اب كننده از همين جهت كه سنتى را باب كرده در عمل ديگران سهيم است ،
(چـون اگر او آن عمل را باب نمى كرد، ديگران هم آن را انجام نمى دادند، و يا كمتر انجام مـى دادنـد)، هـمچنان كه در تفسير آيه (و نكتب ما قدموا و اثارهم ) نيز گذشت ، و همچنين در تـفـسـيـر آيه (و ليخش الذين لوتركوا من خلفهم ذرية ضعافا خافوا عليهم ) و در تفسير آيه (ليميز الله الخبيث من الطيب ) گفتار نافعى در اين مقام گذشت .

و ان سعيه سوف يرى

منظور از (سعى )، آن عملى است كه در انجامش جد و جهدى كرده ، و منظور از (رؤ يت ) مـشـاهـده اسـت ، و ظـرف ايـن مـشـاهـده روز قـيـامـت اسـت ، بـه دليـل ايـن كه دنبالش مساءله جزا را ذكر فرموده ، پس آيه شريفه از نظر معنا قريب به آيـه (يـوم تـجـد كـل نـفس ما عملت من خير محضرا) و آيه شريفه (يومئذ يصدر الناس اشـتـاتـا ليـروا اعـمـالهـم فـمـن يـعـمـل مـثـقـال ذرة خـيـرا يـره و مـن يعمل مثقال ذرة شرا يره ) مى باشد.
و اگـر جـمله (سوف يرى ) را به صيغه مجهول آورده ، خالى از اين اشاره نيست كه در قـيـامـت كـسـانـى هـسـتـنـد كـه اعـمـالى بـه ايـشـان ارائه مـى شـود كـه خـودشـان آن عمل را انجام نداده اند.

ثم يجزيه الجزاء الاوفى

كـلمـه (وفـاء) بـه مـعـنـاى تمام است ، چون هر چيزى كه تمام باشد وافى به تمامى صـفـات مـطـلوبـش هـسـت ، و (جـزاء اوفـى ) به معناى جزاى اتم است ، و ضمير در جمله (يـجـزيـه ) بـه سـعى كه همان عمل باشد بر مى گردد، و معنايش اين كه سپس انسان عملش - يعنى به عملش - جزا داده مى شود جزايى اتم .
مـــقـــصـــود از ايــنـكـه فرمود: (و ان الى ربك المنتهى ) منتهى شدن خلقت و تدبير بهخداى سبحان است 

و ان الى ربك المنتهى

كلمه (منتهى ) مصدر ميمى و به معناى انتهاء است ، و در اين آيه مطلق آورده شده ،
در نـتـيجه مى فهماند مطلق انتهاء به سوى پروردگار تو است ، پس آنچه موجود كه در عالم وجود است در هستى و در آثار هستيش به خداى سبحان منتهى مى گردد، البته به خود خـداونـد، حـال يا با وساطت چيزى و يا بدون واسطه ، و نيز هيچ تدبير و نظامى كلى يا جـزيـى در عـالم جريان ندارد، مگر آنكه آن هم منتهى به خداى سبحان است ، چون تدبيرى كـه بـيـن مـوجودات عالم است چيز ديگرى جز اين نيست كه بين آنها روابطى برقرار كرده كـه هـر مـوجودى به خاطر آن روابطى كه با ساير موجودات دارد سر پا ايستاده و هستيش حـفـظ شده ، و معلوم است كه پديد آورنده روابط موجودات همان پديد آورنده خود موجودات اسـت ، پـس يگانه كسى به طور اطلاق منتهاى تمامى موجودات عالم است تنها و تنها خداى سـبـحـان اسـت هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (اللّه خـالق كـل شـى ء و هـو على كل شى ء وكيل له مقاليد السموات و الارض ) و نيز فرموده : (الا له الخلق و الامر).
آيـه مـورد بـحـث از آنـجايى كه منتهاى هر چيزى را به طور مطلق خدا دانسته ، و اين اطلاق شـامـل تـمـامـى تـدبـيـرهـا نـيـز مـى شـود نـاگـزيـر بـايـد گـفـت كـه آيـه شـريـفـه شامل دو انتها در هر چيز مى شود. يكى انتها از حيث آغاز خلقت كه وقتى درباره خلقت هر چيز به عقب برگرديم به خداى تعالى منتهى مى شود و ديگرى از حيث معاد كه وقتى از طرف آينده پيش برويم خواهيم ديد تمامى موجودات دوباره به سوى او محشور مى شوند.
و از آنـچـه گـذشـت خـوانـنـده مـحـتـرم خـودش مـى تـوانـد بـه اشـكـال وجـوهـى كـه در تـفـسـير آيه آورده اند متوجه شود، مثلا يكى گفته مراد از اين آيه رجـوع خلق خداى سبحان است در روز قيامت . ديگرى گفته : معنايش اين است كه آخر امر به ثـواب و عـقـاب پـروردگـارت مـنـتهى مى شود سومى گفته : منتهاى مردم به سوى حساب پـروردگـار تـو است . و چهارمى گفته افكار بشر همه جا جولان مى كند و مى كند تا به خداى سبحان منتهى شود، آنجا ديگر از جولان باز مى ماند. ولى خواننده عزيز توجه دارد كـه هـر يـك ازايـن وجـوه ، اطـلاق آيـه را بـه نـحـوى تـقـيـيـد كـرده ، بـا ايـن كـه تـقـييد، دليل مقيد مى خواهد.

