شسته باشد، و سپس سه مرتبه دم خود را بلند كند و بخواباند 4 - اين كه آهويى پيدا شود، و از طرف راست او به طرف چپش بگريزد 5 - اين كه جغدى بانگ بر آورد 6 - ايـن كـه زنـى بـا موى جو گندمى در برابرش قرار گيرد و چشمش بصورتش افـتـد 7 - ايـن كـه الاغ عـضـبـان يعنى گوش بريده (و يا بينى بريده ) اى ببيند، پس اگر از ديدن اينها در دل احساس دلواپسى كرد بگويد: (اعتصمت بك يا رب من شر ما اجد فى نفسى - پروردگارا از شر آنچه در دل خود احساس مى كنم به تو پناه مى برم ) كه اگر اين را بگويد از شر آن محفوظ مى ماند.
و ايـن خـبـر آنـطـور كـه در بـحـار الانـوار آمـده بـه هـمـان عـبـارت در كـافـى و خـصـال و مـحـاسـن و فـقـيـه نـيـز آمـده ، ولى بـا عـبـارتـى كـه مـا نقل كرديم در بعضى از نسخه هاى فقيه آمده است .
بحث از ساير امورى كه در نظر عامه مردم شوم و نحس است 
بـحـث ديـگـرى هست كه آن نيز ملحق به اين بحث هايى است كه گذشت و همه حرفهايى كه زده شد در آن بحث نيز مى آيد، و آن بحث از ساير امورى است كه در نظرعامه مردم ،
شوم و نحس است ، مانند شنيدن يك بار عطسه در هنگام تصميم گرفتن بر كارى از كارها، و در روايات از تطير به آنها نهى شده ، و دستور داده اند كه در برخورد با آنها به خدا تـوكـل كـنيد، و روايات اين امور در ابواب مختلفى متفرق است ، مثلا در حديثى نبوى كه از طـريـق شـيـعه و سنى نقل شده آمده كه : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: عـدوى ، طـيـره ، هـامـه ، شـوم ، صـفـر، رضـاع بـعـد از فـصـال ، تـعـرب بـعـد از هـجـرت ، روزه از سـخـن در يـك شـبـانـه روز، طـلاق قبل از نكاح ، عتق قبل از ملك و يتيمى بعد از بلوغ ، در اسلام نيست .
و مـراد از عـدوى سـرايـت مـرضـهـاى مـسـرى مـانـنـد جـرب ، وبـا، آبـله و امـثـال آن است ، چون كلمه عدوى مانند كلمه اعداء مصدر و به معناى تجاوز است ، و منظور از ايـن كـه فـرمـوده : عدوى در اسلام نيست ، به طورى كه از مورد روايت استفاده مى شود اين اسـت كه : ما خود واگيرى را عامل مستقل بيمارى بدانيم ، به طورى كه خداى تعالى و مشيت او در آن هيچ دخالتى نداشته باشد.
و مـراد از هـامـه يـك اعـتـقـاد خـرافـى در بـيـن مـشـركـيـن و اهـل جـاهـليـت مـعـتـقـد بـودنـد اگـر كـسـى كـشـتـه شـود روحـش بـه شكل مرغى در مى آيد، و در قبر او لانه مى كند، و همواره مى نالد، و از عطش شكوه مى كند، تـا انـتـقـامش را از قاتلش بگيرند. و مراد از صفر، سوت زدن در هنگام آب دادن به حيوان اسـت ، و رضـاع بـعـد از فـصـال يـعـنـى طـفـل را بـعـد از آنـكـه از شـير گرفتند دوباره شـيـرخـوارش كـنند. و تعرب بعد از هجرت به معناى بازگشتن به بدوى بعد از آنكه از آنجا مهاجرت كرده (و اين كنايه است از كفر بعد از اسلام ).
مقصود از تكذيب قوم ثمود به (نذر)

كذبت ثمود بالنذر

در كلمه (نذر) سه احتمال هست :
احـتـمال اول اين كه : به قول بعضى ها مصدر باشد كه در اين صورت معناى آيه اين مى شود كه : قوم ثمود انذار پيامبرشان صالح (عليه السلام ) را تكذيب كردند.
احتمال دوم اين كه : جمع نذير باشد، البته نذير به معناى منذر، كه در صورت معنا چنين مـى شـود: قـوم ثـمـود هـمه منذران يعنى همه انبيا را تكذيب كردند، چون تكذيب يك پيامبر تـكذيب همه انبيا است ، به خاطر اين كه رسالت همه يكى است ، و اختلافاتى در رسالت آنان نيست و بنابراين ، آيه مورد بحث در معناى آيه كذبت ثمود المرسلين خواهد بود.
احـتـمـال سـوم ايـن كه : جمع نذير به معناى انذار باشد، كه برگشت آن يكى از دو معناى قـبـلى خـواهـد بـود، زيـرا در ايـن صـورت يـا آيـه را معنا مى كنيم به كه ثمود انذاره اى صـالح را تـكـذيـب كردند، كه اين همان معناى اول است . و يا مى گوييم : قوم ثمود انذار صـالح و انـذار آن پيامبر ديگر و آن ديگر و بالاخره انذارهاى همه انبيا را تكذيب كردند، كه در اين صورت همان معناى دوم خواهد بود.

