ود خرما. 

فيهن خيرات حسان

ضمير (فيهن ) به جنان (بهشت ها) بر مى گردد به اعتبار اين كه دو بهشت دو بهشت ها كـه در آخـرت اسـت تعداد بسيارى بهشت مى شود، در نتيجه صحيح است ضمير جمع را به دو بهشت برگردانيد.
ولى بعضى از مفسرين مرجع ضمير را همين چهار بهشتى دانسته اند كه ذكرش در آيات آمده .
و بـعـضـى ديـگـر ضـمـير را به فاكهه و نخل و رمان برگردانيده ، گفته اند: درميوه ها خيرات است .

همسران بهشتى (خيرات حسان ) و توصيف آنان 
اما كلمه (خير) بايد دانست كه مورد استعمال بيش ترش در معانى است ، همچنان كه مورد استعمال بيشتر كلمه (حسن ) در نقشها و صورتها است ، و بنابر اين معناى خيرات حسان ايـن مـى شـود كـه : هـمـسـران بـهشتى هم اخلاق خوبى دارند، و هم صورتهاى زيبا، و به عبارتى ديگر سيرت و صورتشان هر دو خوب است .

حور مقصورات فى الخيام

كـلمـه (خـيـام ) جـمـع خـيـمـه اسـت ، كـه فـارسيان هم آن را خيمه گويند، وكه فرموده : (حـوريـان مـقـصـور در خـيـمـه هـايـند)، معنايش اين است كه : از دست برد اجانب محفوظند، زنانى مبتذل نيستند، كه غير شوهران نيز ايشان را تماشا كنند.

لم يطمثهن انس قبلهم ولا جان

عين اين آيه در سابق گذشت ، و معنايش كرديم .

متكئين على رفرف خضر و عبقرى حسان

در كـتـاب صـحـاح مـى گـويـد: كلمه (رفرف ) به معناى پارچه سبزى است كه با آن مجلس آذين درست مى كنند.
بـعـضـى هم گفته اند: معناى بالش يا متكا است . و بعضى ديگر معناى ديگر گفته اند. و كلمه (خضر) جمع اخضر (سبز) است كه صفت رفرف قرار گرفته .
و كـلمـه (عـبـقـرى ) بـه گـفـتـه بـعـضى به معناى جامه هاى بافت حيره ، و به گفته بـعـضى ديگر به معناى طنفسه (نوعى جامه ) و به گفته جمعى ديگر به معناى جامه هاى بافته از مخلوط پشم و نخ ، و به گفته جمعى ديگر به معناى ديبا است .
ثنائى جميل بر خداوند كه اينهمه رحمت ارزانى داشتم 

