 (ما يبدل القول لدى ...) است . ولى همه اينها سخنانى بيهوده است كه نبايد دنبال شود.

بل عجبوا ان جاءهم منذر منهم فقال الكافرون هذا شى ء عجيب 

اين آيه اعراض از مضمون جواب قسمى است كه گفتيم حذف شده . پس گويا فرموده : به قـرآن مجيد سوگند كه ما تو را به عنوان نذير فرستاديم ، ليكن به تو ايمان نياورده تـعـجـب كـردنـد كـه يـك نـفـر از خـود آنـان بـه عـنـوان بـيـم رسـان بـه سـويـشـان گـسـيل شود. و يا فرموده : به قرآن مجيد سوگند كه آن بعثى كه از آن انذارشان كردى حـق اسـت ، امـا بـه آن ايـمـان نـيـاورده بـلكه تعجب كردند و از آن به شگفت در آمده بعيدش دانستند.
و ضمير (منهم ) در جمله (بل عجبوا ان جاءهم منذر منهم ) به كفار برمى گردد، اما نه از ايـن جـهـت كـه كـافرند (تا خداى نخواسته چنين معنا دهد كه شخص منذر هم از همان قماش ايـشـان اسـت ) بـلكه از اين جهت كه انسانند، آن وقت معنايش (منذرى از جنس ‍ خود آنان و از نـوع بـشـر) خواهد بود. و اين كه گفتيم (كفار بدان جهت كه انسانند) از اين جهت است كـه بـه طـور كلى مذهب وثنيت و بت پرستى منكر اين هستند كه انسان بتواند پيامبر شود، كـه مـا در ايـن كـتـاب مـكـرر در ايـن باره سخن گفته ايم . ممكن هم هست ضمير به كفار بر گـردد، از ايـن جـهـت كه عربند، آن وقت معنا چنين مى شود: بلكه تعجب كردند از اينكه بيم رسـانـى از قـوم خـودشان و به زبان خودشان به سويشان بيايد و حق را برايشان به زبانى وافى تر بيان كند. و بنا به احتمال دوم آيه شريفه در سرزنش عرب بليغ ‌تر مى شود.
(فـقـال الكـافـرون هـذا شـى ء عـجـيـب ) - در ايـن جـمـله مـنـكـريـن نـبـوت را به وصف (كـافـرون ) تـوصـيـف كـرده - بـا ايـنـكـه مـى تـوانـسـت بـفـرمـايـد (و قال المشركون ) و يا عبارتى ديگر مثل آن - و اين بدان منظور بوده كه دلالت كند بر اينكه مشركين مى خواسته اند با اين تعجب خود حق را پوشيده بدارند، چون كفر به معناى پنهان كردن است .

و اشـاره در جـمـله (هذا شى ء عجيب ) به مساءله بعث و بازگشت به سوى خدا است ؛ مى گـويـنـد مـسـاءله مـعـاد امـرى اسـت عجيب ، همچنان كه آيه بعدش همين را تفسير مى كند و از قول آنان مى فرمايد: (ءاذا متنا و كنا ترابا...).

ءاذا متنا و كنا ترابا ذلك رجع بعيد 

كـلمـه (رجـع ) و (رجوع ) هر دو يك معنا دارند. و مراد از بعيد بودن ، بعيد بودن از جهت عقل است .
و جـواب كلمه (اذا) در جمله (ءاذا متنا و كنا ترابا) حذف شده ، چون جمله (ذلك رجع بعيد) بر آن دلالت مى كرد و تقدير كلام (ءاذا متنا و كنا ترابا نبعث و نرجع ذلك رجع بـعـيـد آيا وقتى مرديم و خاك شديم مبعوث مى شويم و برمى گرديم ، اين چه برگشتن بـعـيـدى اسـت ) مـى بـاشـد، و اسـتـفـهـام در آن بـه اصطلاح استفهام تعجبى است ، يعنى استفهامى كه منظور از آن به شگفت واداشتن شنونده است .
و اگر جواب (اذا) حذف شده براى اين است كه اشاره كند به اينكه آنقدر عجيب است كه اصلا گفتنى نيست ، چون عقل هيچ صاحب عقلى آن را نمى پذيرد، و اين آيه همان مضمونى را افـاده مـى كـنـد كـه آيـه (و قـالوا ءاذا ضللنا فى الارض ءانا لفى خلق جديد) آن را افاده مى كند.
و معناى آيه اين است كه : مشركين تعجب مى كنند و مى گويند: آيا وقتى كه ما مرديم و خاك شـديـم و ذات مـا آنـچـنـان بـاطل و نابود شد كه ديگر اثرى از آن به جاى نماند دوباره مبعوث مى شويم و برمى گرديم ؟ آن وقت گويا گوينده اى به ايشان مى گويد: از چه چـيـزى تـعجب مى كنيد؟ در پاسخ مى گويند: آخر اين برگشتن برگشتنى باور نكردنى است ، و عقل آن را نمى پذيرد، و زير بار آن نمى رود.
مـــفـــاد آيـــه : (قــد عـلمـنـا مـا تنقص الارض منهم ...) كه در مقام ردّ سخن مشركين مبنى براستبعاد معاد است 

