ر انـسـانـى اسـت كـه بـه دنـبـال كـمـالى مى گردد كه با داشتن آن از ديگران ممتاز شود، و در بين اقران خود داراى شـرافـت و كـرامـتـى خـاص گـردد. و از آنـجـايـى كـه عـامـه مـردم دل بستگيشان به زندگى مادى دنيا است قهرا اين امتياز و كرامت را در همان مزاياى زندگى دنيا، يعنى در مال و جمال و حسب و نسب و امثال آن جستجو مى كنند، و همه تلاش و توان خود را در طلب و به دست آوردن آن به كار مى گيرند، تا با آن به ديگران فخر بفروشند، و بلندى و سرورى كسب كنند.
در حـالى كـه ايـن گـونه مزايا، مزيتهاى موهوم و خالى از حقيقت است ، و ذره اى از شرف و كرامت به آنان نمى دهد، و او را تا مرحله شقاوت و هلاكت ساقط مى كند.
آن مـزيـتـى كـه مـزيـت حـقـيـقـى اسـت و آدمـى را بالا مى برد، و به سعادت حقيقيش كه همان زنـدگـى طـيـبـه و ابدى در جوار رحمت پروردگار است مى رساند، عبارت است از تقوى و پـرواى از خـدا. آرى ، تـنها و تنها وسيله براى رسيدن به سعادت آخرت همان تقوى است كـه بـه طـفـيـل سـعادت آخرت سعادت دنيا را هم تاءمين مى كند، و لذا خداى تعالى فرموده (تـريـدون عـرض الدنـيـا و اللّه يـريـد الاخـره ). و نيز فرموده (و تزودوا فان خير الزاد التـقـوى )، و وقـتـى يـگـانه مزيت تقوى باشد، قهرا گرامى ترين مردم نزد خدا باتقوى ترين ايشان است ، همچنان كه در آيه مورد بحث هم همين را فرموده .
تـــقــوى يـك مزيت واقعى و حقيقت است نه آن مزايائى كه انسانها براى خود مايه كرامت وشرف قرار داده اند 
و ايـن آرزو و اين هدفى كه خداى تعالى به علم خود آن را هدف زندگى انسانها قرار داده ، هدفى است كه بر سر به دست آوردن آن ديگر پنجه به رخ يكديگر كشيدن پيش نمى آيـد، بـخـلاف هـدفـهـاى مـوهـوم مـذكـور كـه بـراى بـه دسـت آوردن آن مـزاحـمـتها، جنگها و خـونـريـزيها پيش مى آيد. او مى خواهد بيش از ديگران ثروت را به خود اختصاص دهد، و ايـن مـى خـواهـد قـبـل از ديـگـران بـه ريـاسـت بـرسـد. او مـى خـواهـد در تـجـمـل دادن بـه زنـدگـى از ديگران سبقت بگيرد، و اين مى خواهد آوازه اش همه آوازه ها را تحت الشعاع قرار دهد، و همچنين ساير مزاياى موهوم ، همچون انساب و غيره .
(ان اللّه عـليـم خـبـيـر) - ايـن جـمـله مـضـمـون جـمـله قـبـل را تـاءكـيـد مى كند، و در ضمن اشاره اى هم به اين معنا دارد كه اگر خداى تعالى از بين ساير مزايا تقوى را براى كرامت يافتن انسانها برگزيد، براى اين بود كه او به عـلم و احـاطـه اى كـه بـه مـصـالح بـنـدگان خود دارد مى داند كه اين مزيت ، مزيت حقيقى و واقعى است ، نه آن مزايايى كه انسانها براى خود مايه كرامت و شرف قرار داده اند، چون آنـها همه ، مزايائى وهمى و باطل است . زينتهاى زندگى مادى دنيايند كه خداى تعالى در باره آنها فرموده : (و ما هذه الحيوه الدنيا الا لهو و لعب و ان الدار الاخره لهى الحيوان لو كانوا يعلمون ).
آيـه شـريـفـه دلالت دارد بـر اينكه بر هر انسانى واجب است كه در هدفهاى زندگى خود تابع دستورات پروردگار خود باشد، آنچه او اختيار كرده اختيار كند، و راهى كه او به سـويـش هدايت كرده پيش گيرد. و خدا راه تقوى را براى او برگزيده ، پس او بايد همان را پـيـش ‍ گـيـرد. علاوه بر اين ، بر هر انسانى واجب است كه از بين همه سنتهاى زندگى دين خدا را سنت خود قرار دهد.قـالت الاعـراب امـنـا قـل لم تـومـنـوا و لكـن قـولوا اسـلمـنـا و لمـا يدخل الايمان فى قلوبكم ... 

