ه سدره احاطه مى يابد، چون گفتم بناى خداى تعالى بر ابهام است .

معناى (ما زاع البصر و ما طغنى )

ما زاغ البصر و ما طغى

كـلمـه (زيـغ ) كـه مـصـدر فـعـل (زاغ ) اسـت بـه مـعـنـاى انـحـراف از حـالت تـعـادل و اسـتـقـامـت اسـت ، و كـلمـه طـغـيـان كـه مـصـدر فـعـل (طـغـى ) اسـت ، در هـر عـمـلى مـعـنـاى تـجـاوز از حـد در آن عمل است ، و (زيغ بصر) به معنا است چشم آدمى چيزى را به آن صورت كه هست نبيند، و طـورى ديـگـر بـبـيـنـد، و (طغيان بصر) به اين معنا است كه چيزى را ببيند كه حقيقت ندارد، و منظور از (بصر) چشم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) است .
و مـعـنـاى آيه اين است كه : چشم رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آنچه را كه ديد بر غير صفت حقيقيش نديد، و چيزى را هم كه حقيقت ندارد نديد، بلكه هر چه ديد درست ديد، و مراد از اين ديدن رويت قلبى است نه رويت با ديده سر، چون مى دانيم منظور از اين ديدن همان حقيقتى كه در آيه (و لقد راه نزلة اخرى ) منظور است ، چون صريحا مى فرمايد: رؤ يـت در ايـن نـزله كه نزله دومى است مثل رؤ يت در نزله اولى بود، و رؤ يت نزله اولى رؤ يت با با فواد بود، كه درباره اش فرمود: (ما كذب الفواد ما راى افتمارونه على ما يرى ) - دقت بفرماييد و غفلت نورزيد.

