمـله مـى كـنـيـم در ايـن بين جـبـرئيـل بـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) نـازل شـد، و دسـتـور نـمـاز خـوف را آورد كـه مـى فـرمـايد: (فاذا كنت فيهم فاقمت لهم الصلاه ...).
امـام صـادق (عـليـه السـلام ) مـى فـرمـايـد: فـرداى آن روز رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به حديبيه رسيد، و آن جناب در بين راه اعرابى را كـه مـى ديد دعوت مى كرد تا به آن جناب بپيوندند، ولى احدى به وى نپيوست ، و از در تـعـجـب مـى گـفـتـنـد: آيـا مـحـمـد و اصـحـابـش انـتـظـار دارنـد داخـل حـرم شـونـد بـا ايـنـكـه قـريـش بـا ايـشـان در داخـل شـهـرشـان نـبـرد كـرده و بـه قتلشان رساندند و ما يقين داريم كه محمد و اصحابش هرگز به مدينه برنمى گردند....
روايتى از ابن عباس در شر واقعه صلح حديبيه 
و در مـجـمـع البـيـان از ابـن عـبـاس روايـت كـرده كـه : گـفـت رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) بـه عزم مكه بيرون آمد، همين كه به حديبيه رسيد شترش ايستاد، و هر چه به حركت وادارش كرد قدم از قدم برنداشت و در عوض زانو بـه زمـيـن زد. اصـحابش پيشنهاد كردند ناقه را بگذار و برويم ، فرمود: آخر اين حيوان چـنـيـن عـادتى نداشت ، قطعا همان خدا كه فيل (ابرهه ) را از حركت بازداشت ، اين حيوان را بازداشته .
آنـگـاه عـمـر بـن خـطـاب را احـضـار كـرد تـا او را بـه سـوى مـكـه بـفـرسـتـد، تـا از اهـل مـكـه اجـازه ورود بـه مكه را بگيرد، و در ضمن خودش در آنجا مراسم عمره را انجام داده قـربـانـيـش را ذبـح كـند. عمر عرضه داشت من در مكه يك دوست دلسوز ندارم ، و از قريش بـيـمـنـاكـم ، چون خودم با آنان دشمنم ، و ليكن به نزد مردى راهنمايى مى كنم كه در مكه خـواهـان دارد، و در نـظـر اهـل مـكـه عـزيـزتـر از مـن اسـت ، و او عـثـمـان بـن عـفـان اسـت . رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تصديق كرد. لاجرم عثمان را احضار نموده نزد ابى سفيان و اشراف مكه فرستاد تا به آنان اعلام بدارد: پيامبر به منظور جنگ نيامده ، بلكه تنها منظورش زيارت خانه خدا است ، چون خانه خدا در نظر آن جناب بسيار بزرگ اسـت . قـريـش وقـتـى عـثـمـان را ديـدنـد نـزد خـود نـگـه داشـتـنـد، و نـگـذاشـتـنـد نـزد رسول برگردد.
از سـوى ديگر به رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و به مسلمانان رساندند كه عـثـمـان كشته شده ، فرمود: حال كه چنين است ما از اينجا تكان نمى خوريم تا با اين مردم بـجـنگيم ، آنگاه مردم را دعوت كرد تا بار ديگر با او بيعت كنند، خودش از جاى برخاست نـزد درخـتـى كـه آنـجـا بـود رفـت ، و بـه آن تـكيه كرد و مردم با او بر اين پيمان بيعت كردند، كه با مشركين بجنگند و فرار نكنند.
عـبـداللّه بـن مـغـفـل مـى گـويـد: مـن آن روز بـالاى سـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) ايـستاده بودم ، و شاخه اى از چوب سمره در دستم بود كه مردم را از پيرامون آن جناب دور مى كردم ، تا يكى يكى بيعت كنند، و در آن روز نفرمود بر سر جان با من بيعت كنيد، بلكه فرمود بر اين بيعت كنيد كه فرار نكنيد.
روايتى ديگر درباره جريان صلح حديبيه 
زهـرى و عـروه بـن زبـيـر و مـسـور بـن مـخـرمـه ، در روايـتـى گـفـتـه انـد: رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) از مدينه بيرون آمد و حدود هزار و چند نفر از اصـحـابـش بـا او بـودنـد، تـا بـه ذو الحـليـفـه رسـيـدنـد. در آنـجـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) حـسـب مـعـمـول در حـج قـران و افراد كفش پاره اى به گردن قربانى هاى خود انداخت ، و كوهان بـعـضـى از آنـها را خون آلود ساخت و به نيت عمره احرام بست و شخصى از قبيله خزاعه را كـه در جـنـگـها پيشقراول او بود پيشاپيش فرستاد تا از قريش خبر گرفته وى را آگاه سازد.
و همچنان پيش مى رفت تا گودال اشطاط كه در نزديكى غسفان است رسيد.
در آنـجـا پـيـشـقـراول خـزاعـى خـدمـتـش رسـيـده عـرضـه داشـت : مـن فـامـيـل كـعـب بـن لوئى و عـامـر بـن لوئى را ديـدم كـه داشتند در اطراف ، لشكر جمع مى كـردنـد، مـثل اينكه بنا دارند با تو به جنگ برخيزند، و برمى خيزند و از رفتن به مكه جـلوگـيـرى مـى كنند. حضرت لشكر را دستور داد همچنان پيش برانند. لشكر به راه خود ادامـه داد تـا آنـكـه در بـيـن راه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: طليعه لشـكـر دشـمـن بـه سركردگى خالد بن وليد در غميم است شما به طرف دست راست خود حركت كنيد.
لشـكـر هـمـچـنـان پـيـش رفـت تـا بـه ثـنـيـه رسـيـد، در آنـجـا شـتـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) زانـو بـه زمـيـن زد، و بـرنـخـاسـت . رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود ناقه قصواء خسته نشده بلكه مانعى او را از حركت جلوگير شده ، همان كسى كه فيل ابرهه را جلوگير شد. آنگاه فرمود: به خدا سـوگـند هيچ پيشنهادى كه در آن رعايت حرمت هاى خدا شده باشد به من ندهند مگر آنكه مى پذيرم . آنگاه شتر راهى كرد شتر از جاى خود برخاست .
مـى گـويند رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مسير را عوض كرد و پيش راند، تا رسـيـد بـه بـلنـدى حـديـبـيـه كنار گودالى آب كه مردم در آن دست مى زدند و ترشح مى كـردنـد، و نـمـى شـد از آن اسـتـفـاده كـرد. مـردم از عـطـش شـكـايـت كـردنـد، رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) يك چوبه تير از تيردان خود كشيد و فرمود: اين را در آب آن چاه بيندازيد، و به خدا سوگند چيزى نگذشت كه آب چاه جوشيدن گرفت ، و آبى گوارا بالا آمد تا همه لشكريان سيراب شدند.
در هـمـيـن حال بودند كه بديل بن ورقاء خزاعى با جماعتى از قبيله خزاعه كه همگى مبلغين اسـلام و مـاءمـورين رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) بودند كه در سرزمين تهامه مـردم را بـا نـصـيـحـت بـه اسـلام دعـوت مـى كـردنـد از راه رسـيـد، و عـرضـه داشـت مـن فـامـيـل كـعـب بـن لوئى و عـامـر بـن لوئى را ديـدم كـه عـلم و كـتـل مـعـروف بـه عـوذ المـطـافـيـل ه