يوم ) در جـمـله (ايـان يـوم الديـن )، و يـا بـه هـمـه آنـهـايـى كـه از اول سـوره تـا ايـنـجـا ذكـر شده برمى گردد. و به نظر ما همانطور كه قبلا گفتيم بعيد نيست كه برگرداندن آن ، به آنچه در جمله (و فى السماء رزقكم و ما توعدون ) ذكر شده از ساير وجوه موجه تر باشد، و معنايش اين است كه : آنچه وعده داده شده ايد حق است .
گفتارى درباره كافى بودن رزق براى روزى خواران 

كـلمـه رزق (بـه مـعـنـاى مـصدرى اش عبارت است از روزى دادن و به معناى اسم مصدريش ) عبارت است از هر چيزى كه موجودى ديگر را در بقاى حياتش كمك نمايد، و در صورتى كه آن رزق ضـمـيـمه آن موجود و يا به هر صورتى ملحق به آن شود، بقائش امتداد مى يابد، مـانـنـد غـذايـى كـه حـيـات بـشـر و بـقـائش بـه وسـيـله آن امـتـداد پـيـدا مـى كـنـد كـه غـذا داخل بدن آدمى شده و جزء بدن او مى گردد. و نيز مانند همسر كه در ارضاء غريزه جنسى آدمى او را كمك نموده و مايه بقاء نسل او مى گردد.
و به همين قياس هر چيزى كه دخالتى در بقاء موجودى داشته باشد رزق آن موجود شمرده مـى شـود. و ايـن مـعـنـا واضـح اسـت كه موجودات مادى بعضى از بعضى ديگر ارتزاق مى كنند،انسان با گوشت (و شير حيوانات ) و نيز با گياهان ارتزاق مى كند (و نيز حيوانات بـا گـيـاهـان ، و گـيـاهـان بـا آب و هـوا). پـس آنـچـه از رزق كـه مـنـتـقـل بـه مـرزوق و ضـمـيـمـه آن مى شود، و آن مقدارى كه در بقاى آن دخالت دارد، و به صـورت احـوال و اشكال گوناگون آن موجود درمى آيد، همانطور كه اشكالى است از عالم كـون كـه مـلحـق بـه مـرزوق شـده ، و فعلا به او نسبت مى دهيم ، همچنين خود آن مرزوق نيز اشـكـالى از عالم كون است كه لا حق به رزق و منسوب به آن مى شود، هر چند كه چه بسا اسـمـاء تـغـيـير كند. پس همان طور كه انسان از راه خوردن غذا داراى اجزائى جديد در بدن خود مى شود، همچنين آن غذا هم جزء جديدى از بدن او مى شود كه نامش مثلا فلان چيز است .
ايـن نـيـز روشـن اسـت كـه قـضـائى كه خداى تعالى در جهان رانده ، محيط به عالم است و تـمـامـى ذرات را فـرا گرفته ، و آنچه در هر موجودى جريان دارد، چه در خودش و چه در اشـكـال وجـودش هـمـه از آن قضاء است . و به عبارتى ديگر: سلسله حوادث عالم با نظام جـارى در آن تـاءليـف شـده از عـلتـهـاى تـامـه و مـعـلولهـايـى اسـت كـه از علل خود تخلف نمى كند.
از اينجا روشن مى شود كه رزق و مرزوق دو امر متلازمند، كه به هيچ وجه از هم جدا شدنى نـيـسـتند، پس معنا ندارد موجودى با انضمام و لا حق شدنش به وجود چيزى ديگر در وجودش شـكـلى جـديـد بـه خـود بـگـيـرد، و آن چـيـز مـنـضـم و لاحـق در ايـن شـكـل بـا او شـركـت نداشته باشد. پس نه اين فرض معنا دارد كه مرزوقى باشد كه در بـقـاء خـود از رزقى استمداد جويد، ولى رزقى با آن مرزوق نباشد. و نه اين فرض ممكن است كه رزقى وجود داشته باشد ولى مرزوقى نباشد. و نه اين فرض ممكن است كه رزق مـرزوقـى از آنچه مورد حاجت او است زيادتر باشد، و نه اين فرض ممكن است كه مرزوقى بـدون رزق بـمـاند. پس رزق داخل در قضاء الهى است ، و دخولش هم اولى و اصلى است ، نه بالعرض و تبعى ، و اين معناى همين عبارت است كه مى گوييم (رزق حق است ).
داســـتـــان وارد شـــدن مـلائكـه مـاءمـور بـه هـلاك ساختن قوم لوط ابراهيم (ع ) و آنچه بينميزبان و ميهمانان گذشت 