ايـن آيه و آيات بعدش تا آخر سوره متعرض حال اعراب است كه ادعاى ايمان مى كردند، و بـر پـيـامـبـر مـنـت مى نهادند كه ما ايمان آورده ايم . و سياق اين آيه كه حكايت كلام آنان و مـاءمـور شـدن رسـول خـدا (صـلّى اللّه عـليـه و آله وسـلّم ) اسـت بـه ايـنكه در پاسخشان بفرمايد: نه ، هنوز ايمان نياورده ايد، دلالت دارد بر اينكه مراد از (اعراب ) بعضى از عربهاى باديه نشين بوده ، نه همه آنان ، به شهادت آيه (و من الاعراب من يؤ من باللّه و اليوم الاخر) كه مى فرمايد: بعضى از اعراب به خدا و روز جزا ايمان دارند.
مـــعـــنـــاى ايـنكه فرمود: به اعراب بگو ايمان نياورده ايد بلكه بگوييد اسلام آورده ايم
(قـالت الاعـراب امـنـا قل لم تومنوا) - يعنى به تو مى گويند ايمان آورديم و ادعاى ايمان مى كنند، بگو: نه ، هنوز ايمان نياورده ايد، و آنان را در ادعايشان تكذيب كن . و جمله (و لكـن قـولوا اسلمنا) استدراك و اعراض از آن معنايى است كه جمله قبلى بر آن دلالت داشت ، و تقدير كلام چنين است : نگوييد ايمان آورديم بلكه بگوييد اسلام آورديم .
(و لمـا يـدخـل الايـمـان فـى قـلوبكم ) - اين جمله مى رساند كه : با اينكه انتظار مى رفـت ايـمـان داخـل در دل هـاى شـمـا شده باشد، هنوز نشده ، و به همين جهت در اين جمله نفى ايـمـانـى كـه در جـمـله قـبلى بود تكرار نشده . در آن جا مى فرمود: (بگو ايمان نياورده ايـد) و در ايـنـجـا مـى فـرمـايـد (بـا ايـنـكـه انـتـظـار آن هـسـت هـنـوز ايـمـان داخل در قلوب شما نشده ) پس تكرار يك مطلب نيست .
از ايـنـكـه در اين آيه شريفه نخست ايمان را از اعراب نفى مى كند و سپس توضيح مى دهد كـه مـنـظـور ايـن اسـت كـه ايـمان كار دل است ، و دلهاى شما هنوز با ايمان نشده ، و در عين حال اسلام را براى آنان قائل مى شود، بر مى آيد كه فرق بين اسلام و ايمان چيست .
ايمان معنايى است قائم به قلب و از قبيل اعتقاد است ؛ و اسلام معنايى است قائم به زبان و اعضاء، چون كلمه اسلام به معناى تسليم شدن و گردن نهادن است . تسليم شدن زبان بـه ايـنـست كه شهادتين را اقرار كند، و تسليم شدن ساير اعضاء به اين است كه هر چه خدا دستور مى دهد ظاهرا انجام دهد، حال چه اينكه واقعا و قلبا اعتقاد به حقانيت آنچه زبان و عـمـلش مـى گويد داشته باشد، و چه نداشته باشد، و اين اسلام آثارى دارد كه عبارت است از محترم بودن جان و مال ، و حلال بودن نكاح وارث او.
(و ان تـطـيـعـوا اللّه و رسوله لا يلتكم من اعمالكم شيئا) - كلمه (يلتكم ) از ماده (ليت ) اشتقاق يافته كه به معناى نقص است . وقتى گفته مى شود (لاته ، يليته ، ليتا) كه چيزى از مفعول فعل كم كرده باشد. و مراد از اطاعت ، اطاعت خالص و واقعى است ، به طورى كه باطن انسان با ظاهرش مطابقت داشته باشد، نه اينكه چون منافقان تقليد اطـاعـت كـاران واقـعى را در آورد. و اطاعت خدا استجابت دعو او است در هر چه كه بدان دعوت مـى كـنـد، چـه اعـتـقاد و چه عمل . و اطاعت رسول خدا (صلّى اللّه عليه و آله وسلّم ) تصديق رسـالت او و پـيـرويـش در آنـچـه كه بدان امر مى كند مى باشد، او امرى كه مربوط به ولايـت او در امـور امـت اسـت . و مـراد از كـلمـه (اعـمـال )، جـزاى اعمال است ، و مراد از نقص اعمال ناقص نكردن جزاى آن است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر خدا را در آنچه به شما امر مى كند - كه خلاصه اش پيروى دين او بر حسب اعتقاد است - و رسول را در آنچه به شما امر مى كند اطاعت كنيد از پـاداشـهـاى اعـمالتان چيزى كم نمى كند. و جمله (ان اللّه غفور ر