 را سراغ داريد كه اين علم را دارا باشد؟ فرمود: بله ، در روى زمين كسى هست كه آن را مى داند.
و در عـده اى از روايـات آمـده كـه كـسـى به جز يك خانواده هندى و خانواده اى از عرب از آن آگهى ندارد.
و در بعضى از آن روايات به جاى خانواده اى از عرب خانواده اى از قريش آمده .
و ايـن روايات مطلب سابق ما را تاءييد مى كند كه گفتيم بين اوضاع كواكب و حوادث زمين ارتباطى جزئى هست .
بـله در بـعـضـى از اين روايات آمده كه خداى تعالى مشترى را به صورت مردى به زمين فرستاد، و او در زمين به مردى از عجم (غير عرب ) برخورد، و علم نجوم را به او تعليم كرد، تا آنجا كه پنداشت كه كاملا فرا گرفته ، بعد از او پرسيد: حالا ببين مشترى كجا اسـت ؟ آن مـرد گـفـت : من ستاره مشترى را در فلك نمى بينم ، و نمى دانم كجا است ، مشترى فهميد كه او درست نياموخته او را عقب زد، و دست مردى از هند را گرفته علم نجوم را به او تعليم داد، تا جايى كه پنداشت كاملا ياد گرفته ، آنگاه پرسيد: حالا بگو ببينم مشترى كجا است ؟ او گفت محاسبات من دلالت دارد بر اين كه مشترى خود تو هستى ، همين كه اين را گـفـت صـيحه اى زد و مرد، و علم او به اهل بيتشارث رسيد، و علم نجوم در آن خانواده است . ولى اين روايت خيلى شباهت دارد به روايات جعلى .
3 - تفال خوب و بد
در تـفـال خـوب و بـد: و ايـن تـفـال را كـه اگـر خـيـر بـاشـد تـفـال ، و اگـر شـر بـاشـد تـطـيـر مـى خـوانـنـد، عـبـارت اسـت از استدلال به يكى از حوادث به حادثه اى ديگر، كه بعدا پديد مى آيد،
و در بـسـيـارى از مـواردش مـوثر هم واقع مى شود، و آنچه را كه انتظارش دارند پيش مى آيـد، چـه خـيـر و چـه شـر، چـيـزى كـه هـسـت فـال بـد زدن مـوثـرتـر از فـال خـيـر زدن اسـت (و ايـن تـاثـيـر مـربـوط بـه آن چـيـزى كـه بـا آن فـال مـى زنـند نيست ، مثلا صداى كلاغ و جغد نه اثر خير دارد و نه اثر شر بلكه )، اين تاثير مربوط است به نفس فال زننده ، حال ببينيم در شرع درباره اين مطلب چه آمده ؟
قـبـل از ايـن رسـيـدگـى بـايـد بـگـويـيـم كـه : اسـلام بـيـن فـال خـوب و فـال بـد فـرق گـذاشـتـه ، دسـتـور داده مـردم هـمـواره فـال نـيـك بـزنـند، و از تطير يعنى فال بد زدن نهى كرده ، و خود اين دستور شاهد بر همان است كه گفتيم اثرى كه در تفال و تطير مى بينيم مربوط به نفس صاحب آن است .
امـا دربـاره تـفـال در روايـاتـش ايـن جـمـله از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسلم ) نـقـل شـده كـه فـرمـوده : (تـفـالوا بـالخـيـر تـجـدوه - هـمـواره فال نيك بزنيد تا آن را بيابيد).
و نـيـز از آن بـزرگـوار نـقـل شـده كه بسيار تفال مى زده ، همچنان كه در داستان حديبيه ديـديـم كـه وقـتـى سـهـيـل بـن عـمـرو از طـرف مـشـركـيـن مـكـّه آمـد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) فـرمـود: حـالا ديـگـر امـر بـر شـمـا سهل و آسان شد.
و نيز در داستان نامه نو شتنش به خسرو پرويز آمده كه وى را دعوت به اسلام كرد، و او نـامـه آن جـناب را پاره كرد و در جواب نامه مشتى خاك براى آن حضرت فرستاد، حضرت هـمـيـن عـمل را به فال نيك گرفت و فرمود: زودى مسلمانان خاك او را مالك مى شوند و اين گونه تفال ها را در بسيارى از مواقفش داشته .
