 و ثـلة مـن الاخـريـن ) نـازل شـد، در پـاسـخ مـى گـويـم : ايـن حـديـث بـه دو دليـل درسـت نـيـسـت ، اول ايـن كـه ايـن آيـه شـريـفـه بـا كـمـال وضـوح دربـاره سـابـقـين است ، كه مى فرمايد: در اولين زياد بودند، و در آخرين كـمـتـر. و آيـه دوم كه مصاديق خود را در اولين و آخرين بسيار دانسته مربوط به اصحاب يمين است ، و لذا مى بينيد كه اين طبقه را و وعده اى را كه به ايشان داده با حرف (واو) بـر طـبـقه سابقين و وعده اى كه به ايشان داده عطف كرده است (و اگر هر دو آيه راجع به يك طايفه بود، حاجت به عطف نداشت ، و ذكر آن طايفه عنوان اصحاب يمين تقريبا تكرارى مى بود).

دليـل دوم اين است كه : نسخ در مورد احكام است ، كه ممكن است حكمى از احكام تا مدتى موقت مـصـلحـت داشـتـه بـاشـد، و بعد از آن مدت حكمى ديگر آن را نسخ كند، و اما خبر دادن از يك جريان و يا يك داستان چيزى نيست كه نسخ بپذيرد، و آيات مورد بحث دارد از آينده سابقين و اصحاب يمين خبرهايى مى دهد، اينجا چه جاى نسخ است ؟.
بـعـضـى ديـگـر از ايـن اشـكـال پـاسـخ داده انـد كـه : مـمـكـن اسـت روايـت را حمل كرد بر اين كه وقتى اصحاب ، آيه اولى را كه بين اولين و آخرين فرق مى گذاشت شنيدند، گمان كردند امت اسلام هم چنين وضعى دارند، يعنى اصحاب يمين از اين امت اندكى از ايـشـان اسـت ، در نـتـيجه رستگاران به بهشت درامت كمتر از بهشتيان در امت هاى گذشته اسـت ، لذا آيـه شـريـفـه (ثـلة مـن الاوليـن و ثـلة مـن الاخـريـن ) نـازل شـده ، انـدوه آنـان را از بـين برد، و اين كه در حديث آمده كه آيه بعدى آيه قبلى را نـسـخ كـرد، مـنـظـورش هـمـيـن بـوده كـه آيـه دوم آن پـنـدارى رامـسـلمـانـان نـامـبـرده از آيه اول داشتند از بين برد.
ليكن خواننده عزيز توجه دارد كه حمل مذكور هيچ شاهد و دليلى در لفظ آيه ندارد، علاوه بـر ايـن ، لفـظ آيـه بـا آن مـنـافـات دارد، و مـخـصـوصـا ايـن كـه حـمـل كـردنـد نـسـخ را بـر ازاله پـنـدار، عـبـارت خـود حـديـث آن را تـحـمـل نـمـى كـنـد، حـال روايـت اولى هـم مـخـصـوصـا از جـهـت ذيـلش حال همين روايت است .
و در مـجمع البيان در ذيل آيه (يطوف عليهم ولدان مخلدون ) مى گويد در معناى ولدان اخـتـلاف اسـت ، بـعـضـى گـفـتـه انـد هـمـان فـرزنـدان اهل دنيا هستند، كه (به خاطر كوچكى سن ) نه حسناتى دارند تا مستقلا براى خود پاداشى داشـتـه بـاشـنـد، و نـه گـنـاهـانـى تـا عـقـاب شـونـد، نـاگـزيـر ايـن پـسـت را به آنان محول كرده اند.
آنـگـاه مـى گـويـد: از رسـول خـدا (صـلى اللّه عليه و آله وسلم ) هم روايت شده كه وقتى پـرسـيـدنـد اطـفـال مـشـركـيـن در آخـرت چـه وضـعـى دارنـد؟ فـرمـود: خـدمـتـگـزاران اهل بهشتند.
مـؤ لف : ايـن روايـت را الدر المـنـثـور هـم از حـسـن نـقـل كـرده ، ليـكـن روايـتش ضعيف و غير قابل اعتماد است .
رواياتى در ذيل آيات مربوط به بهشت و نعمت هاى بهشتى 
و در الدر المنثور است كه ابن ابى الدنيا دركتاب (صفه الجنه )، و بزار، ابن مردويه ، و بـيـهـقـى در كـتـاب (البـعـث )، از عـبـداللّه بـن مـسـعـود روايـت كـرده انـد گـفـت : رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) به من فرمود: همين كه در بهشت نگاهت به مرغى بـيفتد و هوس ‍ بريان شده آن را بكنى ، همان مرغ در حالى كه بريان شده پيش رويت مى افتد.