فقالوا ابشرا منا واحدا نتبعه انا اذا لفى ضلال و سعر

ايـن جمله تفريع و نتيجه گيرى از تكذيب در جمله قبلى است ، و كلمه سعر جمع سعير به مـعـنـاى آتـش شـعـله ور اسـت ، احـتـمـال هـم دارد بـه مـعـنـاى جـنـون بـاشـد، و ايـن احـتـمـال با سياق مناسب تر است ، و ظاهرا مراد از كلمه واحد واحد عددى باشد، و معناى آيه ايـن اسـت كـه : قـوم ثـمود پيامبر خود صالح را تكذيب كرده ، گفتند: آيا بشرى را كه از نـوع خـود مـا يـك نـفـر تك و تنها است ، نه نيرويى دارد و نه جمعيتى با او است ، پيروى كـنـيـم ؟ راسـتـى اگـر كـار مـا بدينجا بكشد خيلى بيچاره هستيم ، و به ضلالتى عجيب و جنونى غريب دچار گشته ايم .
در نتيجه اين سخن توجيهى است از قوم ثمود براى پيروى نكردن از صالح ، و از آن بر مـى آيـد كـه قـوم نـامـبـرده عـادت كرده بودند از كسى پيروى كنند مانند ملوك و اعاظم قوم داراى نـيـروو جـمـعيت باشند و صالح كه يك نفر بيعده و عده بود ايشان را دعوت مى كرد به اينكه او را اطاعت كنند، و اطاعت عظما و بزرگان خود را رها سازند، همچنان كه همين معنا را در جاى ديگر از قول خود صالح (عليه السلام ) حكايت كرده كه گفت : (فاتقوا اللّه و اطيعون و لا تطيعوا امر المسرفين ).
و اگر كلمه واحد را به معناى واحد نوعى بگيريم ، معناى آيه چنين مى شود: آيا بشرى را كـه خـود يـكـى از مـا است ، يعنى او نيز مثل ما و از نوع ماپيروى كنيم ؟ كه در اين صورت آيه بعدى مفسر اين آيه مى شود.

ء القى الذكر عليه من بيننا بل هو كذاب اشر

اين استفهام نيز مانند استفهام سابق انكارى است ، و معناى آيه اين است كه : آيا از ميان همه ما وحى تنها بر او نازل شده ، و او به اين امتياز مختص گشته ، با اين كه هيچ فضيلتى بر ما ندارد؟
ترجمه الميز ان ج : 19 ص : 131
نـه ، چـنـيـن چـيـزى هـرگـز شـدنـى نـيـست ، و اين كه تعبير به القاء ذكر كرد، و نفرمود (اانـزل الذكـر عـليـه ) و يـا تعبيرى نظير آن ، براى اين بوده كه بفهماند چطور يك مرتبه و به عجله چنين شد - اينطور گفته اند.
احـتـمـال هـم دارد منظور اين نباشد كه چرا او به چنين خصيصه اى اختصاص يافته ، بلكه مـنـظور اين باشد كه چرا ما مثل او مورد وحى قرار نگيريم ؟ وقتى بنا باشد كه وحى به يـك انـسـان كـه مـانـنـد سـايـر انـسـان هـا اسـت مـمـكـن بـاشـد، بـايـد نـزول آن بـر هـمـه جـايـز و مـمـكـن بـاشـد، پـس چـه مـعـنـا دارد كـه تـنـهـا بـر او چـيـزى نـازل شود، كه مى تواند بر همه نازل گردد، در نتيجه آيه شريفه نظير آيه در سوره شعراء است ، كه مى فرمايد: (ما انت الا بشر مثلنا).
(بـل هـو كـذاب اشر) - (كذاب ) يعنى دروغ پرداز، و (اشر) يعنى پر افاده و متكبر.
مى گويند: او مى خواهد بدين وسيله بر ما بزرگى كند.

سيعلمون غدا من الكذاب الاشر

اين جمله حكايت كلام خداى تعالى است به صالح (عليه السلام ) همان طور كه دو آيه بعد هم دنبال همين كلام است .
و مـنـظـور از كـلمـه (غـد - فـردا) عـاقـبـت اسـت ، (مثل اين كه به فارسى هم مى گوييم فردا كه پير شدى چنين و چنان مى شود در عربى هـم مـى گـويـنـد بـا امـر