بـــيـــان ايـــنـكـه تـاءثـيـر تـفـال و تـطـيـر مـربـوط بـه حـالت نـفـسـانى كسى است كهتفال و تطير مى كند 
و امـا تـطـيـر و فـال بـد زدن را در بـسـيـارى از مـوارد، قـرآن كـريـم از امـت گـذشـتـه نـقـل كـرده كـه آن امـت هـا بـه پـيـامـبـر خـود گـفـتـنـد مـا تـو را شـوم مـى دانـيـم ، و فـال بـد بـه تـو مـى زنـيـم و بـه هـمـيـن جـهت به تو ايمان نمى آوريم ، و آن پيامبر در پـاسـخـشـان گـفـتـه كـه : تطير، حق را ناحق و باطل را حق نمى كند و كارها همه دست خداى سبحان است ، نه به دست فال ، كه خودش مالك خودش نيست تا چه رسد به اين كه مالك غـيـر خودش باشد و اختيار خير و شر و سعادت و شقاوت ديگران را در دست داشته باشد، از آن جمله فرموده : (قالوا انا تطيرنا بكم لئن لم تنتهوا لنرجمنكم و ليمسنكم منا عذاب اليـم قـالوا طـائركـم معكم ) يعنى آن چيزى كه شر را به سوى شما مى كشاند با خود شـمـا اسـت نـه بـا مـا، و نـيـز فـرمـوده : (قـالوا اطـيـرنـا بـك و بـمـن مـعـك قال طائركم عند اللّه ) يعنى آن چيزى كه خير و شر شما وسيله آن به شما مى رسد نزد خداست ، وخداست كه در ميان شما تقدير مى كند آنچه را كه مى كند، نه من و نه اين همراه من ، ما مالك هيچ چيزى نيستيم . اين چند شاهد از قرآن كريم بود.
و امـا در روايـات اخـبـار بـسـيـار زيـادى در نـهى از آن و اين كه براى دفع شومى آن بى اعـتـنـايـى نـمـوده و بـه خـدا تـوكـل كـنـيـد، و بـه دعـا مـتـوسل شويد، رسيده ، و اين روايات نيز بيان گذشته ما را تاءييد مى كند، كه گفتيم : تاثير تفال و تطير مربوط به نفس صاحب آن است ، از آن جمله در كافى به سند خود از عـمـرو بـن حـريـث روايـت كـرده كـه گـفـت : امـام صـادق (عـليـه السـلام ) فـرمـود: طـيـره و فـال بـد زدن را اگـر سـسـت بـگيرى و به آن بى اعتنا باشى و چيزى نشمارى سست مى شـود، و اگـر آن را مـحـكـم بـگـيـرى مـحـكـم مـى گـردد. پـس دلالت حـديـث بـر ايـن كـه فال چيزى نيست هر چه هست اثر نفس خود آدمى بسيار روشن است .
و نـظـيـر ايـن روايـت حـديـثـى اسـت كـه از طـرق اهـل سـنـت نقل شده كه فرمود: سه چيز است كه احدى از آن سالم نيست ، يكى طيره است ، و دوم حسد و سـوم ظـن . پـرسـيـدنـد: پـس مـا بـايـد چـه كـار كـنـيـم ؟ فـرمـود: وقـتـى فـال بـد زدى بى اعتنايى كن و برو، و چون دچار حسد شدى در درون بسوز ولى ترتيب اثـر عـمـلى مـده و ظـلم مـكـن ، و چـون ظن بد به كسى بردى در پى تحقيق برميا، (و يا ظن خودت را مپذير).
نهى از فال بد زدن و توصيه توكل بر خدا در موارد تطير
و نـيـز در ايـن مـعـنـا روايـت كـافى است كه از قمى از پدرش از نوفلى از سكونى از امام صـادق (عـليـه السـلام ) نـقـل كـرده كه فرمود: رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود:
كفاره فال بد زدن توكل به خداست تا آخر حديث ) و جهتش روشن است ، براى اين كه معناى توكل اين است كه تاثير امر را به خداى تعالى ارجاع دهى ، و تنها او را موثر بدانى ، و وقتى چنين كردى ديگر اثرى براى فال بد نمى ماند تا از آن متضرر شوى .
و در مـعـنـاى ايـن حـديـث روايـتـى اسـت كـه از طـرق اهـل سـنـت نقل شده ، و طورى كه در كتاب نهايه ابن اثير آمده فرموده : طيره شرك است ، و هيچ يك از مـا خـالى از طـيـره نـيـسـتـيـم ، و ليـكـن خـداى تـعـالى اثـر آن را بـه وسـيـله توكل خنثى مى كند.
و بـاز در مـعـنـاى حـديـث سـابـق روايـتـى اسـت كـه از مـوسـى بـن جـعـفـر (عـليه السلام ) نـقـل شـده كـه فرمود: آنچه براى مسافر در راه سفرش ‍ شوم است هفت چيز است : 1 - اين كـه كـلاغى از طرف دست راستش بانگ بر آورد 2 - اين كه سگى جلو او در آيد و دم خود افـراشـته باشد 3 - اين كه گرگى گرسنه و درنده در روى او زوزه بكشد، در حالى كه روى دم ن