ا يشاء) و نيز فرموده : (الحق من ربك ).
بـنـابـرايـن ديگر نبايد در فعل خدا چون و چرا كرد، به اين معنا كه خارجى آن را پرسش كـرد، چـون غـيـر از خود خدا علّت ديگرى براى كار او نيست ، تا آن علت ، وى را در كارش مـسـاعـدت كـنـد، و نـه بـه اين معنا كه از اصلى كلى و عقلى جستجو كرده پرسيد: مصحح و مـجـوز فـعـل خـدا چـيـسـت ؟ چـون گـفـتـيـم : اصـول عـقـلى مـنـتـزع از فعل او است نه جلوتر از فعل او.
سـه گـونـه تـعـليـل افعال خدا در آيات قرآن 
بـله ، در كـلام خـود خـداى سـبـحـان فـعـل خـدا بـه يـكـى از سـه وجـه تعليل شده :
اول : به غايت و نتيجه اى كه از فعل او عايد خلق مى شود، و فوايدى كه خلق از آن بهره مـنـد مـى گـردد، نـه خـود او، ليـكـن ايـن قـسـم تـعـليـل در حـقـيـقـت تـعـليـل اصـل فـعـل اسـت ، نـه تـعـليـل فـعـل خـدا، خـلاصـه عـلّت فـعـل را بـيان مى كند، نه علت اين كه چرا خدا چنين كرد، بلكه مى خواهد بيان كند كه اين فـعـل هـم يـكـى از حـلقـه هـاى زنـجـيـر عـلل و مـعـلول اسـت ، و حـلقـه دوم ايـن فـعـل فـلان خاصيت است ، همچنان كه فرموده : (و لتجدن اقربهم موده للذين امنوا الذين قـالوا انـا نـصـارى ذلك بـان منهم قسيسين و رهبانا و انهم لا يستكبرون ) و نيز فرموده : (و ضربت عليهم الذله و المسكنه ... ذلك بما عصوا و كانوا يعتدون ).
دوم : بـه يـكـى از اسـمـا و صـفـات خـدا كـه مـنـاسـب بـا آن فـعـل اسـت تـعـليـل كـرده ، مـانـنـد تـعـليـل هـاى بـسـيـار كـه در كـلامـش بـه مـثـل (ان اللّه غـفـور رحـيـم و هـو العـزيـز الحـكـيـم ) و(هـو اللطـيـف الخـبـيـر) و امثال اين اسماء به كار برده و تعليل فعل خدا به اسماء در قرآن كريم شايع است ، كه اگـر در مـوارد آنـهـا خـوب دقـت كـنـى خـواهـى ديـد كـه در حـقـيـقـت صـفـت جـزئى در فـعـل ، فـعـل جـزئى را بـه صـفـت عـمـومـى فـعـل خـدا تـعـليـل مـى كـنـد، و اسـمـى از اسـمـاى خـداى تـعـالى وجـه خـاص در فـعل جزئى را به وجه عام در آن تعليل مى نمايد، و اين جريان در آيه (و كاين من دابه لا تـحـمـل رزقها اللّه يرزقها و اياكم و هو السميع العليم ) روشنى به چشم مى خورد، چـون بـر آوردن حـاجـت جنبندگان و به غذا و رزق را كه به زبان حاجت در خواست مى كنند تـعـليـل مى كند اين كه خدا شنواى دانا است ، يعنى او هر چيزى را خلق كرده در خواست هاى هـمـه مخلوقات براى او شنيده شده و احوال آنها دانسته شده است ، و اين شنوايى و دانايى دو صفت از صفات عمومى فعل خدا است .
و باز نظيرش آيه (فتلقى ادم من ربه كلمات فتاب عليه انه هو التواب الرحيم ) است كـه مـى بـينيد توبه آدم را تعليل كرده به اين كه خدا به طور كلى تواب و رحيم است ، يعنى صفت فعل او توبه و رحمت است .
سـوم : بـه فـعـل عـمـومـيـش ، و بـرگـشـت ايـن قـسـم تـعـليـل هـا بـه همان وجه دوم است ، مانند آيه مورد بحث كه ضلالت دنيايى مجرمينو آتش ‍ دوزخـشـان را تـعـليـل مـى كـنـد بـه يك مساءله عمومى ، و آن اين است كه : به طور كلى هر چـيـزى را بـا انـدازه گـيـرى آفـريـده ، مـى فـرمـايـد: (ان المـجـرمـيـن فـى ضـلال و سعر... انا كل شى ء خلقناه بقدر)، چون قدر كه در هر چيز عبارت ازاست محدود بـه حـدى بـاشـد كـه در مـسـيـر هـسـتـيـش از آن تـجـاوز نـكـنـد، فـعـل عـمـومـى خـداى تـعـالى اسـت ، هـيـچ يـك از مـوجـودات خـالى از ايـن فـعـل و از ايـن نـظـام نـيـسـت ، پـس تـعـليـل عـذاب بـه قـدر، تـعـليـل فـعـل خـاص خـداسـت بـه فـعـل عـام او، و در حـقـيـقت بيان كننده اين معنا است كه اين فـعـل خـاص مـن مـصـداقـى از مـصـاديـق فـعـل عـام ما، يعنى قدر است ، آرى همان طور تمامى موجودات را با قدر خود آفريده ، درباره انسان نيز چنين تقديرى كرده ،اگر دعوت نبوت را رد كند روز قيامت معذب گشته داخل آتش شود.
