يا نيست كه در زمستان بار نداشته باشد، ممنوعه هم نيست نه از ناحيه خود بهشتيان ، كه مثلا از آن سير و خسته شده بـاشـنـد، و نـه از نـاحـيـه خـارج از خـودشـان ، كـه مـثـلا دورى محل و يا وجود خارهاى شاخه كه نگذارد ميوه آن را بچينند و يا مانعى ديگر.

و فرش مرفوعة

كـلمـه (فـرش ) جمع فراش است ، كه به معناى گستردنى ها است ، و كلمه (مرفوعة ) به معناى عالى و بلند است .
بـعـضـى از مـفـسـريـن مـراد از فـرش مـرفـوعـه را زنـان ارجـمـنـدى دانـسـتـه انـد كـه در عـقـل و جـمـال و كـمـال قـدر و مـنـزلتـى بـلنـد دارنـد، و اسـتـدلال كـرده انـد بـه ايـن كـه : كـلمـه فـراش در مـورد زنـان نـيـز اسـتـعـمـال دارد، و اتـفاقا آيه بعدى هم كه مى فرمايد: (انا انشا ناهن انشاء...) با اين وجه تناسب دارد.

انا انشا ناهن انشاء فجعلنا هن ابكارا عربا اترابا

يـعـنـى مـا آن زنـان را ايجاد و تربيت كرديم ، ايجادى خاص و تربيتى مخصوص . در اين آيـه اشـاره اى هـم بـه ايـن نـكـتـه هـسـت كـه وضع زنان بهشتى از نظر جوانى و پيرى و زيبايى و زشتى اختلاف ندارد، و معناى اين فرمود: (فجعلنا هن ابكارا) اين است كه : ما زنـان بـهـشـتـى را هميشه بكر قرار داده ايم ، به طورى كه هر بار كه همسران ايشان با آنان بياميزند ايشان را بكر بيابند.
كلمه (عرب ) جمع عروب است ، و عروب به معناى زنى است كه شوهرش عشق مى ورزد، و يا حداقل او را دوست بدارد و در برابرش ناز و كرشمه داشته باشد،و كلمه (اتراب ) جـمـع تـرب - بـه كـسـره تـاء و سـكـون راء - مـعـنـاى مـثـل اسـت ، مـى فـرمـايـد: مـا زنـان بـهـشـتـى را امـثال يكديگر كرديم ، و يا از نظر سن و سال ، هم سن شوهرانشان كرديم .

لاصحاب اليمين ثلة من الاولين و ثلة من الاخرين

مـعـناى اين آيه از آنچه گذشت استفاده مى شود، احتياج به توضيح مكرر ندارد، چيزى كه در ايـنـجـا بـايـد گـفت اين است كه : از اين آيات استفاده مى شود اصحاب يمين در اولين و آخـريـن جـمـعـيـتى كثير هستند، به خلاف سابقين مقربين كه در اولين ، بسيار بودند، و در آخرين وعده اى كمتر.
دسته سوم (اصحاب الشمال ) و بيان وصعيت آنها در قيامت 

و اصحاب الشمال ما اصحاب الشمال

ايـن جـمـله مـركـب اسـت از مـبـتـداى (اصـحـاب الشـمـال )، و خـيـر (مـا اصـحـاب الشـمـال )، و اسـتـفـهـام در جـمـله دوم اسـتـفـهـام شـگـفـت انـگـيـزى و هـول انـگـيـزى اسـت ، و اگـر اصـحـاب مـشـئمـه در آيـات قبل را در اين آيات اصحاب شمال خواند، براى اين بود كه اشاره كند به اين كه اصحاب مـشـئمـه در قـيـامت نامه هاى اعمال شاءن به دست چپشان داده مى شود، همچنان كه نظيرش در اصحاب يمين گذشت .

فى سموم و حميم و ظل من يحموم لا بارد و لا كريم

كـلمـه (سـموم ) - به طورى كه در كشاف آمده - به معناى حرارت آتش است ، كه در مـسـام بـدن فـرو رود، و كـلمـه (حـمـيم ) به معناى آب بسيار داغ است ، و تنوين در آخر سـمـوم و حميم عظ مت آن دو را مى رساند. (در فارسى هم وقتى مى خواهيم بفهمانيم فلانى شـجـاعـت عـجـيـبـى بـه خـرج داد، مـى گوييم : فلانى شجاعتى كرد، يعنى شجاعتى وصف ناپذير)، و كلمه يحموم به معناى دود سياه است ، و ظاهرا دو كلمه (لا بارد و لا كريم ) دو صـفـت بـاشـد بـراى ظـل نـه بـراى يـحـمـوم ، چـون ظـل اسـت كـه از آن انـتـظـار بـرودت مـى رود، و مـردم بدان جهت خود را به طرف سايه مى كـشـانـنـد، كـه خـنـك شـونـد، و اسـتراحتى كنند و هرگز از دود انتظار برودت ندارند، تا بفرمايد يحمومى كه نه خنك است و نه كريم .
مـــقـــصـــود از (اتـــراف ) در تـــعـــليـــل اســـتـــقـــرار اصـحـابشمال در عذاب به اينكه آنان مترف بودند 

