ثمان ، هم بيعت كرد و هم در خانه كعبه طواف كرد، و ما اينجا از طواف محروميم . رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) فرمود: اگر فلان مقدار صبر مى كرد طواف نمى كرد مگر بعد از طواف من .
و نـيـز در آن كـتـابـسـت كـه عـبـد بـن حـمـيـد، مـسـلم ، ابـن مـردويـه از مـفـضـل بـن يـسـار روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : بـيـاد دارم كـه در روز شـجـره رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) با مردم بيعت مى كرد و من شاخه اى از درخت را بـر بـالاى سـر آنـهـا گرفته بودم ، و ما هزار و چهار صد نفر بوديم ، و ما آن روز بر سر جان بيعت نكرديم ، بلكه بر اين معنا بيعت كرديم كه فرار نكنيم .
مـؤ لف : ايـنـكه مسلمانان در آن روز هزار و چهار صد نفر بوده اند در رواياتى ديگر نيز آمـده . و در بـعـضـى از روايـات آمـده كـه هـزار و سـيـصـد. و در بعضى هزار و هشتصد نفر بـودنـد. و همچنين در بعضى آمده كه بيعت بر سر فرار نكردن بوده . و در بعضى ديگر آمده بر سر جان دادن بوده است .
و نـيـز در هـمـان كـتـاب اسـت كـه احـمـد از جـابـر، و مـسـلم از ام بـشـر، از خـود بـشـر از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) روايت كرده اند كه فرمود: احدى از آنانكه در زير درخت بيعت كردند داخل آتش دوزخ نمى شود.
بـاز در هـمـان كـتـابـسـت كـه ابـن ابـى حـاتـم از ابـن عباس روايت آورده كه در تفسير آيه (فـعـلم مـا فـى قـلوبـهـم فانزل السكينه عليهم ) گفته : اين سكينت تنها به كسانى نازل شد كه خدا در آنان وفائى سراغ داشت .
همه شركت كنندگان در بيعت روز شجره به پيمان خود وفا نكردند 
مـؤ لف : ايـن روايـت ، روايـت قـبـلى را تـخـصيص مى زند، و مى فرمايد چنان نيست كه همه آنهايى كه بيعت كردند داخل آتش نشوند، بلكه تنها مشمولين سكينت چنين هستند، دليلش هم آيه قبل است كه مى فرمايد: (ان الذين يبايعونك انما يبايعون اللّه يد اللّه فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه اللّه فسيوتيه اجرا عظيما) كه ترجمه اش گذشت . و از آن برمى آيد كه بيعت كنندگان در آن روز همه بر بيعت خود وفا نكردند، و بعضى بيعت خود را شكستند، چون شرط كرده بود كسانى اجر عظيم دارند - و در نتيجه خدا هم از آنان راضى است - كه وفا به عهد نموده آن را نشكستند. و قمى هم اين معنا را در تفسير خود آورده ، و گويا گفتارش كلام امام باشد.
و نيز در الدر المنثور در ذيل جمله (اذ جعل الذين كفروا...) آمده كه ابن ابى شيبه ، احمد، بـخـارى ، مـسـلم ، نـسـائى ، ابـن جـريـر، طـبـرانـى ، ابـن مـردويـه و بـيهقى - در كتاب دلائل - از سـهـل بـن حـنـيـف روايـت كـرده انـد كـه در روز جـنگ صفين گفت : نفس خود را متهم بـدانـيـد (و او را مـورد اعـتـمـاد قرار ندهيد، چون به زودى مسير خود را تغيير مى دهد) ما در روزن حـديـبـيـه كـوشـش مـى كـرديـم آن صـلحـى كـه بـيـن رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) و مشركين برقرار شد برقرار نشود، و تاءخير افتد، و ميل داشتيم دست به جنگ نزنيم .
عـمـر نـزد رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آمـد، عـرضـه داشـت : يـا رسـول اللّه ! مـگـر مـا بـر حـق نـيـسـتـيـم ، و مـشـركـيـن بـر باطل نيستند؟ فرمود: آرى همين طور است . عرضه داشت : مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنـان در آتـش نـيستند؟ فرمود: بلى همينطور است . عرضه داشت : پس چرا دين خود را لكه دار كـنـيـم ، و تـن بـه پـستى دهيم ، و بدون اينكه خدا بين ما و آنان حكم كند برگرديم ؟ فرمود: اى پسر خطاب من فرستاده خدايم ، و خدا هرگز و تا ابد مرا وا نمى گذارد.
