واهد بفرمايد: براى قيام قيامت يك امر او كافى است ، به محض اين كه امر كند خلايق همه دوباره موجود مى شوند، و بعث و نشور محقق مى گردد، پس ايـن آيـه شـريـفـه مـتـمـم هـمـان حـجـتـى كـه بـا جـمـله (انـا كل شى ء خلقناه بقدر) اقامه كرده بود.
در نـتـيـجـه مـفـاد آيـه اولى اين مى شود كه : عذاب كفار به آتش بر وفق حكمت است ، و از نظر اراده الهى به هيچ وجه تغيير پذير نيست ، چون اين نيز يكى از مصاديق قدر است .
و مـفـاد آيـه مـورد بـحـث ايـن اسـت كه : تحقق قيامت كه كفار در آن معذب مى شوند، و يا به عـبـارتـى بـه كـرسـى نـشستن اراده الهى و تحقق متعلق اراده او در اين باره هيچ هزينه اى بـراى خـداى سـبحان ندارد، چون در اين جريان همين مقدار كافى است كه خدا يكبار امر كند، آرى امر او چون لمح به بصر است .

و لقد اهلكنا اشياعكم فهل من مدكر

كـلمـه (اشـيـاع ) جـمـع شيعه است ، و مراد از آن - به طورى كه گفته اند - اشباه و امـثال در كفر و تكذيب انبياء از امت هاى گذشته است ، و مراد ازآيه و دو آيه بعدش تاءكيد حـجـت سـابـق اسـت ، كـه بـر ايـن مـعـنـا اقـامـه كـرده بـود عـذاب خـدا بـه طـور قـطـع شامل ايشان مى شود.
و حـاصل معناى آيه اين است كه : آن انذارى كه شما را از عذاب دنيا و آخرت كرديم صرف خـبـرى نـبود كه به شما داده باشيم ، و از اين باب نبود با شما حرفى زده باشيم ، اين امـثـال و هـم مـسـلكـان شـما از امت گذشته اند كه اين انذار در آنان شروع شد، و ما هلاكشان كـرديـم ، و به عذاب دنيائيشان مبتلا ساختيم ، و به زودى عذاب آخرت را خواهند ديد، چون اعـمـالشـان همه نوشته شده و در نامه هاى محفوظ نزد ما ضبط گرديده ، زودى بر طبق آن نوشته ها به حسابشان مى رسيم ، و به آنچه كرده اند جزاشان مى دهيم .

و كل شى ء فعلوه فى الزبر و كل صغير و كبير مستطر

كلمه (زبر) به معناى نامه هاى اعمال است ، و تفسير آن به لوح محفوظ بسيار سخيف و بـى مـهـنـا اسـت ، و مـراد از (صـغـيـر) و (كـبـيـر) اعمال صغير و كبير است از سياق آيه همين است فاده مى شود.
اشاره به جايگاه متقين در روز قيامت 

ان المتقين فى جنات و نهر

يعنى پرهيزكاران در بهشت هايى عظيم الشان و وصف ناپذير و نهرى چنين قرار دارند.
بعضى گفته اند: مراد از (نهر) جنس نهر است .
و بعضى ديگر گفته اند: نهر به معناى سعه و فراخى است .

فى مقعد صدق عند مليك مقتدر

كـلمـه (مقعد) به معناى مجلس است ، و (مليك ) - به طورى كه گفته اند - صيغه مـبـالغـه از مـلك است ، نه اين كه از ملك به كسره لام باشد، و كسره مذكور را اشباع كرده بـاشـنـد از اشـبـاع آن يـايـى پـديـد آمـده باشد، و كلمه (مقتدر) به معناى قادرى عظيم القدره است ، كه همان خداى سبحان است .
و مـراد از كلمه (صدق ) راستى عمل و ايمان متقين ، (و يا به عبارتى ديگر راستگويى مـتـقـيـن در عـمـل و در ادعـاى ايـمان است )، بنابر اين اضافه شدن كلمه (مقعد) بر كلمه (صـدق ) از ايـن بـابـت اسـت كـه مـيـان مـجـلس آنـان و صـدق عـمـل و ايـمانشان رابطه اى هست ، ممكن هم هست مراد از صدق اين باشد كه مقام متقين و هر چه در آن مـقـام دارند صدقى است خالص و نياميخته با كذب ، حضورى است نياميخته با غيبت ، قـربـى اسـت كـه بعدى با آن نيست ، نعمتى است كه نقمت با آن نيست ، و سرورى است كه غـمـى با آن نمى باشد، و بقايى است كه فنايى با آن نيست . ممكن هم هست مراد از صدق ، صـدق هـمـيـن خـبـر بـاشـد، چـون جـمـله در مـقـام بـشـارت دادن و وعـده جميل به متقين است ، مى فرمايد: اين وعده ها كه داديم مجلسى است صدق و تخلف ناپذير.
و بـنـابـر ايـن در آيـه شـريـفه نوعى مقابله ميان مشخصات عاقبت متقين و مجرمين شده است ، زيـرا مـجـرمين را به عذاب آخرت و ضلالت دنيامى كرد، و آنگاه چنين تقريرش نمود كه : ايـن عـذاب يـكى از مصاديق قدر است ، و به همين جهت تخلف نمى پذيرد، و از سوى ديگر مـتـقـين را ثواب و حضور نزد پروردگارشان خداى مليك مقتدر وعده مى داد، و آنگاه اينطور تقريرش مى كرد كه : اين وعده و اين مجلس ، مجلس صدقى است كه دروغ در آن نيست .

