واند آن را بيان كند.
بعضى ديگر گفته اند: خطاب در حقيقت به خازنان جهنم است ، جواب هم جواب ايشان است ، هـر چـنـد كـه بـه ظـاهـر آن را بـه جـهـنـم نـسـبـت داده . ولى ايـن خـلاف ظـاهـر اسـت ، و حـمـل بر خلاف ظاهر وقتى صحيح است كه قرينه و دليلى در كلام باشد، و انسان مجبور شود مرتكب آن گردد.
بعضى هم گفته اند: خطاب و پاسخش به همان معناى ظاهرى است ، و دليلى هم نداريم كه ايـن خـطـاب و جـواب را جائز نداند، چطور ممكن است جائز نباشد با اينكه خداى سبحان در كـلام مجيدش از سخن گفتن دستها و پاها و پوست بدنها خبر داده . و اين وجه وجه صحيحى اسـت ، و مـا در تـفـسير سوره فصلت هم گفتيم كه علم و شعور در تمامى موجودات جارى و سارى است .
جـمـله (هـل امـتـلات ) اسـتـفـهـامـى است تقريرى و اثباتى ، و همچنين اين جمله كه از جهنم نـقـل كـرده كـه مـى گـويـد (هـل مـن مـزيـد). و گـويـا بـا ايـراد ايـن سـؤ ال و جـواب مـى خـواهـد اشـاره كـند به اينكه قهر خداى تعالى و عذاب او از اينكه به همه مجرمين احاطه يابد و جزاى آنچه را كه استحقاق دارند ايفا كند قاصر نيست ، همچنان كه در جاى ديگر فرموده : (و ان جهنم لمحيطه بالكافرين ).
بـعـضـى از مـفسرين به اين وجه اشكال كرده اند كه اين با صريح آيه (لاملئن جهنم ) مـنـافـات دارد، چـون ايـن آيـه صـريـحـا دلالت دارد بـر پـر شدن جهنم ، و آيه مورد بحث صـريـحـا مى گويد: جهنم پر شدنى نيست . و بعضى هم در پاسخ مى گويند: پر شدن يـك ظـرف و يـا مـكان ، همه جا به معناى اين نيست كه ديگر ظرفيتى ندارد. بعضى از جاها پر شدن به اين معنا است كه همه طبقاتش داراى سكنه هست ، و هيچ يك از آن طبقات از سكنه خـالى نيست ، همچنان كه وقتى مى گويند شهر از سكنه پر است ، معنايش همين است . علاوه بـر ايـنـكـه مـمـكـن هـم هـسـت ايـن پـاسـخ جـهـنـم ، قـبـل از داخل شدن تمامى دوزخيان در دوزخ باشد.
و بـعـضـى هـم اصل استفهام در جمله (هل من مزيد) را استفهام انكارى گرفته و گفته اند مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : نـه ، ديـگـر جـايـى زيـادى در من نيست كه افرادى ديگر را در آن بيندازى ، چون پر شده ام . آن وقت اشاره اى است به همان حكمى كه در آيه (لاملان جهنم مـن الجـنه و الناس اجمعين ) رانده ، و فرموده : از جنيان و مردمان آنقدر در دوزخ مى اندازم تـا پـر شـود. و سـؤ ال (هل امتلات ) هم سؤ ال از اين نيست كه آيا باز جا دارى يا نه ؟ بـلكـه سـؤ ال از مـحـقق شدن آن قضائى است كه رانده بود، مى پرسد: آيا اينكه گفتم و قـضـا رانـدم كـه جـهـنـم را پـر مـى كـنـم مـحـقـق شـده يـا خـيـر؟ و جـمـله (هـل مـن مـزيد) پاسخ به اين سؤ ال است ، و معنايش اين است كه : بله ، پر شده ام و آن وعده ات محقق شد.
و چه بسا اين وجه را بتوان با آيه (ما يبدل القـول لدى ) نـيـز تـاءيـيـد كـرد، البـتـه در صـورتـى كـه مـنـظـور از قول همان وعده (لاملان جهنم من الجنه و الناس اجمعين ) باشد.
وصف متقين و ورودشان به بهشت 

و ازلفت الجنه للمتقين غير بعيد 

از اين آيه شروع مى شود به توصيف حال متقين كه در روز قيامت چه وصفى دارند. و كلمه (ازلاف ) كه مصدر فعل (ازلفت ) است ، به معناى نزديك كردن است . و كلمه (غير بعيد) - به طورى كه گفته اند - صفت ظرفى است تقديرى ، و تقدير كلام (فى مكان غير بعيد) است .
و مـعناى آيه اين است كه : در آن روز بهشت براى مردم با تقوى نزديك مى شود، در حالى كـه در جـاى دورى قـرار نـگـيـرد، يـعـنـى در پـيـش ‍ رويـشـان بـاشـد، و داخل شدنشان در آن زحمتى نداشته باشد.

