ل آيه (و طلح منضود) فرمود: منظور موز است .
و در مـجـمـع البـيـان گـفـتـه : در خبر آمده كه در بهشت درختى است كه يك نفر سواره اگر بـخـواهـد سايه آن را طى كند، و صد سال راه برود باز هم آن را طى نخواهد كرد، و شما اگر خواستيد بخوانيد (و ظل ممدود). و نيز در خبر آمده كه هواى بهشت همواره مانند هواى صبحگاهان تابستان نه سردو نه گرم .
مـؤ لف : روايـت اولى در الدر المـنـثـور از ابـى سـعـيـد و انـس و غـيـر آن دو از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) نقل شده .
و در روضـه كـافى سندى كه به على بن ابراهيم دارد، از او، از ابن محبوب ، از محمد بن اسـحـاق مـدنـى ، از امـام ابـى جـعـفـر (عـليـه السـلام ) از رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) روايت كرده كه در ضمن حديثى كه در آن وصف بـهشت و اهل بهشت را توصيف كرده ، فرموده : اهل بهشت به زيارت يكديگر مى روند، و در بـهـشـت هـمگى در زير سايه هاى كشيده شده اى كه هوايش و روشنيش مانند هوا و روشنى ما بين طلوع فجر و طلوع خورشيد، و بلكه پاكيزه تر از آن است متنعم مى شوند.
و در تفسير قمى در ذيل آيه (انا انشا ناهن انشاء فرموده : منظور حور العين در بهشت است ، (فجعلناهن ابكارا عربا) فرمود: يعنى جز به زبان عربى سخن نمى گويند.
و در الدر المـنـثـور اسـت كـه : ابـن ابـى حـاتـم ، از جـعـفـربن محمد، از پدرش روايت كرده فـرمـود: رسـول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) در معناى كلمه (عربا) فرمود: كلام حوريان بهشت عربى است .
مـؤ لف : و در روايـاتـى ديگرآمده كه كلمه (عرب ) جمع عروب است ، كه به معناى زن با ناز و كرشمه است .
و نـيـز در هـمـان كـتاب است كه مسدد در مسند خود، و ابن منذر و طبرانى و ابن مردويه ، به سند حسن از ابى بكره از رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) روايت كرده اند كه در تـفسير آيه (ثلة من الاولين و ثلة من الاخرين ) فرمود: اين دو گروه هر دو در اين امتند و منظور، اولين اين امت و آخرين آنند.
مؤ لف : اين معنا در روايات بسيارى وارد شده و ليكن ظاهر آيات اين سوره اين است تقسيم بندى آن مربوط به تمام بشر است ، نه مخصوص به اين امت و شايد مراد اين روايات اين بـاشـد كـه در ايـن امـت نـيـز از هـر قـسـمـى مـصـداقـى هـسـت ، هـر چـنـد كـه ايـن احتمال از ظاهر روايات بعيد است ،
و هـمـچـنـيـن مـراد از روايـاتـى كـه وارد شـده كـه اصـحـاب يمين اصحاب امير المؤ منينند، و رواياتى كه دارد اصحاب شمال دشمنان آل محمدند، خواسته اند بيان مصداق كنند.
و در مـحـاسـن بـه سـند خود از معاوية بن وهب از امام صادق (عليه السلام ) روايت كرده كه گفت : از آن جناب از نوشيدن به يك نفس ‍ پرسيدم ، حضرتش آن را مكروه دانست و فرمود: اين شرب ، شرب هيم است ، پرسيدم هيم چيست ؟ فرمود شتر.
و نيز در آن كتاب به سند خود از حلبى از امام صادق (عليه السلام ) روايت آورده كه گفت : آن جـنـاب كـراهـت داشـت از ايـن كه مردم شبيه به هيم باشند، و آنگاه گفت : پرسيدم : هيم چيست ؟ فرمود: ريگ .
مؤ لف : اين هر دو معنا در رواياتى ديگر نيز آمده .و از همه اينها فاسدتر تفسير كسى است كه گفته : منظور از كلمه : (ناس ) در آيه شريفه خصوص حضرت آدم (عليه السلام ) است ، و معناى آيه اين است كه آدم امت واحده و تنها كسى بود كه هدايت داشت ، وبعد از او ذريه اش اختلاف كردند، و خدا انبيائى برانگيخت ...، و آيه شريفه نه از اول تابه آخرش با اين تفسير مطابقت دارد، و نه حتى بعضى از جملاتش با آن مساعد است .