و انه هو اضحك و ابكى

ايـن آيـه و آيـات بـعـدش تـا دوازده آيـه ، مـواردى از منتهى شدن خلقت و تدبير به خداى سبحان را بر مى شمارد،
و سـيـاق در هـمـه ايـن آيـات سـياق انحصار است ، مى فهماند كه ربوبيت منحصر در خداى تـعـالى اسـت . و براى او شريكى در ربوبيت نيست ، وانحصار منافات با وساطت اسباب طـبـيـعـى و يـا غـيـر طـبـيـعـى در آن امـور ندارد. مانند واسطه بودن مسرت و اندوه درونى و اعـضايى كه اين مسرت و اندوه را نشان مى دهد در تحقق خنده و گريه ، و يا واسطه شدن اسباب طبيعى و غير طبيعى متناسب در احياء و اماته ، و در خلقت نر و ماده ، و پديد آمدن غنى و فقر، و يا نابود كردن امت هاى هالك ، چون وقتى اين اسباب هم همه مسخر امر خدا باشند و هـيـچ اسـتـقـلالى از خـود نـداشته و از ما فوق خود منقطع نباشند، قهرا وجود آنها و آثار وجوديشان و آنچه كه بر آنها مترتب مى شود ملك خداى تعالى خواهد بود، و كسى و چيزى شريك خدا در اين ملك نيست .
مـــراد از ايــنـكـه فـرمـود خدا است كه خنداند و گرياند، و توضيح عدم منافات بين آن واسناد خنده و گريه به خود انسان و به اسباب خنده و گريه 
پـس مـعـنـاى جـمـله ايـن اسـت كـه خـداى تعالى تنها كسى است كه خنده را در شخص خندان و گـريـه را در شـخـص گـريـان ايجاد كرده ، و كسى در آن شريك خدا نيست . و اين منافات نـدارد بـا ايـن كـه ما خنده و گريه را به خود انسان ها نسبت مى دهيم ، براى اين كه نسبت خـنـده و گـريه و هر كار ديگر به اينكه قائم به انسان است ولى نسبت دادن آن به خداى تعالى به خاطر اين است كه خدا آن را ايجاد كرده ، و بين اين دو نسبت فرق بسيار است .
و بـاز مـنـافـاتـى نـيست بين اراده الهى به خنده و گريه انسان ، با اراده خود انسان به خـنـديـدن و گـريـسـتـن ، و اراده الهـى بـاعـث نـمـى شـود كـه اراده خـود انـسـان بـاطـل شـود و شـخص خندان مجبور به خنده باشد، براى اين كه اراده الهى به مطلق خنده تـعـلق نـگـرفـتـه ، كـه بـه هـر صـورت كـه بـوده بـاشد صورت بگيرد، بلكه تعلق گرفته است به خنده ارادى و به اختيار، خنده اى كه از اراده انسان و اختيارش سر مى زند، نـه هـر خـنـده و لو بـه اجـبـار، پـس اراده خـود انـسـان سـبـب خـنـديـدن او اسـت سببى كه در طول سببيت اراده خداى سبحان است ، نه در عرض آن ، تا تزاحم و منافاتى پيش آيد، و يا هـر دو دخـالت داشـتـه باشند و اشكال شود كه دو سبب چگونه يك مسبب را ايجاد كنند، و در نـتـيـجـه نـاگـزيـر شـويـم بـراى رفـع اشـكـال بـگـويـيـم : افعال اختيارى انسان هم مخلوق خداست ، و خود انسان در آن دخالتى ندارد، همچنان كه جبرى مـذهـبـان گـفته اند، و يا به عكس بگوييم : مخلوق خود انسان است ، و خداى تعالى در آنها هيچ دخالتى ندارد كه معتزلى مذهبان آن را مى گويند.
از آنچه گذشت فساد گفته هاى بعضى از مفسرين روشن مى شود گفته اند:
مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : خـداى تـعـالى قوه خنده و گريه را در انسان خلق كر