 از كلمه (سماء) جهت بلندى و بالا باشد معناى رفع آن عبارت مى شـود از ايـن كـه سماء را در اصل بلند و بالا آفريد، نه اين كه بعد از خلقت آن را بلند كـرد و بـه بـالا بـرد، و در صورتى كه مراد از آن خودبالا نباشد، بلكه اجرامى باشد كـه در جـهـت بالا قرار دارند، آن وقت معناى رفع آن تقدير محلهاى آنها خواهد بود، و معناى جمله اين خواهد بود كه : خداى تعالى محل ستارگان را نسبت به زمين بلند قرار داد، و اين تـقـديـر را آن روز كرد كه زمين و آسمان همه يكپارچه بود، بعدا آنها را فتق و جداى از هم كـرد، هـمـچـنـان كـه فـرمـود: (اولم يـر الذيـن كـفـروا ان السـمـوات و الارض كانتا رتقا ففتقناهما) و به هر تقدير چه آن باشد و چه اين ، منظور از رفع ، رفع حسى نه معنوى .
و اگر منظور از رفع سماء، منازل ملائكه و مصادر امر الهى و از آن جمله وحى بوده باشد، در اين صورت مراد از رفع ، رفع معنوى خواهد بود، البته ممكن هم هست منظور از رفع را اعم از حسى و معنوى بگيريم .
و امـا ايـن كـه فـرمود: (و وضع الميزان ) مراد از ميزان همان چيزى است كه وسيله آن هر چـيـزى را مـى سـنـجـنـد و انـدازه گـيـرى مى كنند اعم از اين كه ميزان براى عقيده باشد يا فعل و يا قول و از مصاديق آن ميزانى است كه اشياى سنگين را به وسيله آن وزن مى كنند، چـيزى كه هست ميزان هر چيزى حسب خود آن چيز است ، (مثلا ميزان حرارت ، چيزى است و ميزان طول چيزى ديگر، ميزان كاه چيزى است و ميزان طلا چيزى ديگر و ميزانى كه با آن عقايد و اخـلاق و گـفـتـار و كـردارهـا را مـى سـنجند چيزى ديگر است ) و در آيه مورد بحث منظور از ميزان همان معنايى است كه در آيه (لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس ‍ بالقسط) منظور است .
و از ظـاهـر آن بـر مـى آيـد كـه مـنـظـور از آن هـر چـيـزى اسـت كـه بـه وسـيـله آن حـق از بـاطـل و راسـت از دروغ و عـدل از ظـلم و فـضـيـلت از رذيـلت تـمـيـز داده شود، چون شاءن رسول همين است كه از ناحيه پروردگارش چنين ميزانى بياورد.
بعضى گفته اند: مراد از ميزان ، عدالت است ، و معناى جمله اين است كه : خداوند عدالت را در بـين شما برقرار كرد تا مساوات را ميان اشياء برقرار سازيد، و هر چيزى را در جاى خودش بكار بسته ، حق هر چيزى را به آن بدهيد.
بـعـضى ديگر گفته اند: مراد از ميزان همين ترازوى معمولى است كه وزن ها با آن معين مى كنند، ولى معناى اول وسيع تر و عمومى تر است .
مراد از (ميزان ) در آيه (الا تطغوا فى الميزان و...)