تفسير بعضى كه مفاد آيه را مدنى بالطبع بودن انسان در همه ادوار تاريخ پنداشته اند
و باز با بيان ما فساد اين گفتار روشن مى شود كه بعضى گفته اند: كلمه (كان ) در آيه اصلا معناى زمان را نمى دهد، همچنانكه در جمله : (وكان اللّه عزيزا حكيما) كلمه (كان ) منسلخ از زمان است ، و معناى آيه اين است كه مردم همه از اين جهت كه مدنى به طبعند يك امتند، چون مدنيت به طبع اختصاص به يك نسل و دو نسل ندارد، بلكه هر جا و در هر زمانى انسانى يافت شود، بالطبع مدنى است ، چون زندگيش بدون اجتماع با افراد ديگر تاءمين نمى شود، حوائجش آنقدر زياد است كه خودش به تنهائى نمى تواند آنها را برآورد، و دايره لوازم زندگيش آنقدر وسيع است كه جز به اجتماع و تعاون با افراد ديگر و مبادله در مساعى تاءمين نگشته به حد كمال نمى رسد.
آرى او بايد از دسترنج خود آنچه خودش احتياج دارد به خود اختصاص داده ، مازاد آن را به ديگران كه كارهائى ديگر دارند بدهد، و در مقابل آنچه از دست آورد ديگران احتياج دارد بگيرد، تا همه حوائج زندگيش تاءمين گردد.
اين وضع انسان است كه هيچ وقتى از اوقات بى نياز از زندگى دسته جمعى نبوده ، تاريخ هم تا آنجا كه در دست است اين معنا را تاءييد مى كند، براى اينكه مى فهماند تشكيل اجتماع يك امر تحميلى نبوده ، بلكه به مقتضاى فطرت بشر بوده ، چيزى كه هست همين مدنيت كه مايه قوام زندگى بشر بوده ، مايه اختلاف نيز مى شده ، و نظام اجتماع را دچار اختلال مى كرده ، و بهمين جهت خداى تعالى به خاطر عنايت شديدى كه به سعادت اين نوع داشته ، شرايعى تشريع كرده ، تا اين اختلاف را برطرف سازد، و اين شرايع را با بعث انبيا و بشارت و انذار آنان ، و با فرستادن كتابى حاكم به همراه انبيا ابلاغ فرموده ، تا در موارد اختلاف مورد استفاده قرار گيرد.
پس حاصل معناى آيه بنابراين تفسير اين شد كه مردم بر حسب طبع مدنى هستند، و هرگز از زندگى دسته جمعى بى نياز نيستند، و همين زندگى دسته جمعى خود مايه اختلاف است ، و اين اختلاف بود كه بعثت انبيا و فرستادن كتابهاى آسمانى را موجب گرديد.
سه وجه در رد گفتار مفسرين فوق الذكر 
و اين معنى صحيح نيست زيرا اولا: اين مفسر مدنيت را طبع اولى انسان گرفته ، و اجتماع و اشتراك در زندگى را از لازمه ذاتى اين نوع دانسته در حالى كه خواننده عزيز توجه فرمود كه گفتيم اضطرار و ناچارى باعث شد بشر زير بار زندگى اجتماعى برود، نه اينكه لازمه ذات او باشد، و باز توجه فرمودى كه قرآن بر خلاف گفتار اين مفسر دلالت دارد.
و ثانيا در آيه شريفه بعثت انبيا را نتيجه مستقيم امت واحده بودن بشر قرار داده ، و اگر منظور از امت واحده بودن مساءله مدنيت بالطبع باشد،اين نتيجه گيرى درست نيست ، چون ربطى به هم ندارند، مگر اينكه اول اختلاف را نتيجه امت واحده بودن بگيريم ، بعدا بعثت انبيا را نتيجه اختلاف قراردهيم ، پس بايد در كلام مرتكب تقدير شويم ، و بگوئيم تقدير آيه چنين است : (ناس امت واحده اى بودند، بعد در آنان اختلاف پديد آمد، پس خداى تعالى انبيا رابرانگيخت تا رفع اختلاف كنند)، و تقدير گرفتن خلاف ظاهر است ، علاوه بر اينكه خود آن مفسر حاضر به تقدير گرفتن نيست .
و ثالثا: بنابر تفسير نامبرده در آيه شريفه تنها يك اختلاف ذكر شده ، در حالى كه آيه
شريفه صريح در اين است كه اختلاف دو تا است .
چون مى فرمايد: (وانزل معهم الكتاب ليحكم بين الناس فيما اختلفوا فيه )، معلوم مى شود يك اختلافى قبل از بعثت انبيا و انزال كتب داشته اند، و به منظور رفع آن خدا انبيا را 