ـم بـا خـود داشتند و بنا داشتند با تو كارزار كنند، و نگذارند داخل خانه خدا شوى . حضرت فرمود: ما براى جنگ با آنان نيامده ايم ، بلكه آمده ايـم عمل عمره انجام دهيم ، و قريش هم خوبست دست از ستيز بردارند، براى اينكه جنگ آنها را از پاى در آورده و خسارت زيادى برايشان بار آورده ، و من حاضرم اگر بخواهند مدتى مـقرر كنند كه ما بعد از آن مدت عمره بياييم ، و با مردم خود برگرديم ، و اگر خواستند مـانـنـد سـايـر مـردم به دين اسلام درآيند، و اگر اين را هم نپذيرند پيداست كه هنوز سر سـتـيـز دارنـد، و بـه آن خـدايـى كـه جـانـم بـه دسـت او اسـت ، بـر سـر دعـوتـم آنـقـدر قـتـال كنم كه تا رگهاى گردنم قطع شود و يا خداى سبحان مقدر ديگرى اگر دارد انفاذ كند. بديل گفت : من گفتار شما را به ايشان ابلاغ مى كنم .

بديل اين را گفت و به سوى قريش روانه شد، و گفت من از نزد اين مرد مى آيم ، او چنين و چنان مى گويد. عروه بن مسعود ثقفى گفت : او راه رشدى به شما قريش پيشنهاد مى كند، پـيـشـنـهـادش را بپذيريد و اجازه بدهيد من بديدنش بروم . قريش گفتند: برو. عروه نزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آمـد و بـا او گـفـتـگـو كـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) هـمـان مـطـالبـى را كـه بـه بديل فرموده بود بيان كرد.
عـروه در ايـن هـنـگـام گـفـت : اى مـحـمـد اگـر در ايـن جـنـگ پـيـروز شـوى تـازه اهـل شـهـر و فـامـيـل خـودت را نـابـود كـرده اى و آيـا هـيـچ كـس را سـراغ دارى كـه قـبـل از تـو در عرب چنين كارى را با فاميل خود كرده باشد؟ و اگر طورى ديگر پيش آيد يـعـنى فاميل تو غلبه كنند، من قيافه هايى در لشكرت مى بينم كه از سر و رويشان مى بـارد كـه در هـنـگـام خـطـر پا به فرار بگذارند. ابوبكر گفت ساكت باش آيا ما از جنگ فـرار مـى كنيم ، و او را تنها مى گذاريم ؟ عروه پرسيد: اين مرد كيست ؟ فرمود: ابوبكر اسـت . گـفـت بـه آن خـدايـى كـه جـانـم در دسـت او اسـت ، اگـر نـبـود يـك عـمـل نـيكى كه با من كرده بودى ، و من هنوز تلافيش را در نياورده ام ، هر آينه پا سخت را مى دادم .
راوى مـى گـويـد: سـپـس عـروه بـن مـسـعـود شـروع كـرد بـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) گـفتگو كردن ، هر چه مى گفت دستى هم به ريـش رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) مى كشيد. مغيره بن شعبه در آنجا بالاى سـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) ايـسـتـاده بـود، و شمشيرى هم در دست و كـلاهـخودى بر سر داشت ، وقتى ديد عروه مرتب دست به ريش آن جناب مى كشد، با دسته شـمـشـيـر بـه دسـت عـروه مـى زد، و مـى گـفـت دسـت از ريـش رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) پس بكش و گر نه ديگر دستت به طرف تو بـر نـمى گردد (يعنى دستت را قطع مى كنم ). عروه پرسيد: اين كيست ؟ فرمود: مغيره بن شـعبه است . عروه گفت : اى حيله باز تو همان نيستى كه خود من در اجراى حيله هايت كمك مى كردم ؟
راوى مـى گـويـد: مغيره در جاهليت با يك عده طرح دوستى ريخت ، و در آخر همه آنها را به نـامـردى كـشـت ، و امـوالشـان را تـصـاحـب كـرد، آنـگـاه نـزد رسـول خـدا آمـد و امـوال را هـم آورد كـه مـى خـواهـم مـسلمان شوم . حضرت فرمود: اسلامت را قبول مى كنيم ، و اما اموالت را نمى پذيريم ، چون با نيرنگ و نامردى به دست آورده اى .