و نيز مانند آيه شريفه (و ان منكم الا واردها كان على ربك حتما مقضيا) كه ورود در جهنم را تـعـليـل مـى كـنـد به قضا، كه خود فعل عام خداى تعالى است ، و ورود در جهنم يكى از مصاديق آن است .
پـس روشـن شـد كـه آنـچـه در كـلام خـداى تـعـالى تـعـليـل ديـده مـى شـود تـعـليـل فـعـلى از افـعـال خـدا اسـت بـه فـعـل ديـگـر خـدا كـه عـمـومـى تـر از آن اسـت ، تـعـليـل فـعـل خـاصـى اسـت بـه صـفتى عام ، و خلاصه و به عبارتى ديگر علتى را كه مى آورد عـلّت در مـقـام اثـبات است ، نه در مقام ثبوت ، بنابر اين اشكالى كه كردند وارد نيست ، و تـعـليـل تـقـدير آتش براى مجرمين به تقدير آتش براى مجرمين مصادره نيست ، و به هيچ وجه از باب اتحاد مدعا و دليل نمى باشد.
بيان مراد از اينكه فرمود: امر ما يكى است چون چشم بر هم زدن 

و ما امرنا الا واحدة كلمح بالبصر

در مـجمع البيان مى گويد: كلمه (لمح ) به معناى نظر كردن فورى و به عجله است ، كه آن را (خطف البصر) نيز مى گويند.
و مراد از كلمه (امر) همان معناى فرمودن است ، كه مقابلش كلمه نهى است ، چيزى كه هست همين فرمودن دو جور است : يكى تشريعى (مانند او امرى كه بزرگتران به كوچكتران مى كـنـنـد)، و يكى هم تكوينى ، كه عبارت است از اراده وجود يافتن چيزى كه خداى تعالى در جـاى ديـگـر دربـاره اش فـرمـوده : (انـمـا امـره اذا اراد شـيـئا ان يقول له كن فيكون ) پس امر خدا عبارت است از كلمه (كن )، و شايد به همين اعتبار كه امر او كلمه كن است صفت آن را در آيه مورد بحث مونث آورده ، فرموده : (واحدة ).
آنـچـه كـه سـياق كلام افاده مى كند كه امر خدا واحد است منظور اين است كه : امر او تكرار نـمـى خواهد به اين معنا كه وقتى تحقق و هستى چيزى را اراده كند هست شدن آن چيز احتياجى بـه ايـن كـه بـار ديـگـر و بار ديگر امر را تكرار كند ندارد، بلكه همينكه يك بار كلمه (كـن ) را القـاء كـنـد مـتعلق آن هست مى شود، آن هم به فوريت ، مانند نگاه كردن بدون تـانـى و درنگ ، و معلوم است وقتى به فوريت محقق مى شود ديگر احتياجى به تكرار امر نيست .
و اگـر مـحـقـق شـدن مـتـعـلق امر به فوريت را تشبيه به (لمح بصر) كرده براى اين نـبـوده كـه بـفـهماند زمان تاثير امر كوتاه ، و نظير كوتاهى لمح بصر است ، بلكه مى خـواهـد بفهماند تاثير امر اصلا احتياج به زمان هر چند كوتاه ندارد، آرى تشبيه به لمح بـصـر در كـلام كـنـايـه از همين بيزمانى است ، پس امر خداى تعالى كه همان ايجاد و اراده وجـود است احتياجى نه به زمان دارد و نه مكان ، و نه به حركت ، و چگونه ممكن است محتاج به اينگونه امور باشد با اين كه زمان و مكان و حركت همه به وسيله همان امر موجود شده اند.
و آيـه شريفه هر چند بر حسب مودايش فى نفسه حقيقتى عمومى در مساءله خلقت موجودات را افـاده نـمـوده ، مـى فـهـمـانـد هـسـتـى مـوجـودات از آنـكـه فـعـل خـدا اسـت چـون لمـح بـصر فورى است ، هر چند كه از حيث اين وجود موجودى زمانى و تـدريـجـى اسـت ، و كـم كـم بـه وجـود مى آيد، الا اين كه بر حسب وقوع اين آيه در سياق تهديد كفار به عذاب روز قيامت ، بايد گفت :
نـاظـر به آمدن قيامت است ، مى 