.
قرين او (شيطان ) مى گويد پروردگارا من او را به طغيان وا نداشتم و ليكن او خودش در ضـلالتـى بعيد بود (27). (خطاب مى رسد) نزد من مخاصمه مكنيد كه من قبلا همه شما را هشدار داده بودم (28).

نزد من هيچ سخنى تبديل نمى پذيرند و من نسبت به بندگان ، ستمكار نيستم (و اين عذاب مولود عمل خود آنان است ) (29).
روزى كه به دوزخ مى گوييم آيا پر شدى و مى گويد آيا باز هم هست (30).
روزى كه بهشت را به نزديك متقين مى آورند به فاصله اى كه دور نباشد (31).
ايـن اسـت آنـچـه وعـده اش را به شما و به هر توبه كارى كه احكام او را حفظ مى كند داده (32).
به هر كسى كه به غيب از خداى رحمان بترسد و با قلبى بيايد كه همواره به سوى خدا مراجعه مى كرده (33).
او را به سلامت داخل بهشت كنيد امروز روز جاودانه است (34).
و ايـشـان نـه تنها هر چه بخواهند در اختيار دارند بلكه چيزهايى در اختيارشان خواهد بود كه از حيطه خواستشان بيرون است (35).
و چـه بـسـيـار از امت ها كه قبل از اينان هلاك كرديم با اينكه از اينان نيرومندتر بودند و به داعى فرار از نيستى در بلاد ديگر رخنه مى كردند (36).
بـه درسـتـى كه در اين معنا تذكرى است براى هر كس كه فهم داشته و گوش فرا دهد و حاضر باشد (37).
و چـگـونـه تـذكـر نباشد با اينكه ما آسمانها و زمين و آنچه را بين آن دو است در شش روز بيافريديم و دچار خستگى هم نشديم (38).

بيان آيات

آيه اولى از اين آيات تتمه حجتى است كه در آخر آيات قبلى بر علم و قدرت خداى تعالى اقـامـه كـرده بود. و آن حجت عبارت بود از خلقت آسمانها و زمين و آنچه در آن دو از خلائق و تـدابـيـر اسـت . آن تدبيرهايى كه كاملترين تدبيرها و تمام ترين تدبيرها است . همه ايـن مـذكـورات مـربـوط مـى شـد بـه خـلقـت نـخـسـتـيـن و نـشـاءه نـخستين ، آنگاه اين حجت را تـكـمـيل كرد با اشاره به اين جهت كه : آيا مگر ما از آن خلقت نخستين خسته شديم ؟ و از آن نـتيجه مى گيرد كه آن خدايى كه قادر بود عالم را بدون الگو و براى اولين بار خلق كـنـد، قـادر اسـت كـه در نـشاءه اى ديگر با خلقتى جديدش بيافريند، و همان علمى كه در خـلقـت نـخـسـتـيـن داشـت ، در خـلقـت دوم نـيـز دارد، چـون هـر دو در خـلقـت مـثـل هـمـه ، وقتى برايش يكى از اين دو خلقت ممكن باشد، دومى هم ممكن است ، و براى خلقت دومـش مـانـنـد اولش ‍ نمونه اى نمى خواهد، جز اينكه بگويد (باش ) و همين كافى است كـه عـالم بـار ديـگـر مـوجـود شـود، (انـمـا امـره اذا اراد شـيـئا ان يقول له كن )
آنـگـاه از بـيـان گـذشـتـه اعـراض مـى كـنـد و مـى فـرمـايـد: بـا ايـنـكـه هـر دو خـلقـت مثل هم است ، باز هم در باره خلقت جديد در شك اند. و سپس ‍ اشاره مى كند به خلقت نخستين انـسـان ، و ايـنـكـه خدا حتى خطورات قلبى او را مى داند، و رقبائى بر او گمارده تا با دقـيـقـتـريـن وجـه مـراقـبـتـش كـنـنـد، آنـگـاه سـكـرات مـرگ او را مـى گـيرد، و بعد از آن يا داخل بهشت مى شوند و يا داخل آتش . بعد براى بار دوم به سرگذشت اقوام گذشته كه آيـات خـدا و مـعـاد را تـكـذيب كردند و دچار خشم الهى و عذاب انقراض گشتند، با اينكه از شـمـا مـردم نـيـرومـندتر بودند، اشاره نموده ، مى فرمايد: همان خدايى كه آنان را آنطور كيفر داد قادر است شما را نيز كيفر كند.