آنـگـاه عـروه شـروع كـرد بـا گـوشـه چشم اصحاب آن جناب را ورانداز كردن ، و ديد كه وقـتـى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) دسـتـورى مـى دهـد اصـحـابـش در امـتـثـال آن دسـتـور از يـكـديـگـر پـيشى مى گيرند، چون وضو مى گيرد بر سر ربودن قـطـرات آب وضـويـش بـا يـك ديـگـر نـزاع مى كنند، و وقتى مى خواهند با يكديگر حرف بزنند آهسته صحبت مى كنند، و از در تعظيم زير چشمى به او مى نگرند، و برويش خيره شده و تند نگاه نمى كنند.
مـى گـويـد عـروه نـزد قـريش برگشت و گفت : اى مردم ! به خدا سوگند من به محضر و دربـار سـلاطـيـن بـار يافته ام ، دربار قيصر و كسرى و نجاشى رفته ام ، به همان خدا سوگند كه هيچ پادشاهى تاكنون نديده ام كه مردمش او را مانند اصحاب محمد تعظيم كنند. وقـتى دستورى مى دهد، بر سر امتثال دستورش از يكديگر سبقت مى گيرند، و چون وضو مـى گـيـرد، بـراى ربودن آب وضويش يكديگر را مى كشند، و چون مى خواهند صحبت كنند صداى خود را پايين آورده آهسته تكلم مى كنند، و هرگز به رويش خيره نمى شوند، اينقدر او را تعظيم مى كنند. و او پيشنهاد درستى با شما دارد پيشنهادش را بپذيريد.
مـردى از بـنـى كـنـانـه گـفـت : بـگـذاريد من نزد او بروم ، گفتند: برو. وقتى آن مرد به اصـحاب محمد نزديك شد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به اصحابش فرمود ايـن كـه مـى آيـد فـلانى است ، و از قبيله اى است كه قربانى كعبه را احترام مى كنند شما قربانى هاى خود را بسويش ببريد، وقتى بردند و صدا به لبيك بلند كردند. او گفت : سبحان اللّه ! سزاوار نيست اين مردم را از خانه كعبه جلوگيرى كنند.
مـردى ديـگـر در بـين قريش برخاست و گفت : اجازه دهيد من نزد محمد روم . نام اين مرد مكرز بـن حـفـص بـود. گـفـتـنـد: بـرو. هـمـيـن كـه مـكـرز نـزديـك رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) رسيد حضرت فرمود: اين كه مى آيد مكرز است ، مـردى اسـت تـا جـر و بـى حـيـا. مـكـرز شـروع كـرد بـا رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) صحبت كردن ، و در بينى كه صحبت مى كرد، سهيل بن عمرو هم از طرف دشمن جلو آمد، و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از نام او تفال زد، و فرمود: امر شما سهل شد، بيا بين ما و خودت عهدنامه اى بنويس .
مضمون عهدنامه صلح حديبيه 
آنـگـاه رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) على ابن ابى طالب (عليه السلام ) را صـدا زد، و بـه او فـرمـود: بـنـويـس بـسـم اللّه الرّحـمـن الرّحـيـم . سـهـيـل گـفـت : بـه خـدا سـوگـنـد من نمى دانم رحمان چيست ؟ و لذا بنويسيد باسمك اللهم مـسلمانان گفتند: نه به خدا سوگند نمى نويسيم ، مگر همان بسم اللّه الرّحمن الرّحيم را. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: يا على بنويس باسمك اللهم . اين نامه حـكـمـى اسـت كـه مـحـمـد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) رانـده . سهيل گفت اگر ما تو را رسول خدا مى دانستيم ، كه از ورودت به خانه خدا جلوگير نمى شـديـم ، و بـا تـو جـنـگ نـمـى كـرديـم ، بـايـد كـلمـه رسـول اللّه را پـاك كـنـيـد، و بـنـويـسـيـد اين نامه حكمى است كه محمد بن عبداللّه رانده . حضرت فرمود: من رسول خدا هستم هر چند كه شما تكذيبم كنيد.
آنـگـاه بـه عـلى (عـليـه السـلام ) فـرمـود: يـا عـلى كـلمـه رسـول اللّه را مـحـو كـن عـلى عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه دسـتم براى پاك كردن آن بـفـرمـانـم نـيـسـت . رسـول خـدا نـامـه را گـرفـت و خـودش كـلمـه رسول اللّه را محو كرد.

آنـگـاه فـرمـود بـنـويـس : ايـن نـوشـتـه مـعـاهـده اى اسـت كـه مـحـمد بن ع