آيه 143 گفتارى درباره رويت قلب گذرانديم .
گفتار بعضى مفسرين در تفسير (ماكذب الفواد ما راى )
بـعـضـى از مـفـسـريـن گـفـتـه انـد: ضـمـيـر در جـمـله (مـا راى ) بـه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بر مى گردد نه به فواد، و معناى آيه اين است كـه : فـؤ اد رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) بعد از آنكه آن جناب با چشم خود ديـد آنـچـه را كـه ديـد، نـگفت من تو را نمى شناسم ، چون اگر مى گفت دروغ گفته بود. بـراى ايـن كه آن جناب همان طور كه چشمش ديد قلبش هم شناخت ، و خلاصه كلام اين مفسر آن است كه فواد رسول خدا (ص ) چشم آن جناب را در آنچه ديد تصديق كرد.
بـعـضـى ديـگـر گـفته اند : معنايش اين است كه قلب آن جناب چشمش را تكذيب نكرد بلكه چـشـم او را در آن چـه ديد تصديق كرد، و بدان معتقد شد، مويد اين معنا قرائت آن كسى است كـه آيـه را بـه صـورت (مـا كـذب ) - بـا تـشـديـد ذال - خوانده .
و اشكالى كه متوجه اين دو مفسر است اين است كه : آنچه از سياق آيات بر مى آيد اين است كـه خـداى تـعـالى خـواسـته است صدق آن جناب را در آنچه ادعا مى كند يعنى وحى و رويت آيـات كـبـراى خـدا تـاءيـيـد كـنـد، و اگـر ضـمـيـر در جـمـله (مـا راى ) بـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) بـرگـردد حاصل معنا اين مى شود كه مى خواهد بر صدق رويت آن جناب احتجاج كند، به اين كه چون قلبش به آنچه چشمش ديده بود معتقد شد،
و ايـن مـعـنـا از داءب قـرآن بـعـيد است ، چون داءب قرآن همواره اين است كه : خدا را شاهد و مصدق دعوت انبياء بگيرد، نه فواد و مثل آن را.
بـه خـلاف ايـن كـه ضمير در جمله (ما راى ) را به فؤ اد برگردانيم ، كه درصورت حاصل معنايش تصديق خدا خواهد بود فواد رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را در آنچه كه ديده ، نه تصديق فؤ اد رويت آن جناب را، و كلام هم بر طبق همان سياق سابقش ‍ كه از جمله (ما ضل صاحبكم و ما غوى ان هو الا وحى يوحى ...) شروع مى شد جارى شده است ، كه همواره خدا آن جناب را تصديق مى كرده است .
حـال اگـر بـگـويـى : خـير، همين ادعا را قبول نداريم ، براى اين كه در آيه بعدى براى اثبات صدق ادعاى آن جناب استدلال مى كند به رؤ يت خود آن جناب ، چه مانعى دارد كه در آيه مورد بحث هم استدلال كند به اعتقاد فوادش .
در پـاسـخ مـى گـويـيم : در آيه بعدى احتجاجى در كار نيست و نمى خواهد صدق ادعاى آن جـنـاب را اثـبـات كـنـد، بلكه مى خواهد مشركين را در بگو مگو كردن ملامت كند، و بفرمايد: دربـاره چـيـزى كـه او مـى گويد: من به چشم خود ديده ام ، و شما نمى توانيد ببينيد، چرا بـگـو مـگو مى كنيد؟ آخر، ممارات و مجادله - كه همان بگو مگو كردن باشد - اگر كار درسـتـى بـاشـد در جـايى درست است كه در مساءله فكرى و نظرى باشد، و اما در مساءله ديـدنـيـهـا، جايى براى ممارات و بگو مگو نيست ، و پيامبر (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) دارد خـبـر مى دهد كه من آن را به عيان و با دو چشم خود ديدم ، نه اين كه فكرم و عقلم چنين حكم كرد.