مـؤ لف : در ايـن مـعـنـا روايـات بسيارى رسيده و در بعضى از آنها آمده كه هوس هر چيز را بـكـنـد بـرايـش حـاضـر مـى شـود، و او از آن چـيـز مـى خـورد، و بـقيه اش به همان حالت اول بـر مـى گـردد، مـثـلا اگـر مـرغ بـاشـد بـه سـوى محل خود پرواز مى كند، و تازه در بين مرغان افتخار هم مى كند.
و در تـفسير قمى در ذيل آيه شريفه (لا يسمعون فيها لغوا و لا تاثيما) امام فرموده : لغو و تاثيم عبارت است از فحش و دروغ و غنا.
مـؤ لف : شـايد مراد از (غنا)، لهو باشد، و ممكن هم هست كلمه غنا تصحيف شده (خناء) باشد، يعنى ناقل حديث آن را درست ننوشته باشد و خناء معناى ناسزاگويى و فحش است .
و نـيـز در هـمـان كـتـاب در ذيـل آيـه (و اصـحـاب اليـمـيـن مـا اصـحـاب اليـمـيـن ) نقل مى كند كه امام فرمود: اصحاب يمين عبارتند از على بن ابى طالب و شيعيان او.
مـؤ لف : ايـن روايـت نـظـر دارد روايـاتـى كـه در تـفـسـيـر آيـه (يـوم نـدعـوا كـل اناس بامامهم فمن اوتى كتابه بيمينه ) وارد شده ، كه در آن روايات كلمه يمين به امـام حق معنا شده . و معناى روايت قمى اين مى شود كه : يمين ، على (عليه السلام ) است ، و اصـحـاب يـمـيـن اصـحـاب آن جـنـاب و شـيـعـيـان او هـسـتـنـد. و بـه هـر حـال روايـت از بـاب نـشـان دادن مـصـداق بـارز آيه است ، نه اين كه بخواهد بفرمايد آيه شـريـفـه در خـصـوص عـلى (عـليـه السـلام ) و شـيـعـيـانـش نازل شده .
بـاز در آن كـتـاب در ذيـل آيـه (فـى سدر مخضود) آمده كه اين سدر درختى است كه نه برگ دارد و نه خار، و وقتى امام صادق (عليه السلام ) آيه (و طلح منضود) را تلاوت كرد، در معنايش فرمود يعنى رويهم چيده شده .
و در الدر المنثور است كه حاكم (وى حديث را صحيح دانسته )، و بيهقى در كتاب البعث ، از ابـى امـامـه روايـت كـرده انـد كه گفت : اصحاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) هـمـواره مى گفتند خداى تعالى هميشه ما را به وسيله دهاتيها سود مى رساند، دهاتيها به شـهـر مـى آيـنـد و از رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) مسائلى مى پرسند و ما اسـتـفـاده مـى كـنـيـم ، هـمـچـنـان كـه روزى يـك اعـرابـى نـزد رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) شـد و عـرضـه داشـت : يـا رسول الله قرآن كريم نام درختى موذى را برده ، و ما انتظار نداشتيم كه در بهشت درختى مـوذى وجود داشته باشد، و صاحبش را اذيت كند. حضرت پرسيد: كدام درخت است ؟ اعرابى گـفـت : درخـت سدر، كه داراى خار است . رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فر مود: مـگـر قـرآن نـفـرمـوده : (فى سدر مخضود)؟ خودش ‍ فرموده كه خدا آن را خضد مى كند، يـعـنـى خـارش را از آن مـى گيرد، و به جاى دانه دانه هاى خارش ميوه به آن مى دهد، آرى سـدر بـهـشـتـى مـيـوه اى مـى آورد وقـتـى آن را مـى شـكـافـنـد هـفـتـاد و دو رقـم طـعـام داخل آن است ، طعامهايى كه هيچ يك رنگ ديگرى نيست .
و در مجمع البيان مى گويد: عامه از على (عليه السلام ) روايت كرده اند كه شخصى نزد آن جـناب اين آيه را خواند (و طلح منضود) حضرت فرمود: طلح نيست بلكه آيه شريفه (طـلع مـنـضـود) اسـت ، هـمـچـنـان كـه در جـاى ديـگـر فـرمـوده : (و نـخـل طـلعـهـا هـضـيم )، شخصى عرضه داشت : چرا پس قرآن را تغيير نمى دهيد، تا همه بخوانند (و طلع )؟ فرمود: قرآن امروز به هم خورده نمى شود، اين روايت را فرزند آن جـنـاب حـسـن بـن عـلى (عـليـهـمـاالسـلام ) و قـيـس بـن سـعـد نـيـز از آن جـنـاب نقل كرده اند.
و در الدر المـنـثور است كه : عبدالرزاق ، فاريابى ، هناد، عبد بن حميد، و ابن مردويه ، از عـلى بـن ابـى طـالب روايت كرده اند كه در ذ