انهم كانوا قبل ذلك مترفين

اين آيه علت استقرار اصحاب شمال در عذاب را بيان مى كند، و اشاره با كلمه (ذلك ) بـه هـمـان عـذاب آخـرتـى اسـت كـه قـبـلا ذكـر كـرده بـود، و (اتراف ) كه مصدر كلمه (مترفين ) است به معناى آن است كه نعمت ، صاحب نعمت را دچار مستى و طغيان كند، كسى نـعـمـت چـنـيـنـش كـنـد مـى گـويـنـد او اتـراف شده ، يعنى سرگرمى به نعمت آنچنان او را مـشـغـول كـرده كـه از مـاوراى نـعـمـت غـافـل گـشـتـه ، پـس مـتـرف بـودن انـسـان به معناى دل بـسـتـگـى او بـه نعمت هاى دنيوى است ، چه آن نعمتهايى كه دارد، و چه آن هايى كه در طلبش ‍ مى باشد، چه اندكش و چه بسيارش .
ايـن را بـدان جـهـت گـفـتـيـم كـه ديـگـر اشـكـال نـشـود بـه ايـن كـه بـسـيـارى از اصحاب شـمـال از مـتـمـوليـن و داراى نـعـمـت هـاى بـسـيـار نـيـسـتـنـد، چـون نـعـمـت هاى همه در داشتن مـال خـلاصه نمى شود، مال يكى از آن نعمت ها است ، و آدمى غرق در انواع نعمت هاى خدايى است ، ممكن است مردى تهى دست به يكى ديگر از آن نعمت ها دچار طغيان بشود.
و بـه هـر حـال مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : اگـر گـفـتـيـم مـا اصـحـاب شـمـال را بـه فـلان عـذاب گـرفـتـار مـى كـنـيـم ، عـلتـش ايـن اسـت كـه آنـان قبل از اين در دنيا دچار طغيان بودند، و به نعمت هاى خدا اتراف شده بودند.
اقـــوال مـــخـــتـــلف دربـــاره مـــقـــصـــود از (حـــنـــث عـــظـــيـــم ) كـــه اصـحـابشمال بر آن اصرار مى ورزيدند

و كانوا يصرون على الحنث العظيم

در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (حـنـث ) به معناى شكستن عهد و پيمان مؤ كد به سـوگـنـد اسـت ، و اصـرار درشـكـسـتـن چـنـيـن عـهـدى بـه ايـن اسـت كـه : بـه ايـن عمل ناستوده همچنان ادامه دهد، و به هيچ وجه دست از آن برندارد.
و شـايـد ايـن مـعـنـا از سـيـاق استفاده بشود كه اصرار بر حنث عظيم عبارت است از اين كه استكبار از پرستش و بندگى پروردگار خود دارند، عبادتى كه بر حسب فطرت بر آن پـيـمـان بـسـتـه بـودنـد، و در عـالم ذر بـر طـبق آن ميثاق داده بودند، و در عين سپردن چنين پيمانى فطرى غير پروردگار خود را اطاعت كنند، و اين پيمان شرك مطلق است .
بـعـضـى هـم گـفـتـه انـد: اصـلا كلمه (حنث ) به معناى گناه عظيم است ، و اگر با اين حال كلمه مذكور را وصف عظيم توصيف كرده ، با اين كه عظيم در معناى خود كلمه خوابيده ، براى مبالغه است ، و منظور از حنث عظيم شرك به خدا است .
بعضى ديگر گفته اند: حنث عظيم به طور كلى به معناى هر گناه كبيره است .
بـعضى هم گفته اند: سوگند خوردن بر اين ادعا است كه قيامت دروغ است ، و اين سوگند در آيـه شـريـفـه (و اقـسـموا باللّه جهد ايمانهم لا يبعث اللّه من يموت ) حكايت شده مى فـرمـايـد: مـشـركين سوگندهاى غلاظ و شدادى خدا مى خورند كه خدا مردگان را زنده نمى كـنـد، ولى لفظ آيه مورد بحث مطلق است ، نه از آن خصوص عهد شكنى متبادر است ، و نه شـرك بـه خـدا، و نـه گـناهان كبيره ، و نه سوگند بر نبودن معاد، و چون آيه مطلق است پس با احتمال ما بهتر مى سازد كه گفتيم : عبارت است از اطاعت غير خدا كه نيز مطلق است و شامل همه آن احتمالات مى شود.

و كانوا يقولون ءاذامتنا و كنا ترابا و عظاماء انا لمبعوثون او اباونا الاولون )

سـخـنـى اس