بحث روايتى 
(رواياتى درباره قدر و اينكه قدريه - منكران قدر - مجوس اين امتند و...)
در كمال الدين به سند خود از على بن سالم از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت :
از حـضـرتـش پـرسـيـدم : آيـا افـسـون مـى تـواند چيزى از قدر را دفع كند؟ فرمود: خود افسون نيز از قدر است .
و فـر مـود: قـدريـه ، مـجـوس ايـن امـتـند، همان كسانى هستند كه خواستند خدا را به عدالت بستايند، او را از سلطنتش عزل كردند (و قدرتش را محدود ساختند)، درباره همينها بود كه آيـه (يـوم يـسـحـبـون فـى النـار عـلى وجـوهـهـم ذوقـوا مـس سـقـر انـا كل شى ء خلقناه بقدر) نازل گرديد.
مـؤ لف : منظور از (قدريه ) كسانى هستند كه منكر قدرند، و اين مسلك معتزله است ، كه قائل به تفويضند (مى گويند خدا بعد از خلقت ديگر دخالتى در امور عالم ندارد)، و اين كـه فـرمـود: قـدريـه ، مـجـوس ايـن امـتـنـد بـديـن جـهـت اسـت كـه قدريه مى گويند: خالق افـعـال اخـتـيـارى انـسـانـهـا خـود انـسـانـهـايـنـد، و خدا خالق چيزهاى ديگر است ، در نتيجه قائل به دو اله شدند، همان طور كه مجوس قائل به دو اله بودند، يكى خالق خير و يكى هم خالق شر.
و اين كه فرمود: (خواستند خدا را به عدالت بستايند او را از سلطنتش خارج كردند)، از ايـن نـظـر بـود كـه قـدريـه بـراى فـرار از جبر كه منافات با عدالت دارد و به منظور اثـبـات عـدالت خدا سلطنت او را نسبت به اعمال اختيارى بندگان سلب كردند و گفتند: هيچ رابطه اى ميان افعال بندگان و خدا وجود ندارد.
و ايـن كـه فـرمـود: (آيـه مـذكـور دربـاره آنان نازل شده ...) منظور اين بوده كه آيات مـذكـور نـسـبـت بـه ايـن قـوم هـم صـادق اسـت ، نـه ايـن كـه آيـات دربـاره ايـشـان نازل شده باشد، و ايشان مورد نزول آنند، براى اين كه در تفسير آن توجه فرموديد كه گـفـتـيـم بـيـان آيه از نظر سياق بيانى است عمومى ، البته در اين باره كه آيات مذكور دربـاره قـدريـه نـازل شـده بـه جز روايت بالا رواياتى ديگر نيز هست ، كه از امام ابى جـعـفـر بـاقـر و امـام صـادق (عـليـه السـلام ) و نـيـز از طـرق اهـل سـنـت روايـاتـى در ايـن مـعـنـا از ابـن عـبـاس و ابـن عـمـر و مـحـمـد بـن كـعـب و ديـگـران نقل شده .
و در الدر المـنـثـور اسـت كـه احـمـد از حـذيـفـه بـن يـمـان روايـت كـرده كـه گـفـت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: براى هر امتى مجوسى و مجوس اين امت كسانى هستند كه مى گويند قدرى در كار نيست ....
مـؤ لف : ايـن روايـت را صـاحب ثواب الاعمال به سند خود از امام صادق (عليه السلام ) از آباى گرامى اش از على (عليه السلام ) روايت كرده ،
ولى عـبارت آن چنين است : براى هر امتى مجوسى است ، و مجوس امت كسانيند كه مى گويند قدرى در كار نيست .
و نيز در همان كتاب است كه : ابن مردويه به سندى كه از ابن عباس روايتش كرده آمده كه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) ف