افعيينا بالخلق الاول بل هم فى لبس من خلق جديد 

كـلمـه (عـى ) كـه مـصدر (عيينا) است - به طورى كه راغب مى گويد - به معناى ناتوانى و كسالتى است كه بعد از انجام كارى و يا سخنرانى عارض مى شود. وقتى مى گـوييم : (اعيانى كذا) و يا (عييت بكذا) معناى اولى اين است كه فلان كار مرا خسته كـرد، و دومـى ايـن اسـت كـه مـن از فـلان كـار خـسـتـه شـدم . و مـراد از خـلق اول ، خـلقـت ايـن نشاءه طبيعت با نظامى است كه در آن جارى است ، و يكى از انواع موجودات آن خـلقـت هـمـانـا انـسـان است ، البته انسان دنيايى . پس وجهى نيست در اينكه ما نيز مانند فـخـر رازى خلق اول را منحصر در خلقت آسمانها و زمين بدانيم . همچنان كه وجهى نيست كه مـانـنـد بـعـضـى ديـگـر از مـفـسرين آن را منحصر در خلقت انسان بدانيم و بگوييم چون در ذيـل آيـه آمـده كـه (كفار در اشتباهى از خلقت جديدند) و خلقت جديد مربوط به انسان ها اسـت لذا خـلقـت اول هـم مـنـحـصـر در انـسـان اسـت ، بـراى ايـنـكـه خـلقـت جـديـد شـامـل آسـمـان و زمـيـن نـيـز مـى شـود، هـمـچـنـان كـه فـرمـوده : (يـوم تـبـدل الارض ‍ غـيـر الارض و السـمـوات و برزوا لله الواحد القهار)، و خلقت جديد به مـعـنـاى خلقت نشاءه جديد است كه منظور از آن ، نشاءه آخرت است . و استفهام در آيه انكارى است .
رد استبعاد اعاده خلقت ، و بيان امكان آن با استناد به وقوع خلقت نخستين 
و مـعـنـاى آيه اين است كه : مگر خلقت نخستين ، ما را عاجز و ناتوان كرد كه نتوانيم براى بـار دوم خـلق كـنـيـم ؟ يـعـنـى : نـه ، مـا از خـلق اول عـاجـز نـشـديـم ، بـا ايـنـكـه خـلقـت اول آفريدن از هيچ و بدون الگو است ، پس چگونه خلقت دوم كه اعاده همان خلق است ما را عاجز مى كند.
اين معنا در صورتى است كه كلمه (عى ) را به معناى عاجز شدن بگيريم ، و اگر به مـعـناى تعب و خستگى بگيريم ، همچنان كه بعضى آن را ترجيح داده اند، معنا چنين مى شود كه : مگر ما از خلقت نخستين خسته شده ايم كه ديگر بار نتوانيم خلقتى جديد كنيم ؟ كه در حـقـيـقـت صـاحبان اين پندار خداى تعالى را با خود قياس كرده اند، چون انسان - و همچنين ساير حيوانات - وقتى كارى انجام مى دهد، و زياد هم انجام مى دهد سرانجام دچار خستگى و كـوفـتـگـى بـدن مـى شود، و همين كوفتگى نمى گذارد به كار خود ادامه دهد، و از سر گـيـرد، ولى اگـر از سـر مى گرفت همان كارى را كه از او برمى آمد انجام مى داد، ليكن اگـر از سـر نـگـرفت چون توانايى نداشت و خسته شده بود، اما چنين نيست كه انجام دادن بـرايـش مـحـال بـاشـد، نـه ، بـاز هـم مـمـكـن اسـت ، چـون آنـچـه مـى كـنـد بـا آنـچـه كرده مثل همند.
و ايـن مـعـنـاى بـدى نـيـسـت ، و ليـكـن بـعـضـى گـفـتـه انـد استعمال كلمه (عى ) در معناى عجز فصيح تر است .
عـلاوه بـر ايـن ، سـوق دادن حـجـت از طـريـق عـجـز مـحـال بـودن عـمـل و نـفـى آن را هـم مـى رسـانـد و مـطـلوب هـم هـمـان اسـت . آيـه شـريـفـه مـى خـواهـد مـحـال بـودن را نـفـى كـنـد، بـه خـلاف ايـنـكه حجت را از راه خستگى سوق دهيم ، چون تنها دشـوارى عـمـل را مـى رسـانـد نـه مـحـال بـودنـش را. و آنـهايى كه منكر معادند نمى خواهند بـگـويـنـد ايـن عـمـل دشـوار اسـت ، بـلكـه مـى خـواهـنـد بـگـويـنـد محال است ، و چنين چيزى ممكن نيست .
قـــدرت و عـــلم خـــداونـــد در خـــلق و تـــدبـــيـــر مـــوجـــودات بـهحال خود باقى است 
(بل هم فى لبس من خلق جديد) - كلمه (لبس ) به معناى التباس و اشتباه است ، و مـراد از خـلق جديد، تبديل نشاءه دنيا به نشاءه اى ديگر و داراى نظامى ديگر غير از نظام طـبـيعى است كه در دنيا حاكم است ، براى اينكه در نشاءه اخرى - كه همان خلق جديد است - 