لقد راى من ايات ربه الكبرى

كلمه (من ) تبعيض را مى رساند، و معناى آيه اين است كه : سوگند مى خورم او بعضى از آيات پروردگارش را ديد،
و با ديدن آنها مشاهده پروردگارش برايش تمام شد. چون مشاهده خدا قلب با مشاهده آيات او دست مى دهد، زيرا آيت بدان جهت كه آيت به جز صاحب آيت را حكايت نمى كند، و از خودش هيچ حكايتى ندارد، و گرنه از جهت خودش اگر حكايت كند ديگر آيت نمى شود.
و امـا ديـدن ذات مـتـعـاليـه حـق بـدون حـجـاب ، يـعـنـى بـدون وسـاطـت آيـت ، اءمـرى اسـت محال ، همچنان كه خودش فرمود: (و لا يحيطون به علما).
بحث روايتى 
چـــنـــد روايـــت دربـــاره مـــراد از نـــجـــم در (و النـــجـــم اذا هـــوى )، و روايـاتـى درذيـل آيـات مـربـوط بـه مـعـراج پـيـامـبـر اسـلام (صـلى الله عـليـه و آله و سلم ) 51
در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل آيه (و النجم اذا هوى )، امام (عليه السلام ) فرموده : نجم ، رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) است ، و منظور از جمله (اذا هوى ) سرازير شدن آن جناب است در هنگامى كه به معراج رفته بود.
مولف : قمى روايتى ديگر به سند خود از پدرش از حسين بن خالد از حضرت رضا (عليه السـلام ) نـقل كرده كه در آن هم نجم به رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) تفسير شده ، و البته اين تفسير به باطن است نه اين به معناى نجم بودن آن جناب باشد.
و در كـافى از قمى از پدرش از ابن ابى عمير از محمد بن مسلم روايت آورده كه گفت : به امـام بـاقـر (عـليـه السـلام ) عـرضـه داشـتـم : مـعـنـاى آيـاتـى كـه نـظـيـر آيـه (و الليـل اذا يـغـشـى ) و (و النـجـم اذا هـوى ) اسـت چـيـسـت ؟ فـرمـود: خـداى عـزوجـل بـه هـر چـه از مـخلوقات خود خواسته سوگند ياد كرده ، ولى بندگان او جز به خود او نبايد سوگند ياد كنند.
مـؤ لف : و در كـتـاب فـقـيـه از عـلى بـن مهزيار از ابى جعفر دوم امام جواد (عليه السلام ) نظير اين حديث آمده .
و در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : عامه از جعفر بن محمد الصادق روايت كرده اند فرمود: محمد (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) در شـب مـعـراج از آسـمـان هـفـتـم نازل شد، و وقتى اين سوره نازل شد و خبر معراج بگوش عتبه بن ابولهب رسيد،
نـزد آن جـنـاب آمده ، دختر آن جناب را طلاق داد، و آب دهان به روى حضرتش انداخت و گفت : بـه رب نـجـم سـوگـنـد كـه بـه نـجـم كـافـر شـدى ، رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) او را نفرين كرد و عرضه داشت : بار الها سگى از سگها را بر او مسلط كن .
ايـن بـود تـا آنـكـه عـتـبـه به شام سفر كرد، در يكى از منزلها پياده شد، و خداى تعالى وحـشـتـى در دلش بـيـفكند، به رفقايش گفت : شب هنگام مرا در وسط خود بخوابانيد، آنان نـيـز چـنـيـن كـردنـد، ولى بـا هـمـه ايـن مـراقبت ها در نيمه شب شيرى آمد و او را كه در بين رفقايش ‍ بود پاره پاره كرد.
مـؤ لف : طـبـرسـى بـعـد از نـقـل ايـن حـديـث اشـعـارى را كـه حـسـان در ايـن بـاره سـروده نقل مى كند. الدر المنثور هم اين قصه را به طرقى مختلف روايت كرده .
و در كـافـى بـه سـنـد خـود از هـشام و حماد و غيره روايت كرده كه گفته اند: از امام صادق (عـليـه السـلام ) شـنيديم كه فرمود: حديث من حديث پدر من است ، و حديث پدرم حديث جد من است ، و حديث جدم (زين العابدين ) حديث حسين بن على است ، و حديث حسين حديث حسن است ، و حـديـث حـسـن حـديـث امـيـرالمـؤ مـنـيـن اسـت ، و حـديـث امـيـرالمـؤ مـنـيـن حـديـث رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) اسـت ، و حـديـث رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) سـخـن خـداى عزوجل است .
روايـــاتـــى در ذيــل (قاب قوسين ) و(ثم دنى فتدلى ) در نزديكى پيامبر با خداوند درشب معراج 
و در تـفـسـيـر قـمـى به سند خود از ابن سنان روايت آورده كه در ضمن آن گفته است : امام صـادق (عـليـه السـلام ) در مـعـنـاى (قـاب قـوسـيـن ) فـرمـود: چـون آن جـنـاب ، يـعـنى رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم )، نـزديـك تـريـن خلائق بود به خدا، و آنقدر نـزديـك بـود كـه در شـب مـعـراج وقـتـى بـه آسـمـان بـالا مـى رفـتـنـد جـبـرئيـل مـرتب مى گفت : جلوتر برو اى محمد، برو كه در جايى قدم نهاده اى كه نه هيچ ملكى مقرب قدم نهاده و نه هيچ رسولى مرسل . و اگر روح و جان آن حضرت نمونه اى از آن عـالم نـبود، هرگز نمى توانست به آنجا برسد، و در نزديكى به خدا به حدى رسيد كـه خـداى تـعـالى دربـاره اش فـرمود: (قاب قوسين ) او ادنى يعنى بلكه كمتر از دو قوس .
و در احـتـجـاج از عـلى بـن الحـسـيـن (عـليـهم السلام ) روايتى طولانى آورده كه در ضمن آن فـرمـود: من فرزند ك سى هستم كه بلند مرتبه بود، و بلند مرتبه مى شد، تا آنجا كه از سـدرة المـنـتهى گذشت و نسبت به خداى تعالى آنقدر نزديك شد كه بيش از دو قوس و بلكه كمتر فاصله نماند.
مؤ لف : اين معنا در روايات ائمه اهل بيت (عليهم السلام ) بسيار آمده .
و در الدرالمـنـثور است كه ابن منذر و ابن مردويه ، از ابى سعيد خدرى روايت كرده اند كه گـفت : آن هنگام كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) را شبانه به معراج بردند، آنقدر به پروردگارش نزديك شد كه فاصله نزديكى اش قاب دو قوس و بلكه نزديك تر شد، و آيا مى دانى كه قوس به (زه ) آن چقدر نزديك است ، بلكه از آن هم نزديك تر شد.
و نـيـز در همان كتاب است كه ابن ابى حاتم و طبرانى و ابن مردويه ، از ابن عباس روايت كـرده انـد كـه در تـفـسـيـر آيـه (ثـم دنـى فـتـدلى ) فـرمـود: مـنـظـور رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) است كه به پروردگارش نزديك شد، و سپس سرازير گرديد.
و در مـجـمـع البـيـان اسـت كـه انـس در روايـتـى كـه اوائل سـنـدش ذكـر نـشـده گـفـتـه اسـت : رسـول خـدا (صـلى ا