يفه (وان ليس للانسان الا ما سعى ) است .
بـيـان آيـات مـربـوط به شخصى كه از انفاق در راه خدا اعراض كرد و دست نگه داشت 

ا فرايت الذى تولى و اعطى قليلا و اكدى

كلمه (تولى ) (با ياء كه مصدر فعل تولى ، با الف ، است ) به معناى اعراض است ، و مـراد از آن در ايـنـجـا بـقـريـنـه آيـه بـعـدى اعـراض از انـفـاق در راه خـداسـت ، و كلمه (اعـطـاء) بـه مـعـنـاى انـفـاق و كـلمـه (اكـداء) - مـصـدر فـعـل اكـدى - بـه مـعـنـاى قـطـع اعـطـا و ترك انفاق است ، و حرف فاء كه بر سر جمله (افـرايت ) در آمده به خاطر همان مطلبى است كه قبلا خاطرنشان ساختيم و گفتيم آيات ايـن فـصـل فـرع و نتيجه گيرى از آيات فصل قبلى است . و معناى آيه مورد بحث اين است كـه : بـه مـن خـبـرده از آن كـسـى كـه ازاعـراض كـرد، و مال اندكى انفاق نموده و ديگر از انفاق دست برداشت .

اعنده علم الغيب فهويرى

 ضميرهاى اين جمله به همان شخص كه از انفاق اعراض كرده بود بر مى گردد، و استفهام در آيه انكارى است ، و معنايش اين است كه آيا او علم غيب دارد كه در نتيجه بداند رفيقش كه گـنـاهش را گردن گرفته در قيامت اگر وى عذابى داشته باشد بجاى او عذاب مى كشد؟ مـفـسـرين جمله را اينطور معنا كرده اند، ولى از ظاهر آيه بر مى آيد كه منظور اين است كه بـفـرمـايـد: او نسبت به حال آينده اش در دنيا علم غيب ندارد، و معنايش اين است كه آيا او كه دسـت از انـفـاق كـشـيده علم غيب دارد كه اگر به انفاق خود ادامه دهد اموالش تمام مى شود و بـه فـقـر مبتلا مى گردد؟ و اين كه گفتيم ظاهر آيه است براى اين بود كه آن معنايى كه مفسرين ارائه داده بودند معنايى كه آيه (الا تزر وازرة وزر اخرى ) متعرض آن است .

ام لم ينبا بما فى صحف موسى و ابراهيم الذى وفى

مـنـظـور از (صـحـف مـوسى ) تورات و از (صحف ابراهيم ) همان كتابى است كه بر ابـراهـيم نازل شده بود، و اگر به صيغه جمع از آن تعبير كرد، براى اين كه صحف هر يك از اين دو بزرگوار يكى دو تا نبوده بلكه اجزايى بسيار داشته است .
و كلمه (توفيه ) كه مصدر فعل (وفى ) است به معناى آن است كه حق صاحب حق را تمام و كمال بپردازى ، و توفيه ابراهيم (عليه السلام )بود كه آن جناب هر حق بندگى كـه بـه عـهـده داشت تمام و كامل ادا كرد و به بهترين وجه هم ادا كرد، كه خداى تعالى در (واذ ابتلى ابراهيم ربه بكلمات فاتمهن ).
و اما مطالبى را كه در چند آيه بعد از صحف ابراهيم و موسى مى آورد، هر چند كه در قرآن و قـب ل از اين آيات به عنوان اين كه اينها در صحف آن دو بزرگوار بوده نيامده . و ليكن به عنوان حكمت و موعظه و قصص و عبرت آمده .
پـس مـعـنـاى دو آيه اين شد كه : آيا اين شخص كه دست از انفاق كشيده اين امورى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده نديده ؟

الا تزرو ازره وزر اخرى

كـلمـه (وزر) به معناى ثقل است ، ولى استعمالش بيشتر در گناه رواج يافته ، و كلمه (وازره ) بـه مـعـنـاى گـنـهـكـار اسـت كـه بـايـد سـنـگـيـنـى گـنـاه را تحمل كند، و اين آيه مى خواهد همان مطلبى را كه در صحف ابراهيم و موسى آمده حكايت كند، كـه البـته اين حكايت از اين آيه شروع مى شود و تا چند آيه ادامه دارد، و همه آن آيات در اولشان كلمه (ان ) و كلمه (ان ) در آمده كه تمام هفده آيه است .
و آن مـعـنـا و مـطـلبـى كه در صحف آن دو بزرگوار آمده بوده ، اين بوده كه : هيچ انسانى گـنـاه انـسانى ديگر را تحمل نمى كند، يعنى نفس ‍ هيچ كس گناهى كه ديگرى كرده آلوده نمى شود، و قهرا هيچ كس هم به گناهى كه ديگرى كرده عقوبت و مؤ اخذه نمى شود.
شـــرحـــى دربـــاره مـــفـــاد آيـــه : (و ان ليـــس للانـــســـان الا مـــا ســـعـــى ) و ايـنـكـهعمل انسان چه خوب و چه بد با او خواهد بود 

