ى نـمايد، همچنان كه فرموده : (ثم تاب عليهم ليتوبوا)، و يك تـوبـه ديگرش ‍ بعد از توبه بنده است ، يعنى وقتى بنده اش توبه كرد، دوباره به او رجـوع مـى كـنـد تـا او را بـيامرزد و توبه اش را بپذيرد، همچنان كه فرموده : (فمن تاب من بعد ظلمه و اصلح فان اللّه يتوب عليه ). 

يـا ايـهـا النـاس انـا خـلقـنـاكـم مـن ذكـر و انـثـى و جـعـلنـاكـم شـعـوبـا و قبائل لتعارفوا ان اكرمكم عند اللّه اتقيكم ... 

معانى مختلفى كه براى (شعوب ) و (قبائل ) گفته شده است 
كـلمه (شعوب ) جمع (شعب ) - به كسره شين و سكون عين - است و - به طورى كـه در مـجـمع البيان گفته - به معناى قبيله بزرگى از مردم است ، مانند قبيله ربيعه و مـضـر. و كـلمه (قبائل ) جمع (قبيله ) است كه جمعيتى كوچكتر از شعب است و تيره اى از آن است مانند (تيم ) كه يكى از تيره هاى (مضر) است .
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـطـلب بـه عـكـس اسـت ، و شـعـوب جـمـعـيـت هـاى كـمـتـر از قـبـائل اسـت بـه طـورى كـه چـنـد شـعـب يـك قـبـيـله را تشكيل مى دهد. و اگر اين جمعيت ها را شعب خوانده اند چون از يك قبيله منشعب مى شوند.
راغـب مـى گـويـد: شـعب عبارت است از قبيله اى كه از يك قبيله ديگر منشعب گردد، و جمع آن شـعـوب مـى آيـد، در كـلام خـداى عـزّوجـلّ هـم آمـده (شـعـوبـا و قـبـائل ). و امـا كلمه (شعب ) در مورد زمين عبارت است از دامنه چند دره كه اگر از طرف دامـنـه نـگـاه كـنـى بـه نـظرت مى رسد يك زمين است كه در آخر، چند شقه شده ، و اگر از طرف دره ها نگاه كنى به نظرت مى رسد كه چند تكه زمين است كه در آخر يكى شده و لذا بـعـضـى گـفـتـه انـد: ايـن كـلمـه ، هـم بـه جـاى كـلمـه اجـتـمـاع اسـتـعـمـال مـى شـود، مـثـلا مـى گـويى (شعبت ) يعنى من جمع شدم . و هم به جاى كلمه تفرقه استعمال مى شود، مثل اينكه مى گويى (شعبت ) يعنى من جدا شدم .
بـعـضـى ديـگـر گـفـتـه انـد: كـلمـه (شـعـوب ) بـه مـعـنـاى نـژادهـاى غـيـر عـرب از قـبـيـل تـرك و فـارس و هـنـدى و آفـريـقـايـى و امـثـال ايـنـهـا اسـت . و كـلمـه (قبائل ) به معناى تيره هاى عربى است .
و ظـاهـرا بـرگـشـت ايـن قـول بـه يـكـى از هـمـان دو قـول قـبـلى اسـت ، و بـه زودى در بحث روايتى آينده تتمه اين گفتار مى آيد ان شاء اللّه تعالى .
مـفـسـريـن گـفـته اند: آيه شريفه در اين مقام است كه ريشه تفاخر به انساب را بزند. و بـنـابـرايـن ، مـراد از جـمـله (مـن ذكر و انثى ) آدم و حوا خواهد بود، و معناى آيه چنين مى شود: ما شما مردم را از يك پدر و يك مادر آفريديم ، همه شما از آن دو تن منتشر شده ايد، چه سفيدتان و چه سياهتان ؛ چه عربتان و چه عجمتان . و ما شما را به صورت شعبه ها و قـبـيـله هـاى مختلف قرار داديم ، نه براى اينكه طائفه اى از شما بر سايرين برترى و كرامت داشت ، بلكه صرفا براى اين كه يكديگر را بشناسيد و امر اجتماعتان و مواصلات و مـعـامـلاتـتـان بـهـتـر انـجـام گـيـرد، چون اگر فرض شود كه مردم همگى يك جور و يك شـكـل بـاشند و نتيجتا يكديگر را نشناسند، رشته اجتماع از هم مى گسلد، و انسانيت فانى مـى گـردد. پـس غرض از اين كه مردم را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرد اين بود، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، تفاخر به انساب ، و تفاخر به پدران و مادران .
