يـگـر مـرگ و فـنـائى در كار نيست ، تمامش زندگى و بقاء است . چيزى كه هست اگر انـسـان اهـل سـعـادت بـاشـد نـعـمـتـش خـالص ، نـعـمت است و نقمت و عذابى ندارد. و اگر از اهـل شـقـاوت بـاشـد بـهـره اش يـكـسـره نـقـمـت و عـذاب اسـت و نعمتى ندارد، بخلاف نشاءه اول ، و نـظام در خلق اول كه درست بر خلاف آن است (چون هم نعمتش آميخته با ناگواريها اسـت و هـم عـذابـش آمـيـخـتـه بـا لذت اسـت ، چـيـزى كـه هـسـت در اول لذت بيشتر از الم ، و در دوم الم بيشتر از لذت است ).
و مـعـنـاى جـمـله مـورد بـحـث اين است كه : اگر ما عالم را از آسمان و زمينش گرفته تا همه مـوجـودات در آن را خـلق كـرديـم و به بهترين نظامى تدبيرش نموديم ، با قدرت و علم خـود كـرديـم ، ايـن قـدرت و علم ما هنوز باقى است و چيزى از آن كم نشده ، پس ما عاجز از خـلقـتـى جـديـد و ايـنـكـه خـلقـت دنـيـايـى عـالم را بـه خـلقـتـى ديـگـر مبدل كنيم نيستيم ، پس ديگر در قدرت ما نبايد شك كرد، ولى كفار در همين شك دارند و با داشتن شك نمى توانند به آخرت و خلقت جديد ما ايمان بياورند.

و لقـد خـلقـنـا الانـسـان و نـعـلم مـا تـوسـوس بـه نـفـسـه و نـحـن اقـرب اليـه مـن حبل الوريد 