هل اتيك حديث ضيف ابراهيم المكرمين 

ايـن آيـه شـريفه به داستان وارد شدن ملائكه بر ابراهيم اشاره مى كند كه بر آن جناب در آمـدنـد، و او و هـمـسرش را بشارتى داده گفتند: آمده ايم تا قوم لوط را هلاك كنيم . و در اين داستان آيتى است بر وحدانيت خداى تعالى در ربوبيت ، همچنان كه قبلا نيز اشاره اى به آن شد.
و در جمله (هل اتيك حديث ) تعظيمى از امر اين قصه شده است . و منظور از كلمه (مكرمين ) مـلائكه اى است كه بر ابراهيم وارد شدند، و اين كلمه ، وصف است براى كلمه (ضيف ). و اگر اين كلمه را مفرد آورده ، با اينكه ميهمانان ابراهيم چند نفر بودند، (به شهادت ايـنـكـه در وصـف آنـان فـرمـود مـكـرمـيـن يـعـنـى مـحـتـرمـيـن ) بـراى ايـن اسـت كـه در اصل كلمه (ضيف ) مصدر است ، و مصدر تثنيه و جمع ندارد.

اذ دخلوا عليه فقالوا سلاما قال سلام قوم منكرون 

ظـرف (اذ) مـتـعـلق بـه كـلمـه (حـديث داستان ) در آيه قبلى است . و كلمه (سلاما) مـقـول قـول (حكايت سخن ) ملائكه است ، و عامل آن حذف شده و تقديرش (قالوا نسلم عليك سلاما) مى باشد.
(قال سلام ) - اين كلام ابراهيم حكايت پاسخى است كه وى به فرشتگان داد. و كلمه (سـلام ) مـبـتدايى است كه خبرش حذف شده ، تقدير آن (سلام عليكم ) است . و اگر ابراهيم پاسخ خود را در قالب جمله اى اسميه آورد، براى اين بود كه پاسخ بهترى به آنان داده باشد، چون ملائكه سلام خود را در قالب جمله فعليه آورده و گفتند (نسلم عليك سـلاما)، و جمله فعليه تنها بر حدوث فعل دلالت دارد، و ديگر دوام و ثبوت آن را نمى رسـانـد، به خلاف جمله اسميه كه دوام را مى رساند. در حقيقت آنان گفته اند يك سلام بر تو، و وى فرموده هميشه سلام بر شما.
(قـوم مـنـكـرون ) از ظـاهـر كـلام بـرمـى آيـد كه اين جمله نيز حكايت كلام ابراهيم (عليه السلام ) باشد، اما نه كلامى كه به گوش ميهمانان هم رسانده باشد، بلكه كلامى است كه خودش با خود گفته ، و معنايش اين است كه : وقتى ايشان را ديد، به نظرش ناشناس آمـد، در دل بـا خـود گفت اينها چه كسانى هستند من اينها را نمى شناسم . و اين با آيه هفتاد سـوره هـود كـه مـى فـرمـايـد (فـلمـا راى ايـديـهـم لا تـصـل اليـه نـكـرهـم و چـون ديـد دسـت بـه سـوى طـعـام دراز نـمـى كنند، فهميد غريبه و ناشناسند) منافات ندارد تا بگويى در آيه مورد بحث فرموده : به محض ديدن ، فهميد غريبه اند. و در آيه هود فرموده : در سر سفره فهميد غريبه اند و بدش آمد؛ براى اينكه در آيه مورد بحث سخن دل او را حكايت مى كند، و در آيه سوره هود آثار دلخوريش از ايشان را كه در رخساره اش هويدا شده بود نقل مى كند.
و اين توجيه ما بهتر از توجيهى است كه جمعى از مفسرين كرده اند كه جمله (قوم منكرون ) سـخـن زبـانـى ابـراهـيم بوده ، و تقدير آيه چنين است : (انتم قوم منكرون ) (براى ايـنـكـه مـيـزبـان كريم و بزرگوارى چون ابراهيم هرگز به ميهمان تازه وارد خود نمى گويد: عليكم السلام شما مردمى ناشناخته هستيد).

فراغ الى اهله فجاء بعجل سمين 

كـلمـه (روغ ) كـه مـصـدر فـعل ماضى (راغ ) است به طورى كه راغب گفته - به مـعـنـاى ايـن است كه انسان طورى از حضور حاضران برود كه نفهمند براى چه مى رود، و خـلاصـه بـا نـوعـى حـيـله بـرود. ديـگـران گـفته اند به معناى رفتن پنهانى است . ولى برگشت معناى اولى هم به همان معناى دوم است .
و مـراد از (عـجـل سـمـين ) گوساله چاقى است كه بريان كرده باشند، هر چند ظاهر - لفـظ هـمان گوساله چاق است ، چون دنبالش ‍ آمده (فقربه اليهم ) بعد از آنكه آن را نـزد مـيـهـمـانـان آوردنـد، ابـراهـيم آن را نزديك ايشان برد. ممكن هم هست حرف (فاء) ر