و ان ليس للانسان الا ما سعى

راغـب مـى گـويد: كلمه (سعى ) به معناى راه رفتن تند و سريع است ، اما نه به حدى كـه دويـدن بـر آن صـدق كـنـد، ولى در مطلق جد و جهد در هر كارى چه خير و چه شر نيز اسـتـعـمـال مـى شـود، از آن جـمـله در قرآن آمده : (و سعى فى خرابها) كه البته بايد اضـافـه كـنـيـم كـه اسـتـعـمـالش در جـد و كـوشـش در هـر كـار استعمال لغوى نيست ، بلكه استعاره اى است .
و لام در كـلمـه (للانـسـان ) لام مـلك حـقـيقى است ، مانند ملكيت انسان نسبت چشم و گوش و سـايـر اعـضـايـش ، نـه مـانند ملكيتش نسبت به خانه و فرش كه ملكيتى است اعتبارى و به مـعـنـاى جـواز تـصـرف . و چـون انـسـان مـلكـيـت حـقـيـقـى ، مـالك اعـمـال خـويـش اسـت پـس ‍ مـادامـى كـه انـسـان هـسـت آن عـمـل هـم هـسـت ، و هـرگـز بـه طـبـع خـود از انـسـان جـدا نـخـواهـد شـد، بـنابر اين بعد از انـتـقال آدمى به سراى ديگر، تمامى اعمالش چه خير و چه شر چه صالح و چه طالح با او خواهد بود،
ايـن مـعـنـاى مـلك حـقـيـقـى اسـت ، و امـا آنـچـه كـه انـسـان مـلك خـود مـى پـنـدارد، مال و فرزندان و زخارف و زينت هاى زندگى دنيا و جاهى كه در ظرف اجتماع از آن خود مى داند، و رابطه اى ميان آنها و غير خود نمى بيند، هيچ يك از اينها ملك حقيقى آدمى نيست (چون قـوام هـسـتـيـش به هستى آدمى نيست ، فرش مى سوزد صاحبش همچنان هست ، صاحبش مى ميرد فـرش هـمـچنان هست )، بلكه ملكى است وهمى و اعتبارى (كه زندگى در اجتماع ناگزيرش كـرده چـنـيـن رابطه هايى را قائل شود) و اين ملك تا دم مرگ با آدمى هست ، همين كه خواست به دار الخلود و عالم آخرت منتقل شود به دست ديگرى مى سپارد.
پس معناى آيه چنين شد كه : هيچ انسانى هيچ چيزى را به ملكيت واقعى مالك نيست ، تا اثر آن ملكيت كه يا خير است يا شر يا نفع است يا ضرر عايدش شود، مگر آن عملى را كه كرده و جـد و جـهـدى كـه نـمـوده ، تـنـهـا آن را دار است ، و اما آنچه ديگران كرده اند اثر خير يا شرش عايد انسان نمى شود.
ايـن كه در بالا گفتيم : (و هرگز به طبع خود از انسان جدا نمى شود) براى اين بود كـه مـسـاءله شـفـاعـت را اسـتـثـنـاء كـرده بـاشـيـم ، هـر چـنـد كـه شـفـاعـت هـم بـاز اثـر اعـمـال خـود آدمـى اسـت ، چـون شـفـاعـت از آن گـنـهـكـاران ايـن امـت اسـت كـه بـا سـعـى جـمـيـل خـود در حـظـيـره ايـمـان بـه خـدا و آيـاتـش وارد شـده انـد و اگـر مـومـن نـمـى شدند مـشـمـول شـفـاعـت نمى گشتند. و همچنين بهره مندى انسان بعد از مردنش از استغفار مؤ منين و اعـمـال صـالح و خـيـراتـى كـه بـرايـش مـى فـرسـتـنـد آن نـيـز مـربـوط بـه سـعـى جميل خود آدمى است ، كه در زندگى داخل در زمره مؤ منين شد، و سياهى لشكر آنان گرديد، و ايـمـانـشـان را تـاءيـيـد كـرد، و اثـرش ايـن شـد كـه هـر چـه عمل خير كردند، او نيز به قدر دخالتش ‍ سهيم گرديد.
و هـمـچـنـيـن كـسـانى كه در زندگى سنت حسنه اى باب مى كنند و مى روند. و مادامى كه در روى زمين اشخاص به آن سنت عمل مى كنند او نيز شريك است ، كه فرمودند: (من سن سنه حـسـنـه فـله ثـوابـهـا و ثـواب مـن عـمـل بـهـاو مـن سـن سـنـة سـيـئه كـان له وزرهـا وزر مـن عمل بها الى يوم القيامه ).
بـراى ايـن كـه بـر حـسـب فـرض شخص 