 عمل كنند، بدون اينكه كمترين دخالتى به هواى نفس خود دهند.
(لو يـطـيـعـكـم فـى كـثـيـر مـن الامـر لعـنـتـم ) - يـعـنـى اگـر رسـول خـدا در بـسـيـارى از امـور به دلخواه شما رفتار كند به زحمت مى افتيد و هلاك مى شويد. و اين جمله تقريبا به منزله جواب از سؤ الى است تقديرى ، گويا كسى پرسيده : بـه چـه دليـل در امـور و حـوادث بـه آن جناب مراجعه كنيم و او به ما مراجعه نكند، و به دلخـواه مـا رفـتـار نـنـمـايـد؟ در پـاسـخ فـرمـوده (بـراى ايـنـكـه اگـر به دلخواه شما عمل كند، به زحمت مى افتيد و هلاك مى شويد).
خـــداونـــد دلهـاى مـؤ مـنـيـن را بـه زيـورى آراسته كه مجذوب ايمان مى شوند و از كفر وعصيان تنفر پيدا مى كنند 
(و لكن اللّه حبب اليكم الايمان و زينه فى قلوبكم ) - كلمه (لكن ) در ابتداى اين جـمـله اسـت دراك و اعـراض از مـطـلبـى اسـت كـه جـمـله قـبـل آن را هم شامل مى شود، يعنى جمله (لو يطيعكم فى كثير من الامر لعنتم ) اين معنا را هـم مـى فـهـمـانـد كـه شـما مسلمانان در معرض هلاكت و گمراهى هستيد و كلمه (لكن ) مى خواهد اين را استثناء كند، بفرمايد: نه ، شما به خاطر اينكه خدا ايمان را محبوب دلهايتان كـرده ، و ايـن انـعـام را بـر شـمـا كـرده كـه ايـمـان را در دلهـايـتان زينت داده ، و كفر را از نـظـرتـان انـداخـته ، و ديگر اشتهائى به كفر و فسوق و عصيان نداريد، لذا مشرف به هلاكت و گمراهى نيستيد.
مـحـبـوب كردن ايمان در دل مؤ منين به اين معنا است كه : خداى تعالى ايمان را به زيورى آراسـتـه كـه دلهـاى شـمـا را بـه سـوى خـود جـذب مى كند، به طورى كه دلهاى شما به آسانى دست از آن برنمى دارد، و از آن رو به سوى چيزهاى ديگر نمى كند.
(و كره اليكم الكفر و الفسوق و العصيان ) - اين جمله عطف است بر جمله (حبب )، و مـعـنـاى مـكـروه كردن كفر و فسوق و عصيان اين است كه دلهاى شما را طورى كرده كه خود بـه خـود از كـفـر و تـوابـع آن تنفر دارد. و فرق بين فسوق و عصيان - به طورى كه گـفـتـه انـد - ايـن اسـت كه فسوق عبارتست از خروج از طاعت به سوى معصيت ، و عصيان عـبـارتـسـت از خـود مـعـصـيـت . به عبارت ديگر عصيان عبارتست از همه گناهان . بعضى هم گـفـتـه اند: مراد از فسوق دروغ است ، به قرينه آيه قبلى كه از خبر دروغين فساق سخن مى گفت ، و عصيان عبارتست از بقيه گناهان .
(اولئك هـم الراشدون ) - اين جمله مساءله محبوب كردن ايمان و مجذوب كردن دلهاى مؤ مـنين در برابر آن ، و نيز مكروه كردن كفر و فسوق و عصيان را بيان مى كند، مى فرمايد هـمـيـن سـبـب رشـدى اسـت كـه هـر انـسـانـى بـه فـطـرت خـود در جـسـتـجـوى آنـسـت ، و در مـقـابـل بـاز بـه فـطـرت خود از گمراهى متنفر است ، پس بر مؤ منين لازم است كه دست از ايمان برندارند، و از كفر و فسوق و عصيان اجتناب ورزند، تا رشد يابند كه اگر رشد يابند تابع رسول مى شوند، و ديگر هواهاى خود را پيروى نمى كنند.
وجه تغيير سياق آيه كه در آن خطاب را متوجه شخص پيامبر نموده است 
و چون دوست داشتن ايمان و مجذوب شدن در برابر آن ، و تنفر از كفر و توابع آن ، صفت بـعـضـى از افـرادى بـوده كـه رسـول در بين آنان بوده است و تمامى اصحاب آن جناب ، داراى چـنـين صفاتى نبوده اند - همان طور كه آيه قبلى هم تصريح به آن مى كرد - و اگـر خـطـاب را متوجه همه اصحاب كرده با اينكه محبت به ايمان و كراهت از كفر و فسق و عـصـيـان در همه اصحاب نبود، همچنان كه آيه سابق بر آن شهادت مى داد، براى اين بود كه خواست وحدتشان محفوظ باشد، و خلاصه به گردن آنهايى هم كه چنين نيستند بگذارد كـه چـنـيـن هـسـتـيـد، و بـايد چنين باشيد، و به همين جهت در آخر آيه ، سياق را تغيير داد، و خـطـاب را مـتـوجـه شخص رسول اللّه (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) نمود و فرمود: اينان رشـد يـافـتـگـانند. و اشاره به كلمه (اينان ) اشاره به خصوص آنهايى است كه چنين صـفـاتـى دارنـد، يـعـنـى آنـهـايـى كه دلهايشان دوستدار ايمان و متنفر از كفر و فسوق و عـصـيـان است ، تا به اين وسيله ، هم اين افراد را مدح كرده باشد و هم آنهايى را كه چنين نبوده اند تشويق نموده باشد.
ايـن را هـم بـايـد دانـسـت كـه در جـمـله (و اعـلمـوا ان فـيـكـم رسـول اللّه لو يـطيعكم فى كثير من الامر لعنتم ) اشعارى است به اينكه يك دسته از مؤ مـنـيـن اصـرار داشـتـه انـد كـه خـبـر فـاسـق مـشـار اليـه در آيـه قـبـلى ، مـورد قبول واقع شود و رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) به آن خبر ترتيب اثر دهد و اتفاقا جريان از همين قرار هم بوده كه رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) وليد بن عاقبة را (كه مردى فاسق بود) به ميان قبيله (بنى المصطلق ) فرستاد تا زكات آنان را جـمـع آورى نـمـوده بـيـاورد. وليـد، نـزد ايـن قـبـيـله رفت و مردم قبيله وقتى او را ديدند دلواپـس شـدنـد، و او بدون اينكه چيزى به ايشان بگويد، به مدينه برگشت و عرضه داشـت كـه مـردم بـنـى المـصـطـلق از ديـن بـرگـشـتـه انـد، و زكـات نـمـى دهـنـد. رسـول خـدا (صلّى اللّه عليه و آله /) تصميم گرفت لشكر به سويشان بفرستد، و با ايـشـان كـارزار كـنـد كـه آيـه مـورد بـحـث نـازل شد، و ايشان منصرف گرديدند و در بين مـسـلمـانان عده اى اصرار داشتند كه چه خوبست با بنى المصطلق كارزار كنيم - كه به زودى اصل اين داستان در بحث روايتى خواهد آمد.