عمر برگشت و خشمش فرو نشست ، تا آنكه نزد ابوبكر رفت و پرسيد: اى ابوبكر مگر ما بر حق نيستيم ، و مشركين بر باطل نيستند؟ گفت : چرا. پرسيد مگر كشتگان ما در بهشت و كشتگان آنان در آتش نيستند؟ ابوبكر گفت : چرا. عمر گفت پس چرا ننگى در دين خود وارد آورديـم . گـفـت ، اى پـسـر خطاب ! او رسول خدا است ، و خداى تعالى هرگز او را وا نمى گـذارد. پـس سـوره فـتـح نـازل شـد، و رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) به دنـبـال عـمـر فـرسـتـاد، و سـوره را بـرايـش قـرائت كـرد. عـمـر گـفـت : يـا رسول اللّه ! آيا اين صلح فتح است ؟ فرمود: بله
و در كتاب كمال الدين به سند خود از منصور بن حازم از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كـه در تـفـسـيـر آيـه (لو تـزيلوا لعذبنا الذين كفروا منهم عذابا اليما) فرمود: اگـر خـدا كـفـارى كه در پشت پدران مؤ منند و مؤ منينى كه در پشت پدران كافرند بيرون مى آورد، آن وقت كفار حاضر را عذاب مى كرد.
چـنـد روايـت دربـاره مـراد از (كـلمـه التـقـوى ) در جـمـله (و الزمـهـم كـلمـه التقوى )
مؤ لف : اين معنا در رواياتى ديگر نيز آمده .

و در كـافـى به سند خود از جميل روايت كرده كه گفت : من از امام صادق (عليه السلام ) از كـلام خـداى عـزّوجـلّ پـرسـيـدم كـه مـى فرمايد: (و الزمهم كلمه التقوى ) فرمود: كلمه تقوى همان ايمان است .
و در الدر المـنـثـور است كه ترمذى و عبداللّه بن احمد - در كتاب (زوائد المسند) - و ابـن جـريـر و دارقـطـنـى - در كتاب (الافراد) - و ابن مردويه و بيهقى - در كتاب (اسـمـاء و صـفـات ) - از ابـى بـن كـعـب از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) روايـت كرده اند كه فرمود: منظور از (كلمه تقوى ) در جمله (و الزمهم كلمه التقوى ) كلمه (لا اله الا اللّه ) است .
مؤ لف : الدر المنثور اين معنا را به طريقى ديگر از على (عليه السلام ) و سلمه بن اكوع و ابـو هـريـره روايـت كـرده . از طـرق شـيـعـه نـيـز روايـت شـده ، هـمـچـنـان كـه در عـلل بـه سـنـد خـود از حـسـن بن عبداللّه از آباء و از جدش حسن بن على (عليه السلام ) از رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسلّم ) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه (سبحان اللّه و الحمد لله و لا اله الا اللّه و اللّه اكبر) را تفسير كرده فرموده : لا اله الا اللّه به مـعـنـاى وحـدانـيـت خـدا اسـت و ايـنـكـه خـدا اعـمـال را جـز بـا تـوحـيـد قـبـول نـمـى كـنـد. و هـمـيـن كـلمـه ، كـلمـه تـقـوى اسـت ، كـه كـفـه تـرازوى اعمال در روز قيامت با آن سنگين مى شود.
رواياتى راجع به ماجراى جنگ و فتح خيبر 
و در مـجـمـع البـيـان در داسـتـان فـتـح خـيـبـر مـى گـويـد: وقـتـى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) از حديبيه به مدينه آمد، بيست روز در مدينه ماند آنگاه براى جنگ خيبر خيمه زد.
ابـن اسـحـاق به سندى كه به مروان اسلمى دارد از پدرش از جدش روايت كرده كه گفت : بـا رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به سوى خيبر رفتيم ، همين كه نزديك خيبر شـديـم و قـلعـه هـايـش از دور پيدا شد، رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: بـايـسـتـيد. مردم ايستادند، فرمود: بار الها! اى پروردگار آسمانهاى هفتگانه و آنچه كه بـر آن سـايـه افـكنده اند، و اى پروردگار زمينهاى هفتگانه و آنچه بر پشت دارند، و اى پـروردگـار شـيطانها و آنچه گمراهى كه دارند، از تو خير اين قريه و خير اهلش و خي