بداللّه با عبداللّه سـهـيـل بـن عـمـرو مـى بـنـدد، و بـر ايـن مـعـنـا صـلح كـردنـد كـه تـا ده سـال ديـگـر در بين طرفين جنگى نباشد، و مردم در بين هر دو طرف ايمن باشند، و از آزار يـكـديگر دست بردارند. و نيز بر اين معنا صلح كردند كه هر كس از اصحاب محمد براى حـج يـا عـمره به مكه آمد و يا جهت كسب وارد مكه شد، بر جان و مالش ايمن باشد، و هر كس از قريش به مدينه آمد، تا از آنجا به مصر و يا شام برود، بر جان و مالش ايمن باشد، و از ايـن بـه بعد سينه هاى ما از كينه و نيرنگ پاك باشد، نه ديگر به روى هم شمشير بـكـشـيـم ، و نـه يـكـديـگـر را اسـيـر كـنـيـم . و ايـنـكـه هر كس از دو طرف دوست داشت كه داخـل در عـقـد و بـيـعـت مـحـمـد شـود آزاد بـاشـد، و هـر كـس كـه از دو طـرف خـواسـت داخل در عقد و بيعت قريش شود آزاد باشد.
خـزاعـه از خوشحالى جست و خيز كردند، و گفتند ما در عقد و عهد محمديم ، و بنى بكر به جست و خيز در آمدند كه ما در عقد و عهد قريش هستيم .
رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) فـرمـود: به شرطى كه مانع ما از زيارت و طواف خانه نشويد. سهيل گفت : به خدا سوگند آيا عرب نمى نشينند و به يكديگر نمى گـويـنـد كـه قـريـش را خـفـه گـيـر كـردنـد؟ پـس مـوافـقـت كـنـيـد سال ديگر اين عمره را انجام دهيد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) موافقت كرد و اين را هم نوشتند. سهيل گفت : من هم شرطى دارم و آن اينكه هر كس از ما به ميان شما آمد، و لو بـه ديـن شـمـا بـاشـد بـه مـا بـرگـردانـيـد، و هـر كـس از شـمـا بـه مـيـان ما آمد ما هم بـرگـردانـيم . مسلمانها سر و صدا كردند كه سبحان اللّه ! چگونه ممكن است كسى كه از بـيـن مـشـركـيـن آمـده و مـسـلمـان شـده دوبـاره بـه مـشـركـيـن پـس داده شـود؟ رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) فرمود: كسى كه از بين ما به طرف مشركين برود بگذار خدا او را دور كند. و كسى كه از مشركين بين ما آيد به آنان برمى گردانيم ، زيرا اگر خدا اسلامى واقعى در او سراغ داشته باشد، خودش راه نجاتى براى او فراهم مى كند.
سـهـيـل گـفـت : شـرطـى ديـگـر دارم و آن ايـن اسـت كـه امـسـال بـه مـديـنـه بـرگـردى و از داخـل شـدن مـكـه صـرفـنـظـر كـنـى ، هـمـيـن كـه سـال ديـگـر آمـد، مـا شـهـر مـكـه را خـالى مـى كـنـيـم شـمـا داخـل آن شـويـد و سه روز در آن توقف كنيد، آن هم به شرطى كه اسلحه با خود نياوريد مـگـر شـمـشـيـر در غـلاف و آنـچـه يـك سـواره بـدان مـحـتـاج اسـت . و بـاز به شرطى كه قـربـانـيـهـاى خـود را از ايـن جـلوتـر نـيـاوريـد و در همين جا كه از آن جلوگيرى كرده ايم بمانند. حضرت فرمود: باشد ما (در راه خدا) قربانى مى آوريم و شما آن را رد كنيد.