و بـعـضى از مفسرين گفته اند: مراد از ذكر و انثى مطلق مرد و زن است ، و آيه شريفه در ايـن مـقـام اسـت كـه مـطـلق تفاضل به طبقات به سفيد پوستى و سياه پوستى و عربيت و عـجـمـيـت و غنى بودن و فقير بودن و به بردگى و مولائى و به مردى و زنى را از بين ببرد. و معناى آيه اين است كه : هان اى مردم ، ما شما را از يك مرد و يك زن آفريديم ، پس هـر يـك از شـمـا انـسـانـى هـسـتـيد متولد از دو انسان ، و از اين جهت هيچ فرقى با يكديگر نـداريـد، و اخـتـلافـى هـم كـه در بـيـن شـمـا هست و شما را شعبه شعبه و قبيله قبيله كرده ، اخـتـلافـى اسـت مربوط به جعل الهى ، نه به خاطر كرامت و فضيلت بعضى از شما بر بـعـضـى ديـگـر، بـلكـه بـراى ايـن اسـت كـه يـكـديـگـر را بـشـنـاسـيـد و نظام اجتماعتان كامل شود.
و سپس همان مفسرين اعتراض كرده اند به اينكه : آيه شريفه در اين سياق است كه تفاخر بـه انـسـاب را از بـيـن بـبـرد، و آن را نـكـوهـش ‍ كـنـد، بـه شهادت اينكه مى فرمايد (و جعلناكم شعوبا و قبائل لتعارفوا)، و ترتب اين فرض بنابراين وجهى كه شما ذكر كرديد، روشن نيست ، چون بنا بر وجه شما سخن از مذمت تفاخر به حسب و نسب در بين نمى آيـد، شـمـا مـى گـويـيـد: آيـه در صـدد الغـاء مـطـلق تـفـاضل است . ولى ممكن است به اين معترض گفته شود كه : اختلاف در انساب هم يكى از مـصـاديـق اختلاف طبقاتى است ، و بناى وجه بالا بر اين اساس است كه مى گويد آيه در صـدد نـفـى اخـتلاف طبقاتى به تمامى مصاديق آن است ، و همچنان كه ممكن است تفاخر به انـسـاب را نفى و مذمت كنيم ، به اين دليل كه همه انساب و دودمانها منتهى به يك مرد و زن مـى شـونـد، و تـمامى مردم در اين پدر و مادر شريكند. همچنين ممكن است همين مطلب را نفى و مـذمـت بـكنيم به اين دليل كه هر انسانى متولد از دو انسان مى شود، و همه مردم در اين جهت شريكند.
ولى حـق مـطـلب ايـن اسـت كـه جـمـله (و جـعـلنـاكـم شـعـوبـا و قـبـائل ) اگـر بـگـويـيـم ظـهـور در مـذمـت تـفـاخـر بـه خـصـوص انـسـاب دارد، وجـه اول وجيه تر است ، و گر نه وجه دوم بهتر است ، چون عمومى تر است .
(ان اكـرمكم عند اللّه اتقيكم ) - اين جمله مطلب تازه اى را بيان مى كند، و آن عبارت از ايـن اسـت كـه چـه چـيـزى نـزد خـدا احـتـرام و ارزش دارد. تـا قـبـل از اين جمله مى فرمود: مردم از اين جهت كه مردمند همه با هم برابرند، و هيچ اختلاف و فـضـيلتى در بين آنان نيست ، و كسى بر ديگرى برترى ندارد، و اختلافى كه در خلقت آنـان ديـده مى شود كه شعبه شعبه و قبيله قبيله هستند تنها به اين منظور در بين آنان به وجـود آمـده كـه يكديگر را بشناسند، تا اجتماعى كه در بينشان منعقد شده نظام بپذيرد، و ائتلاف در بينشان تمام گردد، چون اگر شناسائى نباشد، نه پاى تعاون در كار مى آيد و نـه ائتـلاف ، پـس غرض از اختلافى كه در بشر قرار داده شده اين است ، نه اينكه به يكديگر تفاخر كنند، يكى به نسب خود ببالد، يكى به سفيدى پوستش فخر بفروشد، و يـكى به خاطر همين امتيازات موهوم ، ديگران را در بند بندگى خود بكشد، و يكى ديگرى را استخدام كند، و يكى بر ديگرى استعلا و بزرگى بفروشد، و در نتيجه كار بشر به ايـنـجـا بـرسـد كـه فـسـادش تـرى و خـشـكـى عـالم را پـر كـنـد، و حـرث و نسل را نابود نموده ، همان اجتماعى كه دواى دردش بود، درد بى درمانش شود.
در اين جمله مى خواهد امتيازى را كه در بين آنان بايد باشد بيان كند، اما نه امتياز موهوم ، امتيازى كه نزد خدا امتياز است ، و حقيقتا كرامت و امتياز است .
تـوضـيـح ايـنـكـه تـقـوا تـنـهـا كـرامـت و امـتياز حقيقى است (ان اكرمكم عند الله اتقيكم ) 
تـوضـيـح ايـنـكـه : ايـن فـطـرت و جـبـلت در ه