 از كـلمـات بـعـضـى از اصـحـاب از قـبـيـل ابـن عـبـاس و انـس و ابـى سـعـيـد خـدرى ، و غـيـر ايشان - به طورى كه از ايشان نقل شده - نيز همين معنا استفاده مى شود، و بنابر همين معنا گفتار مفسرين جريان يافته ، هر چند كه در تفسير مفردات و جملات اين آيات اختلافى شديد دارند.

و النّجم اذا هوى

چند قول درباره مراد از (نجم ) در آيه : (و النجم اذا هوى )
ظـاهـر ايـن آيـه چـنـيـن مى نمايد كه مراد از (نجم ) مطلق جرمهاى روشن آسمانى است ، و خـداى تعالى در كتاب مجيدش به بسيارى از مخلوقات خود سوگند خورده ، از آن جمله به چند عدد از اجرام سماوى از قبيل خورشيد، ماه ، و ساير ستارگان سوگند خورده ، و بنابر اين ، مراد از (هوىّ نجم )، سقوط و افتادن آن در كرانه افق براى غروب است .
و بعضى گفته اند: مراد از نجم ، (قرآن ) است چون قرآن به طور نجومى (تدريجى ) نازل شده . و بعضى گفته اند: مراد از نجم ، ستاره (ثريا)و بعضى ديگر گفته اند: مراد از آن ستاره (شعرى ) است .
و بـعـضـى از مفسرين گفته اند: منظور از اين نجم ، ستارگان نيستند، بلكه شهابى است كـه بـه وسـيـله آنها شياطين جن رانده مى شوند، و عرب اين شهاب را نجم مى نامد. و كلمه (هـوى ) هـم بـا ايـن قـول مـى سـازد، و هـم بـا قول قبلى ، ولى لفظ آيه با هيچ يك از معانى مساعد نيست .

ما ضلّ صاحبكم و ما غوى

كـلمـه (ضـلال ) بـه مـعـنـاى خـروج و انـحـراف از صراط مستقيم است ، و كلمه (غىّ) مـعـنـايى دارد مخالف با معناى كلمه (رشد) و چون رشد به معناى آن است كه انسان به واقع مسائل برسد، در نتيجه غى عبارت است از اين كه انسان به خلاف واقع بيفتد.
راغـب مـى گـويـد: (غـىّ) بـه مـعـنـاى جـهلى است كه ناشى از اعتقاد فاسد باشد، چون گاهى اوقات جهل آدمى ناشى از نداشتن عقيده است ، چه عقيده صحيح و چه فاسد، و گاهى هـم نـاشى مى شود از اعتقاد به چيزى كه فاسد است ، و كلمه (غىّ) به معناى آن جهلى اسـت كـه نـاشـى از داشـتـن عقيده فاسد باشد، نه از بى اعتقادى ، و در قرآن كريم آمده : (ما ضلّ صاحبكم و ما غوى ).
و مراد از كلمه (صاحبكم رفيقتان ) رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : هـمـنـشين شما از آن طريقى كه او را به غايت و هدف مطلوبش برساند بيرون نشده ، و در اعتقاد و راءيش از آن طريقه خطا نرفته . و خلاصه كلام اين كه او نه در آن هدف مطلوب يعنى سعادت بشرى همان عبوديت خداى تعالى است خطا رفته ، و نه در طريقى كه به آن هدف منتهى مى شود.
مقصود از اينكه فرمود: (و ما ينطق عن الهوى ...)

و ما ينطق عن الهوى ان هو الا وحى يوحى

منظور از كلمه (هوى ) هواى نفس و راءى و خواسته آن است ، و جمله (ما ينطق ) هر چند مطلق است ، و در آن نطق به طور مطلق نفى شده ، و مقتضاى اين اطلاق آن است كه هواى نفس از مـطـلق سـخـنـان پـيـغـمـبـر نـفـى شـده بـاشـد (حـتـى در آن سـخـنـان روزمـره اى كـه در داخـل خـانه اش دارد)، و ليكن از آنجايى كه در اين آيات خطاب (صاحبتان ) به مشركين اسـت ، مـشـركـيـنـى كـه دعـوت او را و قـرآنـى را كـه بـرايـشـان مـى خـوانـد دروغ و تـقـوّل و افـتـراى بـر خـدا مـى پـنداشتند، لذا بايد به خاطر اين قرينه مقامى بگوييم : منظور اين است كه آن جناب در آنچه كه شما مشركين را به سوى آن مى خواند، و آنچه كه از قـرآن بـرايـتـان تـلاوت مـى كـنـد، سخنانش ناشى از هواى نفس نيست ، و به راءى خود چـيزى نمى گويد، بلكه هر چه در اين باب مى گويد وحيى است كه خداى تعالى به او مى كند.