در اين بين ناگهان ابو جندل بن سهيل بن عمرو در حالى كه پاهايش در زنجير بود از راه رسـيـد. مـعـلوم شـد از پـايـيـن مـكـه بـيـرون آمـده و خـود را در بـيـن مـسـلمـانـان انـداخـت . سـهـيـل گـفـت : اى محمد اين اولين وفايى است كه بايد به عهد خود كنى ، و اين شخص را بـه مـا بـرگـردانـى ، حضرت فرمود: ما كه هنوز عهدنامه را امضاء نكرده ايم ، و تعهدى نـداريم . سهيل گفت : به خدا سوگند حال كه چنين شد ديگر ابدا با تو مصالحه نخواهم كـرد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) فرمود: پس او را در پناه من قرار بده ، گـفـت هـرگـز قـرار نـمى دهم ، فرمود: قرار بده گفت : هرگز چنين كارى نمى كنم . مكرز گـفـت : بـاشـد قـرارش مـى دهـيـم ، در پـنـاه تـو بـاشـد. ابـو جـنـدل بـن سـهـيـل گفت اى مسلمانان آيا بعد از اين شكنجه ها كه به من داده اند، و با اينكه مسلمان آمده ام مرا به مشركين برمى گردانيد؟
عـمـر بـن خـطـاب مـى گـويـد: بـه خـدا مـن از روزى كـه مـسـلمـان شـدم هـيـچ روزى مـثـل آن روز بـه شـك نـيـفـتادم ، لاجرم نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) رفته عـرضـه داشـتم : مگر تو پيغمبر نيستى ؟ فرمود: چرا هستم . گفتم مگر ما بر حق نيستيم و مگر دشمن ما بر باطل نيست ؟ فرمود: چرا همين طور است . گفتم : پس چرا در امر دينمان تن بـه ذلت دهـيـم ؟ فـرمـود: مـن رسـول خدايم و با اينكه خدا ياور من است من او را نافرمانى نـمـى كـنـم . گـفـتـم : مـگـر تـو نـبـودى كـه بـه مـا مـى گـفـتـى بـه زودى داخـل بـيـت الحرام مى شويم و طواف صحيح مى كنيم ؟ فرمود: چرا، ولى آيا گفتم كه همين امـسـال داخـل بـيـت الحـرام مـى شـويـم ؟ گـفـتـم : نـه فـرمـود: حـالا هـم مـى گـويم كه تو داخـل مـكـه مـى شـوى ، و طـواف هـم مـى كـنـى . پـس رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) يك شتر را قربانى كرد، و سرتراش خواست تـا سـر خـود را بـتـراشـد، آنـگـاه زنـان مـسـلمـان از مـكـه آمدند، و خداى تعالى اين آيه را نازل كرد: (يا ايها الذين آمنوا اذا جاءكم المؤ منات مهاجرات ...).
كاتب رسول خدا در معاهده صلح حديبيه على بن ابى طالب عليه السلام بود 
مـحـمـد بـن اسـحـاق بـن يـسـار مـى گـويـد: بـريـده بـن سـفـيـان از مـحـمـد بن كعب برايم نـقـل كـرد، كه گفت : كاتب رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) در اين عهدنامه ، على بـن ابى طالب بود. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به او فرمود: بنويس اين صـلحـى اسـت كـه محمد بن عبداللّه با سهيل بن عمرو كرده ، در اينجا على (عليه السلام ) دسـتـش بـه نـوشـتـن نـمـى رفـت ، و نـمـى خـواسـت بـنـويـسـد مـگـر ايـنـكـه كـلمـه رسـول اللّه را هـم قـيـد كـنـد. رسول خدا فرمود: تو خودت هم يك چنين روزى دارى ، و چنين نـامـه اى را امـضـا مـى كـنـى ، در حـالى كـه مـظـلوم و ناچار باشى . ناگزير على (عليه السلام ) مطابق آنچه مشركين گفتند نوشت .
آنـگـاه رسـول خـدا بـه مـديـنـه برگشت ، چيزى نگذشت كه يك نفر از قريش به نام ابو بـصـيـر كـه مـسـلمـان شـده بـود از مـكـه گـريـخـت ، و در مـديـنـه بـه مـحـضـر رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) رسيد، قريش دو نفر را فرستادند مدينه تا ابـو بـصـيـر را پـس بـگيرند. عرضه داشتند: به عهدى كه با ما بستى وفا كن ، و ابو بـصـيـر را بـه مـا بـرگـردان ، حـضـرت ، ابو بصير را به دست آن دو نفر داد از مدينه بيرون شدند، و همچنان مى رفتند تا به ذو الحليفه رسيدند، در آنجا پياده شدند تا غذا بخورند، و از خرمايى كه داشتند سد جوعى بكنند. ابو بصير به يكى از آن دو نفر گفت : چـه شمشير خوبى دارى ؟ راستى بسيار عالى است ، آن مرد شمشيرش را از غلاف درآورد و گـفـت : بله ، خيلى خوبست ، و من نه يكبار و نه دو بار آن را آزموده ام . ابو بصير گفت ببينم چطور است . آن مرد شمشيرش را به دست ابو بصير داد، ابو بصير بيدرنگ شمشير را بـر او فـرود آورد، و هـمـچـنـان فـرود آورد تـا بـه قـتـل رسـيـد، مـرد ديـگـر از ترس فرار كرده خود را به مدينه رسانيد، و شروع كرد دور مـسـجـد چـرخـيدن و دويدن ، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وقتى او را وحشت زده يـافـت پرسيد اين چرا چنين مى كند، مرد وق