 جابر روايت شده كه گفت : سپس هفتاد نفر دور آن درب جمع شدند تا توانستند آن را به جاى اولش ‍ برگردانند.
و نيز به سند خود از عبدالرحمان بن ابى ليلى روايت كرده كه گفت : على (عليه السلام ) هـمـواره در گرما و سرما، قبايى باردار و گرم مى پوشيد، و از گرما پروا نمى كرد، اصـحـاب مـن نـزد مـن آمـدنـد و گـفـتند: ما از امير المؤ منين چيزى ديده ايم ، نمى دانيم تو هم مـتوجه آن شده اى يا نه ؟ پرسيدم چه ديده ايد؟ گفتند: ما ديديم كه حتى در گرماى سخت بـا قـبائى باردار و كلفت بيرون مى آيد، بدون اينكه از گرما پروايى داشته باشد، و بـر عـكس در سرماى شديد با دو جامه سبك بيرون مى آيد، بدون اينكه از سرما پروايى كـنـد، آيـا تـو در ايـن بـاره چيزى شنيده اى ؟ من گفتم : نه چيزى نشنيده ام . گفتند: پس از پـدرت بـپرس شايد او در اين باب اطلاعى داشته باشد، چون او با آن جناب همراز بود. من از پدرم ابى ليلى پرسيدم ، او هم گفت : چيزى در اين باب نشنيده ام .
آنـگـاه بـه حضور على (عليه السلام ) رفت و با آن جناب به راز گفتن پرداخت و اين سؤ ال را در مـيـان نـهـاد. عـلى (عـليه السلام ) فرمود: مگر در جنگ خيبر نبودى ؟ عرضه داشتم چـرا. فـرمـود يـادت نـيـست كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) ابوبكر را صدا كـرد، و بـيـرقـى بـه دسـتـش داده روانه جنگ يهود كرد، ابوبكر همين كه به لشكر دشمن نزديك شد، مردم را به هزيمت برگردانيد، سپس عمر را فرستاد و لوائى به دست او داده روانـه اش كـرد. عـمـر هـمـيـن كـه بـه لشـكـر يـهـود نـزديـك شـد و بـه قتال پرداخت پا به فرار گذاشت .
رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرمود: رايت جنگ را امروز به دست مردى خواهم داد كـه خـدا و رسـول را دوسـت مـى دارد، و خـدا و رسـول هـم او را دوست مى دارند، و خدا به دست او كه مردى كرار و غير فرار است قلعه را فـتـح مـى كـنـد، آنـگـاه مـرا خواست ، و رايت جنگ به دست من داد، و فرمود: بار الها او را از گـرمـا و سـرمـا حفظ كن . از آن به بعد ديگر سرما و گرمايى نديدم . همه اين مطالب از كـتـاب دلائل النـبـوه تـاءليـف امـام ابـى بـكـر بـيـهـقـى نقل شده .
آنچه بعد از جريان فتح قلعه خيبر اتفاق افتاد 
طـبـرسـى مـى گـويـد: بـعـد از فتح خيبر رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) مرتب سـايـر قـلعـه هـا را يـكـى پـس از ديـگـرى فـتـح كـرد و امـوال را حـيـازت نـمـود، تـا آنـكـه رسيدند به قلعه (وطيح ) و قلعه (سلالم ) كه آخـريـن قـلعـه هـاى خـيبر بودند آن قلعه ها را هم فتح نمود و ده روز و اندى محاصره شان كرد.