راغـب مـى گـويـد: كـلمـه (وسـوسـه ) بـه مـعـنـاى خـطـور افـكـار زشـت در دل است ، و اصل آن از (وسواس ) است كه به معناى صداى زيور آلات زنان ، و نيز به معناى آهسته سخن گفتن است .
و مـراد از خـلقـت انـسـان ، وجـود تـدريـجـى او اسـت كـه مـدام تـحـول مـى پـذيـرد و وضـع جـديـد بـه خـود مـى گـيـرد، نـه تـنـهـا تـكـويـن در اول خـلقـتـش . هـر چـند كه تعبير در آيه تعبير گذشته است ، چون فرموده (و لقد خلقنا الانـسـان ما انسان را خلق كرديم ) ولى از آنجايى كه انسان - و همچنين هر مخلوق ديگر كـه حـظـى از بـقاء دارد - همان طور كه در ابتداى به وجود آمدنش محتاج به پروردگار خويش است ، همچنين در بقاء خود نيز محتاج به عطاى او است .
و به خاطر همين نكته اى كه گفته شد، جمله (و نعلم ما توسوس به نفسه )- كه علم خدا در آن به صيغه مضارع آمده كه مفيد استمرار است - عطف شده بر جمله (و لقد خلقنا الانسان ) كه به صيغه ماضى آمده ليكن مفيد استمرار است . و همچنين جمله (و نحن اقرب اليه من حبل الوريد) كه آن نيز مفيد ثبوت و دوام و استمرار است به استمرار وجود انسان . و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : مـا انـسـان را خلق كرديم و ما همواره تا هستى او باقى است از خاطرات قلبيش آگاهيم ، و نيز همواره از رگ قلبش به او نزديكتريم .
و ايـن آيـه شـريـفـه از ايـن جـهـت كـه بـر عـلم و قـدرت خـداى تـعـالى در خـلقـت اول احـتـجـاج مـى كـنـد بـه ايـنـكـه پـس بـر خـلقـت جـديـد هـم قـادر اسـت ، مـتـصـل بـه آيـه قـبـل اسـت كه مى فرمود: (افلم ينظروا الى السماء...) و نيز از جهتى ديـگـر كـه سـخـن از وسـوسـه قـلبـى انـسـان دارد، اتـصـالى هـم بـه آيـه قـبـل دارد كه مى فرمود: (بل هم فى لبس من خلق جديد). پس آيه مورد بحث در سياقى قـرار دارد كـه مـى فـهـمـانـد خـداى تـعالى قادر بر خلقت انسان و عالم به وضع او است حال يا بدون واسطه يا با وساطت فرشتگان حفيظ و نويسنده .
پـس جـمـله (و لقـد خـلقـنـا الانـسـان ) با در نظر داشتن اينكه لام در آن لام سوگند است دلالت مى كند بر اينكه او قادر است خلق را ثابت بدارد.
(و نعلم ما توسوس به نفسه ) - در اين جمله خفى ترين اصناف علم را ذكر كرده كه عـبـارت اسـت از حضور نفسانى خفى ، تا اشاره كند به اينكه علم خداى تعالى همه چيز را فـرا گرفته است ، گويا فرموده : ما از ظاهر و باطن انسان و حتى از خاطرات قلبى اش و از آن وسـوسـه اى كـه در امـر مـعـاد دارد خـبـر داريـم و مـى دانـيـم كـه در دل خـود مى گويد: چگونه انسان بعد از مردن و خاك شدن و متلاشى گشتن اجزاء و درهم و برهم شدن بدنش دوباره مبعوث مى شود؟
پـس از آنـچـه گـفـته شد به دست آمد كه كلمه (ما) در جمله (ما) (توسوس ) به مـوصوله است ، و ضمير (به ) به انسان برمى گردد، و حرف (باء) در آن ، باء آلت ، و يـا سـبـبـيـت اسـت . و اگـر وسوسه را به نفس آدمى نسبت داده ، نه به شيطان با ايـنـكـه مـنسوب به شيطان نيز هست ، براى اين بوده كه سخن پيرامون علم خداى سبحان و احـاطـه اش بـه احـوال آدمى بود، و مى خواست بفرمايد: حتى به آنچه در زواياى دلش مى گذرد آگاه است .
بيان مقصود (نزديگى خداوند بر انسان ) با عبارتى ساده و همه كس فهم 
(و نـحـن اقـرب اليـه من حبل الوريد) - كلمه (وريد) به معناى رگى است كه (از قـلب جـدا شـده ) و در تـمـامـى بـدن منتشر مى شود، و خون در آن جريان دارد. بعضى هم گـفته اند: به معناى رگ گردن و حلق است . و به هر معنا كه باشد در آيه شريفه آن را طـنـاب خـوانـده ، چـون شـبـيـه بـه طـنـاب اسـت . و اضـافـه حبل به وريد اضافه بيانيه است .
و مـعـنـاى جـمله اين است كه : ما به انسان از رگ وريدش كه در تمامى اعضائش دويده و در داخـل هـيـكـلش جـا گـرفـتـه نـزديـك تـريـم ، آن وقـت چـگـونـه بـه او و بـه آنـچـه در دل او مى گذرد آگاه نيستيم ؟
ايـن جـمـله مـى خـواهـد مقصود را با عبارتى ساده و همه كس فهم اداء كرده باشد و گر نه مـسـاءله نـزديكى خدا به انسان مهم تر از اين و خداى سبحان بزرگتر از آن است ، براى ايـنـكـه خداى تعالى كسى است كه نفس آدمى را آفريده و آثارى براى آن قرار داده ، پس ‍ خـداى تـعـالى بـين نفس آدمى و خود نفس ، و بين نفس آدمى و آثار و افعالش واسطه است ، پـس خـدا از هر جهتى كه فرض شود و حتى از خود انسان به انسان نزديكتر است ، و چون ايـن مـعـنـا مـعـنـاى دقـيـقى است كه تصورش براى فهم بيشتر مردم دشوار است ، لذا خداى تـعـالى بـه اصـطـلاح دسـت كـم را گـرفـته كه همه بفهمند، و به اين حد اكتفا كرده كه بفرمايد: (ما از طناب وريد به او نزديك تريم ). و يا در جاى ديگر قريب به اين معنا را آورده بـفـرمـايـد: (ان اللّه يـحول بين المرء و قلبه خدا بين انسان و قلبش واسطه و حائل است ).
مـفـسـريـن در مـعـنـاى ايـن آيـه وجـوه زيـادى ذكـر كـرده انـد كـه چـون فـائده اى در نقل آن نديديم از نقلش صرفنظر نموده خواننده را به مراجعه كتب آنان توصيه مى كنيم .

اذ يتلقى المتلقيان عن اليمين و عن الشمال قعيد 

عـــلم خـــدا بـــه انـــســـان از طـــريـــق فـــرشـــتـــگـــان كـاتـباعمال 
كلمه (تلقى ) و (تلقن ) به معناى گرفتن است . و مراد از (متلقيان ) به طورى كـه از سـيـاق اسـتـفـاده مـى شـود دو فـرشـتـه اى اسـت كـه موكل بر انسانند، و عمل او را تحويل گرفته آن را با نوشتن حفظ مى كنند.
و جـمـله (عـن اليـمـيـن و عـن الشـمـال قـعـيـد) در تـقـديـر (عـن اليـمـيـن قـعـيـد و عـن الشـمال قعيد) است يعنى دو فرشته اى كه يكى در سمت راست نشسته و يكى در سمت چپ نـشـسـتـه . و مـنـظـور از سمت راست و سمت چپ ، راست و چپ آدمى است . و كلمه (قعيد) به معناى قاعد، يعنى نشسته مى باشد.
و حرف (اذ) در جمله (اذ يتلقى المتلقيان ) ظاهرا متعلق به محذوف است ، و تقدير آن اذك