ا فتما رونه على ما يرى

ايـن اسـتـفـهـام تـوبـيـخـى اسـت ، و خـطـابـش بـه مـشـركـيـن اسـت ، و ضـمـيـر در آن رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) بـر مـى گـردد و مـمـارات بـه معناى اصرار ورزيدن بر مجادله است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كه : آيا براى اين در جدال خود اصرار مى ورزيد كه آن جناب به خلاف آنچه ادعاى ديدنش را مى كند و از ديدنش به شما خبر مى دهد معتقد شود؟
مـقـصـود از (نـزلة اخـرى ) و رؤ يـت رسـول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم ) در آيه: (و لقد رآه نزلة اخرى )

و لقد راه نزله اخرى

كـلمـه (نـزله ) بـه مـعـنـاى يـك دفـعـه نـزول اسـت ، و مـعـنـاى آن نـزول واحـد اسـت ، و اين آيه دلالت مى كند بر اين كه از اين آيه به بعد مى خواهد از يك نزول ديگر غير آن نزولى كه در آيات سابق حكايت شده بود خود خبر دهد.
و بـا در نـظـر داشـتـن ايـن كـه مـفـسـريـن فـاعـل (راه ) را رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )
دانـسـته و ضمير مفعولى در آن را به جبرئيل بر گردانده اند، قهرا منظور از (نزلة ) نـازل شـدن جـبـرئيـل بر آن جناب خواهد بود، نازل شدنش براى اين كه آن جناب را معراج بـبـرد. و جـمـله (عـنـد سـدرة المـنـتـهـى ) ظـرف بـراى رويـت اسـت ، نـه بـراى نـازل شـدن ، و مـراد از رويـت هـم رويـت آن جـنـاب اسـت جـبـرئيـل را بـه صـورت اصـليـش . و مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه : جـبـرئيـل يـك بـار ديـگـر بـه صـورت اصـليـش در بـرابـر رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در آمد، تا معراجش ببرد، و اين جريان كنار سدرة المنتهى واقع شد.
پـس از آنـچـه كـه گـذشت صحت اين نظريه هم روشن شد كه بگوييم ضمير مفعولى به خـداى تـعـالى بـرگـردد. و مـراد از رويـت هـم رويـت قـلبـى ، و مـراد از نـزله اخـرى هـم نـازل شـدن رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) در مـعراج در كنار سدرة المنتهى بـاشد، آن وقت مفاد آيه چنين مى شود كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) يكبار ديـگر نزد سدرة المنتهى نازل شد، ووقتى بود كه به معراج مى رفت ، و در آن نزله خدا را مانند نزله اول با قلب خود ديدار كرد.
(سدرة المنتهى ) چيست ؟

عند سدرة المنتهى عندها جنة الماوى اذ يغشى السدرة ما يغشى

كـلمـه (سـدر) بـه مـعناى جنس درخت سدر، و كلمه سدره به معناى يك درخت سدر است ، و كلمه (منتهى ) - گويا - نام مكانى است ، و شايد مراد از آن ، منتهاى آسمان ها باشد به دليل اين كه مى فرمايد: جنت ماوى پهلوى آن است ، و ما مى دانيم كه جنت ماوى در آسمان ها است ، چون در آيه فر موده : (و فى السماء رزقكم و ما توعدون ).
و اما اين كه اين درخت سدره چه درختى است ؟ در كلام خداى تعالى چيزى كه تفسيرش كرده بـاشـد نيافتيم ، و مثل اين كه بناى خداى تعالى در اينجا بر اين است كه به طور مبهم و بـا اشـاره سـخـن بـگـويد، مؤ يد اين جمله (اذ يغشى السدره ما يغشى ) است ، كه در آن سـخـن از مـسـتورى رفته است ، در رو ايات هم تفسير شده به درختى كه فوق آسمان هفتم قرار دارد، و اعمال بندگان خدا تا آنجا بالا مى رود، كه بزودى بعضى از اين روايات از نظر خواننده خواهد گذشت .
(عـنـدهـا جـنـه المـاوى ) - يـعـنـى بـهـشـتـى كـه مـؤ مـنـيـن بـراى هـمـيـشـه در آن منزل مى كنند، چون بهشت ديگرى هست موقت ، و آن بهشت برزخ ‌مدتش تا روز قيامت تمام مى شود، و جنت ماوى بعد از قيامت است . همچنان فرموده : (فلهم جنات الماوى نزلا بما كانوا يعملون )،
و نيز فرموده : (فاذا جاءت الطامة الكبرى ... فان الجنة هى الماوى )، و اين جنت الماوى به طورى كه آيه 22 سوره ذاريات دلالت مى كرد، در آسمان واقع است . ولى بعضى از مفسرين آن را به جنت برزخى تفسير كرده اند.
و در جـمـله (اذ يـغـشـى السـدره مـا يـغـشـى ) مصدر غشيان به معناى احاطه است ، و كلمه (ما) در اين آيه موصوله است .
و معناى آيه اين است كه : آن زمان كه احاطه مى يابد به سدره ، آنچه احاطه مى يابد. در ايـنـجـا هـم خداى تعالى مطلب را مبهم گذاشته نفرموده چه چيز ب