الا تطغوا فى الميزان و اقيموا الوزن بالقسط و لا تخسروا الميزان

ظـاهـرا مراد از (ميزان ) در اين آيه غير از ميزان در آيه قبلى است ، در آنجا گفتيم منظور مـطـلق هـر چـيـزى است كه وسيله سنجش ‍ باشد، ولى در اين آيه منظور خصوص ترازوهاى مـعـمـولى اسـت ، كـه سـنـگـيـنـى هـا را با آن مى سنجند، و بنابر اين اين كه فرمود: (الا تـطـغـوا...) در حـقيقت خواسته است از يك حكم كلى يعنى حكم (و وضع الميزان ) حكمى جزئى بيرون بكشد
و مـعـانـيـش ايـن اسـت كـه لازمـه ايـنـكـه مـا بـا وضـع مـيـزان حـق و عـدل را در بـين شما تقدير كرديم ، و اين است كه در سنجش اجناس خود نيز رعايت درستى ترازو و سنجش را بكنيد.
و امـا بـنـابـر آن تـفـسيرى كه در جمله قبلى مى گفت : منظور از وضع ميزان همان ترازوى مـعـمـولى اسـت ، اين آيه شريفه بيانگر همان وضع ميزان مى شود، و چنين معنا مى دهد: اين كه در آيه قبلى گفتيم خداوند ميان شما ميزان وضع كرده معنايش اين است كه شما بايد در كـشـيـدن و سنجيدن سنگينى ها رعايت عدالت را بكنيد، و در آن طغيان روا مداريد، (كه وقتى جـنـسـى را مـى خـريـد بـا سـنـگـى سـنگين تر بكشيد، و چون مى فروشيد با سنگى سبك بـفـروشـيـد) و بـه هر حال چه آن معنا منظور باشد، و چه اين ، ظاهر كلمه (ان ) در جمله (ان لا تـطغوا) اين است كه تفسيرى باشد، و جمله (لا تطغوا) نهى از طغيان در وزن كـردن اسـت ، و جـمـله (و اقيموا الوزن بالقسط) امرى است كه به آن نهى عطف شده ، و كـلمـه (قـسـط) به معناى عدل است ، و جمله (و لا تخسروا الميزان ) نيز نهى ديگرى كـه بـه آن امـر عطف شده ، و نهى قبلى يعنى جمله (لا تطغوا) را بيان ومى كند، و كلمه (اخـسـار) كـه مصدر فعل (لا تخسروا) است در مورد سنجيدن به معناى كم فروختن و زياد خريدن است ، به نحوى كه باعث خسارت فروشنده يا خريدار شود.
بـعـضـى از مـفـسـريـن حـرف (لا) را در جمله (لا تطغوا) نافيه ، و حرف (ان ) را نـاصـبـه گـرفـتـه اند، و تقدير كلام را (لئلا تطغوا - براى اين كه طغيان نكنيد) دانـسـتـه انـد. آنـگـاه به ايشان اشكال شده كه چگونه ممكن است جمله انشايى عطف بر جمله خـبـرى شـود و بـا ايـن كه در اينجا خبر مى دهد از اين كه خداى تعالى چنين و چنان كرد تا شما طغيان نكنيد، چگونه ممكن است يكباره بگويد: وزن را به عدالت بپا داريد؟ در پاسخ از اين اشكال دچار زحمت و تكلف شده اند.و الارض وضعها للانام

كلمه (انام ) به معناى كلمه (مردم ) است .
ولى بعضى گفته اند: به معناى جن و انس است .
بعضى ديگر گفته اند: به معناى هر جنبنده اى است كه روى زمين راه برود.
و اگر از خلقت زمين تعبير كرده به وضع ، براى اين بود كه درباره آسمان تعبير كرده
بود به رفع ، خواست تا بفهماند زمين پايين و آسمان بالا است ، چون در عرب هر افتاده و پست را وضيع مى گويند، و اين خود لطافتى در تعبير است .

فيها فاكهة و النّخل ذات الاكمام

مـراد از (فـاكـهـة ) مـيـوه هـاى غـيـر خرما است ، و كلمه (اكمام ) جمع (كم ) - به ضمه كاف و كسره آن و تشديد ميم - است كه منظور از آن غلاف خرما است ، كه آن را طلع نـيـز مى گويند، و اما آستين پيراهن و هر جامه ديگر كه آن را نيز كم مى گويند تنها به ضمه كاف و تشديد ميم تلفظ مى شود، و به كسره كاف به اين معنا نمى آيد - اينطور گفته اند.

و الحب ذو العصف و الرّيحان

كـلمـه (حـب - دانـه ) عـطـف اسـت بر كلمه (فاكهة ) و تقدير كلام (و فيها الحب و الريحان ) است ، يعنى در زمين دانه و ريحان نيز هست ، و منظور از دانه هر چيزى است كه قـوت و غـذا از آن درسـت شـود، مـانـنـد گندم و جو و برنج و غيره ، و كلمه (عصف ) به مـعـنـاى غـلاف و پـوسـتـه دانه هاى مذكور است ، كه فارسى آن را سبوس گويند. البته بعضى آن را به برگ مطلق زراعت و بعضى ديگر به برگ خشك زراعت تفسير كرده اند، و كـلمـه (ريـحـان ) بـه معناى همه گياهان معطر (چون نعناء و مرزه و ريحان فارسى و آويشن و پونه و امثال اينها) است .

مخاطب در آيه : (فباءى الاء ربكما تكذبان ) جن و انس است 

فباىّ الاء ربّكما تكذّبان

كـلمـه (آلاء) جـمع الى (بر وزن شنى ) است ، كه به معناى نعمت است ، و خطاب در آيه مـتـوجه عموم جن و انس است ، به دليل اين كه در آيات بعد كه مى فرمايد: (سنفرغ لكم ايـّهـا الثـّقـلان ) و (يـا مـعـشـر الجـنّ و الانـس ...)، و (يرسل عليكما شواظ...)، صريحا خطاب را متوجه جن و انس كرده .
پس نبايد به گفته بعضى از مفسرين گوش داد كه گفته اند: خطاب در آيه متوجه مرد و زن از بنى آدم است . و يا 