قد علمنا ما تنقص الارض منهم و عندنا كتاب حفيظ 

اين آيه سخن آنان و استبعادشان نسبت به بعث و رجع را رد مى كند، چون آنان استناد جستند بـه ايـنـكـه بـعـد از مـردن بـه زودى مـتلاشى مى شويم و بدنهايمان خاك مى شود، و با خـاكـهـاى ديـگـر مخلوط مى گردد، خاك هم كه با خاك فرقى ندارد تا مشتى از آن ، خاك من بـاشد و مشتى ديگرش خاك يك فرد ديگر، و يا مشتى از آن سر و گردن من باشد و مشتى ديگرش دست و پاى من .
آيـه مورد بحث جواب مى دهد كه : ما دانا هستيم به آنچه كه زمين از بدنهاى شما مى خورد، و آنچه از بدنهايتان ناقص مى سازد، و علم ما چنان نيست كه جزئى از اجزاء شما را از قلم بيندازد تا برگرداندن آن به خاطر نامعلوم بودن دشوار و يا نشدنى باشد.
ممكن هم هست معنايش چنين باشد: ما مى دانيم چه كسى از آنان مى ميرد و در زمين دفن مى شود، و در نـتـيـجـه از جـمـع آنـان يـك انـسـان كـم مـى گـردد. در احتمال اول كلمه من تبعيضى و در احتمال دوم بيانيه خواهد بود.

مراد از كتاب در (عندنا كتاب حفيظ) لوح محفوظ است 
(و عندنا كتاب حفيظ) - يعنى و نزد ما كتابى است كه حافظ هر چيز است ، بلكه آثار و احوال هر چيزى را هم ضبط مى كند. و يا معنايش اين است كه : نزد ما كتابى است كه خود آن كـتـاب مـحـفـوظ اسـت و حـوادث ، آن را دچـار دگـرگـونى و تحريف نمى كند. و آن كتاب عـبـارت است از لوح محفوظ كه تمامى آنچه بوده ، و آنچه هست و آنچه تا قيامت خواهد بود در آن كتاب محفوظ است .
و ايـنـكـه بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد كـه مـراد (از كـتـاب نـامـه هـاى اعـمـال اسـت ) سـخن درستى نيست ، اولا از اين جهت كه خدا اين كتاب را حافظ آنچه زمين از مـردم كـم مـى كـنـد مـعـرفـى كـرده و آنـچـه زمـيـن از مـردم كـم مـى كـنـد ربـطـى بـه اعمال كه كتاب اعمال حافظ آن است ندارد.
و ثـانـيـا خـداى سـبـحان اين كتاب را در كلام مجيدش به لوح محفوظ توصيف كرده نه به نـامـه اعـمـال . پـس حـمـل ايـن كـتـاب كـه مـورد بـحـث اسـت بـر نـامـه اعمال آن هم بدون شاهد قرآنى حمل صحيحى نيست .
و حـاصـل جـوابـى كـه خـداى تـعـالى بـه كـفـار و مـنـكـريـن معاد مى دهد، اين است كه كفار خـيـال كـرده انـد مـردن و خـاك شـدن و مـتلاشى شدن ذرات وجودشان ، به طورى كه ديگر اجـزاى آن تـمـايـزى از هـم نـداشـتـه بـاشـنـد، آنـان را بـراى مـا هـم مـجـهـول الاجـزاء مـى كـنـد، و ديـگـر نـمـى تـوانـيـم آن اجـزاء را جمع آورى نموده ، دوباره بـرگـردانـيـم . و ليـكن اين خيال ، خيالى است باطل ، براى اينكه ما مى دانيم چه كسى از ايـشـان مـرده ، و اجزاى بدنش كه قبلا به صورت گوشت يا خون يا استخوان بود فعلا بـه چه صورتى درآمده و كجا رفته ؟ همه را مى دانيم ، و نزد ما كتابى حفيظ است كه هر چيزى در آن ثبت است و آن عبارت است از لوح محفوظ.
مـقـصـود از ايـنـكـه فـرمـود تـكذيب كنندگان قيامت حق را تكذيب كرده در (امر مريج ) هستند

بل كذبوا بالحق لما جاءهم فهم فى امر مريج 

كـلمـه (مـرج ) كه كلمه (مريج ) از آن مشتق شده به معناى اختلاط و اشتباه است ، و در آيـه شريفه از آنچه كه آيه قبلى اشاره اى به آن داشت اعراض كرده . توضيح اينكه از آيـه قبلى اين معنا به ذهن مى رسيد كه كفار به اين حقيقت جاهلند كه خدا عالم است ، و 