ابـن اسـحـاق مـى گـويـد: بعد از آنكه قلعه (قموص ) كه قلعه ابى الحقيق بود فتح شـد، صـفـيـه دخـتـر حـى بـن اخـطـب و زنـى ديـگـر كـه بـا او بـود اسـيـر شـدنـد. بـلال آن دو را از كـنـار كـشـتگان يهود عبور داد، و صفيه چون چشمش به آن كشتگان افتاد، صيحه زد، و صورت خود را خراشيد
و خـاك بـر سـر خـود ريخت . چون رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) اين صحنه را ديـد فـرمـود: اين زن فتنه انگيز را از من دور كنيد و دستور داد صفيه را پشت سر آن جناب جـاى دادنـد، و خـود ردائى بـه روى او افـكـنـد. مـسـلمـانـان فـهـمـيـدنـد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) او را براى خود انتخاب فرموده ، آنگاه وقتى از آن زن يـهـودى آن وضـع را ديـد بـه بـلال فـرمـود اى بـلال مگر رحمت از دل تو كنده شده كه دو تا زن داغديده را از كنار كشته مردان شان عبور مى دهى ؟
از سوى ديگر صفيه در ايام عروسى اش كه بنا بود به خانه كنانه بن ربيع بن ابى الحـقـيـق بـرود، شبى در خواب ديد ماهى به دامنش افتاد، و خواب خود را به همسرش گفت . كـنـانـه گـفـت : ايـن خـواب تو تعبيرى ندارد جز اينكه آرزو دارى همسر محمد پادشاه حجاز شـوى ، و سـيـلى مـحـكـمى به صورتش زد، به طورى كه چشمان صفيه از آن سيلى كبود شـد، و آن روزى كـه او را نـزد رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آوردند، اثر آن كـبـودى هـنـوز بـاقـى مـانـده بـود. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پرسيد: اين كبودى چشم تو از چيست ؟ صفيه جريان را نقل كرد.

ابـن ابى الحقيق شخصى را نزد رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرستاد كه در يـك جـا جـمـع شـويـم بـا شما صحبتى دارم . حضرت پذيرفت . ابن ابى الحقيق تقاضاى صلح كرد، بر اين اساس كه خون هر كس كه در قلعه ها مانده اند محفوظ باشد، و متعرض ‍ ذريه و اطفال ايشان نيز نشوند، و جمعيت با اطفال خود از خيبر و اراضى آن بيرون شوند، و هـر چـه مـال و زمـيـن و طـلا و نـقـره و چـارپـايـان و اثـاث و لباس دارند براى مسلمانان بـگـذارنـد، و تـنـهـا بـا يـك دسـت لبـاس كـه بـه تـن دارنـد بـرونـد. رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليه و آله وسلّم ) هم اين پيشنهاد را پذيرفت به شرطى كه از امـوال چـيزى از آن جناب پنهان نكرده باشند، و گر نه ذمه خدا و رسولش از ايشان برى خواهد بود. ابن ابى الحقيق پذيرفت و بر اين معنا صلح كردند.
تسليم شدن مردم فدك و تقسيم اموال خيبر بين مسلمانان 
مـردم فـدك وقـتـى ايـن جـريـان را شـنـيـدنـد پـيـكـى نـزد رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) فرستادند كه به ما هم اجازه بده بدون جنگ از ديـار خـود بـرويـم ، و جـان خـود را سـالم بـدر بـبـريـم ، و هـر چـه مال داريم براى مسلمين بگذاريم . رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هم پذيرفت . و آن كـسـى كـه بـيـن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) و اهل فدك پيام رد و بدل مى كرد، محيصه بن مسعود يكى از بنى حارثه بود.
بـعـد از آنـكـه يـهـوديـان بـر ايـن صـلحـنـامـه تـن در دادنـد، پـيـشـنـهـاد كـردنـد كـه امـوال خـيـبر را به ما واگذار كه ما به اداره آن واردتر هستيم تا شما، و عوائد آن بين ما و شـما به نصف تقسيم شود. رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هم پذيرفت به اين شـرط كـه هـر وقـت خـواسـتـيـم شـمـا را بـيـرون كـنـيـم ايـن حـق را داشـتـه بـاشـيـم . اهـل فـدك هـم بـه هـمـيـن قـسـم مـصـالحـه كـردنـد، در نـتـيـجـه امـوال خـيـبـر بين مسلمانان تقسيم شد، چون با جنگ فتح شده بود، ولى املاك فدك خالص بـراى رسـول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) شد، براى اينكه مسلمانان در آنجا جنگى نكرده بودند.
آوردن گوسفند مسموم يك يهوديه براى رسول الله (ص )
بعد از آنكه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) آرامشى يافت زينب دختر حارث همسر سـلام بـن مـشـكـم و بـرادرزاده مـرحـب گـوسـفـنـدى بـريـان بـراى رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) هديه فرستاد، قبلا پرسيده بود كه آن جناب از كدام يك از اجزاى گوسفند بيشتر خوشش مى آيد؟ گفته بودند از پاچه گوسفند، و بدين جهت از سمى كه در همه جاى گوسفند ريخته بود، در پاچه آن بيشتر ريخت ، و آنگاه آن را بـراى رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) آورد، و جـلو آن حـضـرت گـذاشـت . رسـول خـدا (صـلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) پاچه گوسفند را گ