رع اسلام از اين جهت از غيبت نهى فرموده كه : غيبت اجزاى مجتمع بشرى را يكى پس از ديـگـرى فاسد مى سازد، و از صلاحيت داشتن آن آثار صالحى كه از هر كسى توقعش مى رود ساقط مى كند، و آن آثار صالح عبارت است از اينكه هر فرد از افراد جامعه با فرد ديـگـر بياميزد و در كمال اطمينان خاطر و سلامتى از هر خطرى با او يكى شود، و ترسى از نـاحـيـه او بـه دل راه نـدهـد، و او را انـسـانـى عـادل و صـحيح بداند، و در نتيجه با او ماءنوس شود. نه اينكه از ديدن او بيزار باشد و او را فردى پليد بشمارد. در اين هنگام اسـت كه از تك تك افراد جامعه آثارى صالح عايد جامعه مى گردد، و جامعه عينا مانند يك تـن واحد متشكل مى شود. و اما اگر در اثر غيبت و بدگويى از او بدش بيايد و او را مردى معيوب بپندارد، به همين مقدار با او قطع رابطه مى كند، و اين قطع رابطه را هر چند اندك بـاشد، وقتى در بين همه افراد جامعه در نظر بگيريم ، آن وقت مى فهميم كه چه خسارت بزرگى به ما وارد آمده ، پس در حقيقت عمل غيبت و اين بلاى جامعه سوز به منزله خوره اى است كه در بدن شخص راه يابد، و اعضاى او را يكى پس از ديگرى بخورد، تا جايى كه به كلى رشته حياتش را قطع سازد.
غيبت عامل مؤ ثر در سقوط منزلت و هويت اجتماعى انسان 
و انـسـان كـه از روز ازل بـه حـكـم ضـرورت ، اجـتـمـاع تـشـكـيـل داد، بـراى اين تشكيل داد كه يك زندگى اجتماعى داشته باشد، و در اجتماع داراى منزلتى شايسته و صالح باشد، منزلتى كه به خاطر آن ديگران با او بياميزند، و او بـا ديـگران بياميزد، او از خير ديگران بهره مند، و ديگران از خير او برخوردار شوند. و غـيـبـت عـامـل مـؤ ثـرى اسـت بـراى ايـنـكه او را از اين منزلت ساقط كند و اين هويت را از او بـگـيـرد. در آغـاز يـك فـرد را از عدد مجتمع صالح كم كند، و سپس فرد دوم و سوم را، تا آنجا كه در اثر شيوع غيبت تمامى افراد جامعه از صلاحيت زندگى اجتماعى ساقط شوند، و صلاح جامعه به فساد مبدل گردد، و آن وقت ديگر افراد جامعه با هم انس نگيرند، و از يـكـديـگـر ايـمـن نـبـاشـنـد، و بـه يـكـديـگـر اعـتـمـاد نـكـنند، آن وقت است كه دواء كه همان تشكيل جامعه از روز نخست بود، به صورت دردى بى دواء درمى آيد.
پـس غـيـبـت در حـقـيـقـت ابـطـال هـويت و شخصيت اجتماعى افرادى است كه خودشان از جريان اطـلاعـى نـدارنـد و خـبـر نـدارنـد كـه دنبال سرشان چه چيزهايى مى گويند، و اگر خبر داشـتـه بـاشند و از خطرى كه اين كار برايشان دارد اطلاع داشته باشند از آن احتراز مى جويند و نمى گذارند پرده اى را كه خدا بر روى عيوبشان انداخته به دست ديگران پاره شود، چون خداى سبحان اين پرده پوشيها را بدين منظور كرده كه حكم فطرى بشر اجراء گـردد، يـعنى اينكه فطرت بشر او را وامى داشت تا به زندگى اجتماعى تن در دهد، اين غـرض حـاصـل بـشـود، و افـراد بـشـر دور هـم جمع شوند، با يكديگر تعاون و معاضدت داشـتـه بـاشـند، و گر نه اگر اين پرده پوشى خداى تعالى نبود، با در نظر گرفتن ايـنـكـه هـيـچ انـسـانـى مـنـزه از تـمـامـى عـيـوب نـيـسـت ، هـرگـز اجـتـمـاعـى تشكيل نمى شد.
مثالى گويا براى روشن شدن زشتى حقيقت چيست 
و جمله (ايحب احدكم ان ياكل لحم اخيه ميتا فكرهتموه ) در ضمن مثالى به همين حقيقت اشاره مـى كـند. در اين جمله نخست استفهام انكارى به كار برده ، و حب منفى را به (احد) يعنى يكى از مسلمانان نسبت داده ، و نه به بعضى از مسلمانان ، يعنى نفرموده : (ايحب بعضكم ) و يـا تـعبيرى ديگر تا مشمول نفى واضح تر شود. و باز به همين منظور نفى مذكور را با جمله (كرهتموه ) تاءكيد فرمود، و با اينكه مى توانست همين كراهت را به احد نسبت داده بفرمايد (فكرهه ).