فضلا من اللّه و نعمه و اللّه عليم حكيم 

ايـن جـمـله رفـتـارى را كـه در جـمـلات قـبـل خـداى تـعـالى بـا مـؤ مـنـيـن داشـت تعليل مى كند، يعنى مى فرمايد: اگر خداى تعالى ايمان را محبوب دلهايشان كرد و كفر و فـسـوق و عـصيان را مورد نفرتشان قرار داد، صرفا عطيه و نعمتى بود كه به ايشان ارزانى داشت ، نه اينكه خواسته باشد عوضى از ناحيه مؤ منين عايدش گردد، البته اين عمل بيهوده و گزافى هم نبوده و بدون حكمت و علتى مؤ منين را به چنين عطيه اى اختصاص نـداده ، چـون او عـليـم اسـت ، مـى دانـد عـطـيـه خود و نعمتش را كجا مصرف كند، و حكيم است هـرگـز عملى را بيهوده و گزاف و بدون حكمت انجام نمى دهد، همچنانكه در سوره فتح مى فـرمـود: (و الزمـهـم كـلمـه التـقـوى و كـانـوا احـق بـهـا و اهـلهـا و كـان اللّه بكل شى ء عليما.

و ان طائفتان من المؤ منين اقتتلوا فاصلحوا بينهما... 

كلمه (اقتتال ) و (تقاتل ) به يك معنا است ، همچنان كه (استباق ) و (تسابق ) بـه يـك معنا است . و برگردانيدن ضمير جمع به دو طائفه ، به اعتبار معنا است (چون هر چـنـد دو طـائفـه بـودند، و مى بايد ضمير تثنيه به آن دو برگردد، ولى چون دو طائفه چـنـديـن نـفـر هـستند، پس از حيث نفر جمعند) همچنان كه در عبارت (فاصلحوا بينهما) كه ضمير تثنيه به آن بر مى گردد، به اعتبار لفظ (طائفتان ) مى باشد.
از بـعـضـى از مـفسرين نقل شده كه در وجه فرق بين دو ضمير، كه چرا يك جا ضمير جمع بـه طـائفـتـان برگردانيده ، و يك جا ضمير تثنيه گفته اند: سرش اين است كه در اولى (كه ضمير جمع برگردانده ) دو طائفه در حال جنگ ، يك طائفه مخل