تبارك اسم ربك ذى الجلال و الاكرام

ايـن آيـه ثـنـايـى اسـت جـمـيـل بـراى خـداى تـعـالى ، كـه چـگـونـه دو نـشاءه دنيا و آخرت مـالامال از نعمت ها و آلاء و بركات نازله از ناحيه او شده و رحمتش سراسر دو جهان را فرا گـرفـتـه ، بـا هـمـيـن بيان روشن مى شود كه مراد از (اسم متبارك خداى تعالى ) همان رحـمـان اسـت ، كه سوره با آن آغاز شده ، و كلمه (تبارك ) - به ضمه راء - مصدر باب تفاعل است ، و كثرت خيرات و بركات صادره را معنا مى دهد.
پـس ايـن كـه فـرمود: (تبارك اسم ربك ) معنايش اين مى شود كه : متبارك است اللّه كه رحمان ناميده شد، بدان جهت متبارك است كه اين همه آلاء و نعمت ها ارزانى داشته ، و افاضه فرموده .
و جمله (ذى الجلال و الاكرام ) اشاره به اين است كه : خداى سبحان خود را به اسمايى حـسـنـى نـام گـذارى كـرده ، و به مدلول آن اسماى حسنى متصف هم هست ، و معانى وصفى و نـعـوت جـلال و جـمـال را واقـعـا دارا و واجـد اسـت ، و مـعـلوم اسـت كـه صـفـات فـاعـل در افـعـالش ظهور و اثرى دارد، و از اين دريچه خود را نشان مى دهد، و همين صفات است كه فعل را به فاعلش ارتباط مى دهد، پس ‍ خداى تعالى هم اگر خلقى را بيافريد و نـظـامى در آن جارى ساخت بدين جهت بود كه داراى صفتى بود كه اقتضاى چنين افعالى را داشت ، براى اين بود كه او خالق و مبدى و بديع بود، و اگر كارهايش هم متقن و بدون نـقـطـه ضـعـف اسـت ، بـاز بـراى ايـن اسـت كـه او داراى صـفـاتـى اسـت كـه فعل متقن را اقتضا مى كند، و آن صفات اين است كه او عليم و حكيم است ،
و اگـر اهـل اطاعت را جزاى خير مى دهد، اين عملش ترشح و نمودى از صفتى در او است ، كه چـنـيـن اقـتـضـايـى دارد، و آن ايـن اسـت كـه او و دود، شـكـور، غـفـور و رحـيـم اسـت ، و اگـر اهـل فـسق را جزاى شر مى دهد، باز براى اين است كه در او صفتى وجود دا رد كه چنين قسم جزا دادن را اقتضا دارد، و آن صفت منتقم و شديد العقاب است .
پـس اگـر كـلمه (رب ) را كه در آيه (و لمن خاف مقام ربه ) به سعه رحمت ستايش شده بود در اينجا به صفت (ذى الجلال و الاكرام ) ستوده ، براى اين بود كه بفهماند اسماى حسناى خدا و صفات عليايش در نزول بركات و خيرات از ناحيه او دخالت دارند، و اشـاره كـنـد به اين كه نعمت ها و آلاى او همه به مهر اسماى حسنى و صفات علياى او مارك خورده .
بحث روايتى 
در مجمع البيان مى گويد: در خبر هم آمده در آن روز دستور مى رسد ملائكه و آتش مردم را در مـحـاصـره خـود بـگيرند و با زبانى از آتش ندايشان دهند: (يا معشر الجن و الانس ... يرسل عليكما شواظ من نار)
مؤ لف : اين معنا از مسعدة بن صدقه از كليب از امام صادق (عليه السلام ) روايت شده .
چـنـد روايـت در ذيـلآيه (و لمن مقام ريه جنتان ) 
و در كـافـى بـه سـنـد خود از داوود رقى از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه در تـفـسير آيه (و لمن خاف مقام را به جنتان ) فرمود: كسى كه بداند خدا او را مى بيند و آنـچـه مـى گـويـد مى شنود، و آنچه مى كند چه خير و چه شر اطلاع دارد، همين علم او را از اعمال زشت باز مى دارد، و هم ين آن كسى كه از مقام پروردگارش خائف است ، و نفس خود را از پـيـروى هـوى نهى مى كند (و اما من خاف مقام ربه و نهى النفس عن الهوى فان الجنة هى الماوى ).
و در الدر المـنـثـور اسـت كـه ابـن ابـى شـيـبـه ، احـمـد، ابـن مـنـيـع ، حـكيم (در كتاب نوادر الاصول )، نسائى ، بزار، ابويعلى ، ابن جرير، ابن ابى حاتم ، ابن منذر، طبرانى ، و ابـن مـردويـه ، از ابـى الدرداء، روايـت كـرده انـد كـه گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم )
وقـتـى ايـن آيـه را خـوانـد كـه (ولمـن خـاف مـقـام ربـه جـنـتـان ) مـن عـرضه داشتم : يا رسـول اللّه هـر چـنـد زنـا كـرده بـاشـد و مـرتـكـب سـرقـت شـده بـاشـد؟ رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) بار ديگر خواند: (و لمن خاف مقام ربه جنتان ) مـن نـيـز براى بار دوم پرسيدم : هر چند زنا و سرقت كرده باشد؟ بار سوم خواندند: (و لمـن خـاف مـقـام ربـه جـنـتـان )، مـن نـيـز پرسيدم : هر چند زنا و سرقت كرده باشد؟ فرمود: بله ، هر چند بينى ابى الدرداء به خاك ماليده شود، (و او مخالف باشد).
مـؤ لف : ايـن روايـت خـالى از اشـكـال نـيـسـت ، بـراى ايـن كه در سابق خائف از مقام رب را مـعـرفـى كـرديـم ، و كـسـى كه چنين باشد چگونه مرتكب اينگونه گناهان مهلك مى شود، عـلاوه بـر ايـن ، از خـود هـمـيـن ابـى الدرداء روايـتـى نـقـل شـده كه خط بطلان بر اين حديث مى كشد، و آن روايت را الدر المنثور چنين آورده : ابن جـريـر، ابـن مـنـذر، از يسار مولاى آل معاويه از ابى الدرداء روايت كرده اند كه در تفسير آيـه (و لمـن خاف مقام ربه جنتان ) گفت : وقتى آيه خوانده شد شخصى از ابى الدرداء پـرسـيـد: هـر چـند زنا و سرقت كرده باشد؟ در پاسخ گفت : كسى كه از مقام پروردگار خود پروا دارد، هرگز زناكار و سارق نبوده است .
و در تـفـسـيـر قـمـى در ذيـل جـمـله (قـاصـرات الطـرف ) از امـام نـقـل كـرده كه فرمود: حور العين آنقدر نورش روشن است چشم را مى زند، و نمى شود بدو خيره شد.
و در الدر المـنـثـور ا