و حـاصـل مـعناى آيه اين است كه : غيبت كردن مؤ من به منزله آن است كه يك انسانى گوشت بـرادر خـود را در حـالى كـه او مـرده اسـت بـخـورد. حـال چـرا فـرمود گوشت برادرش ؟ براى اينكه مؤ من برادر او است ، چون از افراد جامعه اسـلامـى اسـت كه از مؤ منين تشكيل يافته ، و خداى تعالى فرموده : (انما المؤ منون اخوه ). و چـرا او را مـرده خواند؟ براى اينكه آن مؤ من ، بى خبر از اين است كه دارند از او غيبت مى كنند.

و ايـنـكـه فـرمـود (فـكرهتموه ) و نفرمود (فتكرهونه )، اشعار دارد به اينكه كراهت شـمـا امـرى است ثابت و محقق ، و هيچ شكى در اين نيست كه شما هرگز راضى نمى شويد يـك انـسـانى را كه برادر شما است و مرده است ، بخوريد. پس همان طور كه اين كار مورد كـراهـت و نـفـرت شـمـا اسـت ، بـايـد غـيـبـت كـردن بـرادر مـؤ مـنـتـان ، و بـدگـويـى در دنبال سر او نيز مورد نفرت شما باشد، چون اين هم در معناى خوردن برادر مرده شما است .
ايـن را نـيـز بـدان كـه هـمـيـن تـعـليـلى كـه در جـمـله (ايـحـب احـدكـم ان يـاكـل ...) بـراى حـرمت غيبت آمده ، تعليل براى حرمت تجسس نيز هست ، چون فرق غيبت با تجسس تنها در اين است كه غيبت اظهار عيب مسلمانى است براى ديگران - چه اينكه عيبش را خود ما ديده باشيم و چه اينكه از كسى شنيده باشيم - و تجسس عبارت است از اينكه به وسـيـله اى علم و آگاهى به عيب او پيدا كنيم . ولى در اينكه هر دو عيب جويى است مشتركند، در هـر دو مـى خواهيم عيبى پوشيده بر ملا شود. در تجسس براى خود ما بر ملا شود، و در غـيـبـت بـراى ديـگـران . و بـه هـمـيـن جـهـت بـعـيـد نـيـسـت كـه جـمـله (احـب احـدكـم ان ياكل لحم اخيه ميتا...) تعليل باشد براى هر دو جمله ، يعنى هم جمله (و لا تجسسوا) و هم جمله (و لا يغتب بعضكم بعضا).
ايـن را هـم بايد دانست كه در اين كلام اشعار و يا دلالتى هست بر اينكه حرمت غيبت تنها در بـاره مسلمان است ، به قرينه اينكه در تعليل آن عبارت (لحم اخيه ) را آورده ، و ما مى دانيم كه اخوت تنها در بين مؤ منين است .
توبه عامل آمرزش گناهان ياد شده و بلكه مطلق گناهان است 
(و اتقوا اللّه ان اللّه تواب رحيم ) - ظاهر اين عبارت اين است كه عطف باشد بر جمله (اجتنبوا كثيرا من الظن ). البته اين ظهور در صورتى است كه مراد از تقوى ، اجتناب از هـمـيـن گـنـاهـانـى بـاشـد كـه قـبـلا مـرتـكـب شـده بـودنـد، و بـعـد از نـزول ايـن دسـتـور از آن توبه كنند، آن وقت معناى (ان اللّه تواب رحيم ) اين مى شود كـه : خـدا بـسـيار پذيراى توبه است ، و نسبت به بندگان تائب كه به وى پناهنده مى شوند مهربان است .
و امـا اگـر مـراد از تـقـوى اجـتـناب و پرهيز از مطلق گناهان باشد - هر چند كه تاكنون مـرتـكب آن نشده باشند - آن وقت مراد از جمله (ان اللّه تواب رحيم ) اين مى شود كه : خدا بسيار به بندگان با تقوايش مراجعه نموده در صدد هدايت بيشتر آنان برمى آيد، و هـر لحـظـه بـا فراهم كردن اسباب ، آنان را از اينكه در مهلكه هاى شقاوت قرار گيرند، حفظ مى كند، و نسبت به ايشان مهربان است .
و ايـنـكـه گـفـتـيم دو احتمال دارد، بدين جهت است كه توبه از جانب خدا دو گونه است : يك توبه خدا قبل از توبه بنده است ، و آن به اين است كه به بنده خود رجوع نموده ، او را مـوفـق بـه تـوبـه م