علّمه شديد القوى

ضـمـيـر در (علّمه ) به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) برمى گردد، كه در اين صورت مفعول دوم تعليم كه يا قرآن است و يا مطلق وحى حذف شده ،
و تـقـديـر آن (عـلمه القرآن اوالوحى قرآن يا وحى را به او تعليم كرده ) مى باشد، مـمـكـن هـم هـسـت ضـمـيـر در جـمـله مـذكـور بـه قـرآن و يـا مطلق وحى برگردد، و در نتيجه مـفـعول اول كه ضميرى است راجع به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) حذف شده تـقـديـر آن چـنـيـن بـاشد (علم القرآن ) و يا (علم الوحى اياه ). يعنى خداى تعالى قرآن و يا وحى را به آن جناب تعليم كرده .
و مـراد از كـلمـه (شـديـد القـوى ) - بـه طـورى كـه گـفـتـه انـد - جـبـرئيـل اسـت ، چـون خـداى سـبحان او را در كلام مجيدش به اين صفت ياد كرده و فرموده : (انـّه لقول رسول كريم ذى قوّة عند ذى العرش مكين )، بعضى هم گفته اند: مراد از آن خود خداى سبحان است .
وجـــوه مـــخـــتـــلف در مـــعـــنـــاى آيات : (ذو مرة فاستوى و هو بالافق الا على ثم دنا فتدلى...)

ذو مرّة فاستوى

كـلمـه (مـرّة ) - بـه كـسـره مـيـم و تـشـديـد راء - بـه مـعـنـاى شـدت و يـا پـخـتگى عقل و راءى است ، و يا از ماده مرور گرفته شده ، و قيافه كلمه ، قيافه بناى نوع است ، و مـفـسـريـن آيـه را بـه هـر سـه مـعـنـا تـفـسـيـر كرده اند، البته آنهايى كه آيه را وصف جـبـرئيـل دانـسـتـه انـد، در نـتـيـجـه ايـن طـور مـعـنـايـش كـرده انـد: (هـمـان جـبـرئيـل در راه خـدا شـدت بـه خـرج مـى دهـد، يـا آن جـبـرئيـلى كه عقلى پخته دارد، يا آن جـبرئيلى كه به نوعى از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) مرور و عبور مى كند، با اين كه خودش در هواست ).
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: مـراد از (ذو مـرّة ) خـود رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اسـت ، او اسـت كـه در مـقـابـل دسـتـورات الهـى شـديـد و سـخـت اسـت ، و يـا داراى عـقل و راءيى محكم است . و يا داراى نوعى مرور و عبور است كه با داشتن آن مى تواند به معراج برود.
(فـاسـتـوى ) - ايـن كـلمـه بـه مـعـنـاى اسـتـقـامـت و مـسـلط شـدن بـر كـار اسـت ، و فاعل اين فعل جبرئيل است ، و ضمير فاعل آن به وى برمى گردد، و معنايش اين است كه : جبرئيل به همين صورت اصليش كه به آن صورت خلق شده در آمده . همچنان كه در روايت هم آمده كه جبرئيل براى رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به صورتهاى مختلفى ظـاهـر مـى شد، و تنها دو نوبت به صورت اصليش ‍ خود را به آن جناب نشان داد. ممكن هم هست معنايش اين باشد كه جبرئيل با قوت خود مسلط شد بر آنچه ماءمور انجامش شده بود.
همه اينها در صورتى است كه فاعل جـمـله را جـبـرئيـل بـدانـيـم ، و اگـر فـاعل آن را رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بدانيم ، معنايش ‍ اين مى شود كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) استقامت ورزيد و بر انجام ماءموريت خود مستقر شد.

و هو بالافق الاعلى

كلمه افق به معناى ناحيه است .
بـعـضـى گـفته اند: مراد از افق اعلا، ناحيه شرقى از آسمان است ، براى اين در كره زمين افـق مشرق مافوق و بلندتر از افق مغرب است ، اين كه گفتيم در كره زمين براى اين بود كه در فضا مشرق و مغرب يكسانند.
ولى ايـن حرف درست نيست ، و ظاهرا مراد از آن افق اعلاى آسمان است ، بدون اعتبار اين كه طرف شرقى آن باشد.
ضـمـيـر (هـو) در ايـن آيـه بـه جـبـرئيـل و يـا بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) بـر مـى گـردد، و جـمـله حال از ضمير در (استوى ) اس