هذا ما توعدون لكل اواب حفيظ 

كـلمـه (هـذا) اشـاره بـه ثـوابى است كه قبلا وعده اش را داد. و كلمه (اواب ) از ماده (اوب ) اسـت كـه مـعـنـاى رجوع را مى دهد، و اگر آن را به صيغه مبالغه آورد و فرمود (اين بهشتى كه وعده داده شده ايد، براى هر كسى است كه بسيار رجوع كند) منظورش ‍ بـسيار رجوع كردن به توبه و اطاعت است . و كلمه (حفيظ) به معناى آن كسى است كه در حفظ آنچه خدا با او عهد كرده مداومت دارد، و نمى گذارد عهد خدا ضايع و متروك شود. و جـمـله (لكـل اواب حـفـيـظ) خـبـر دومـى اسـت بـراى كـلمـه (هـذا) و يـا حال است .

من خشى الرّحمن بالغيب و جاء بقلب منيب 

اين آيه جمله (لكل اواب ) را بيان مى كند، و منظور از (خشيت به غيب ) ترس از عذاب خـدا اسـت ، در حـالى كـه آن عـذاب را بـه چـشـم خـود نـديده اند. و كلمه (منيب ) از مصدر (انـابـه ) اسـت كه آن نيز به معناى رجوع است . و منظور از اينكه فرمود (جاء بقلب منيب با دلى رجوع كننده بيايد) اين است كه عمر خود را با رجوع به خدا بگذراند، و در نـتـيـجـه هـنـگام مرگ با قلبى به ديدار پروردگارش رود كه انابه و رجوع به خدا در اثر تكرار شدنش در طول عمر، ملكه و صفت آن قلب شده باشد.

ادخلوها بسلام ذلك يوم الخلود 

ايـن آيـه خـطـاب بـه مـتـقين است ، و معنايش اين است كه : به متقين گفته مى شود با سلامت داخـلش شـويـد در حـالى كـه از هـر مـكـروه و نـامـلايـمـى ايـمـن بـاشيد. و يا اين است كه : داخل شويد در حالى كه خدا و ملائكه بر شما سلام مى دهند. (ذلك يوم الخلود) اين جمله بشارتى است كه متقين با شنيدن آن خرسند مى گردند.

لهم ما يشاؤ ن فيها و لدينا مزيد 

ممكن است كلمه (فيها) در اين آيه متعلق باشد به كلمه (يشاؤ ن ) يعنى هر چه را در بـهـشـت مـى خـواهـنـد در اخـتـيـار دارنـد. و مـمـكـن هـم هـسـت مـتـعـلق بـاشـد بـه مـوصـول ، و تـقديرش (لهم ما يشاونه حالكونهم فيها آنچه را بخواهند در اختيار دارند در حالى كه در بهشتند) و اولى باسعه كرامت و احترامى كه متقين نزد خداى سبحان دارند مساعدتر است .
معناى اينكه درباره بهشت متقين فرمود: (لهم ما يشاؤ ن فيها و لدنيا مزيد) 
و حـاصـل مـعـنايش اين است كه : اهل بهشت در حالى كه در بهشتند مالك و صاحب اختيار در هر چـيـزى هـسـتـنـد كـه مـشيت و اراده شان به آن تعلق بگيرد. و خلاصه هر چه را بخواهند در اختيارشان قرار مى گيرد، بدون هيچ قيدى و استثنائى . پس هر چيزى كه ممكن باشد اراده و مشيت انسان به آن تعلق بگيرد، آن را دارند.
(و لديـنـا مـزيـد) - يـعـنى نزد ما از اين بيشتر هم هست - از سياق اينطور استفاده مى شـود. و وقتى قرار شد كه اهل بهشت آنچه را كه ممكن است مشيت و خواست آدمى به آن تعلق گـيـرد، و آنـچـه از مـقـاصـد و لذائذ كـه علم آدمى سراغش را داشته باشد در اختيار داشته بـاشـنـد، قـهـرا زيادتر از آن امرى است كه عظيم تر از آن است كه علم و مشيت انسان آن را درك كند، چون كمالاتى است مافوق آنچه كه دست علم بشر بدان مى رسد.
بـعـضـى هـم گـفـته اند: مراد از كلمه (مزيد) زيادتر از آن مقدارى است كه از جنسى مى خواهند مثلا اگر رزقى بخواهند بيشتر از يكى و بهتر و عجيب تر از آن در اختيارشان قرار مى دهند، همچنان كه از بعضى ، روايت شده كه گفته اند: ابر، از پيش رويشان مى گذرد، و مـى پـرسـد چـه مـى خـواهـيـد؟ هـر چـه بـخـواهـنـد بـرايـشـان مـى بـارد، پـس اهل بهشت هر چه را بخواهد برايشان باريده مى شود.
ولى ايـن وجـه صـحـيـح نـيـ