 خلقت و افاضه وجود است ، وقـتـى خـداى تـعـالى بـه انـسان هستى مى دهد، هستى محدود مى دهد، از همان اولين لحظه تـكـويـنـش تـا آخـريـن لحـظـه زنـدگـى دنـيـائيـش ، و تـمـامـى خـصـوصـيـاتـى كـه در طول اين مدت به خود مى گيرد و رها مى كند، همه از لوازم آن محدوديت است ، و جز و آن حد اسـت و بـه تـقـديـر و انـدازه گـيـرى و تـحـديـد خـالق عـزوجـلش اسـت ، كـه يـكـى از آن خصوصيات هم مرگ او است ، پس مرگ انسان مانند حياتش به تقديرى از خدا است ، نه كه خدا نتوانسته انسان را براى هميشه آفريده باشد، و چون او از چنين خلقتى عاجز بوده ، و قـدرتـش هـمـيـن قـدر بـوده آفـريده اش مثلا هفتاد سال دوام داشته باشد، قهرا بعد از هفتاد سال دستخوش مرگ شود (العياذ باللّه ).
و نـه ايـن كـه خـدا او را بـراى هـمـيـشـه زنـده مـانـدن خـلق كـرده بـاشـد، و ليكن اسباب و عـوامـل مـخـرب و ويـرانگر بر اراده خداى عزوجل غلبه كرده ، و مخلوق او را بميراند، چون لازمـه ايـن دو فـرض ايـن اسـت كـه : قدرت خداى تعالى محدود و ناقص باشد، در فرض اول نـتـوانـسـتـه بـاشـد دوام بيشترى به مخلوق زنده اش بدهد، و در فرض دوم نتوانسته بـاشـد از هـجـوم عـوامـل ويـرانـگـر جـلوگـيـرى كـنـد، و ايـن در مـورد خـداى تـعـالى محال است ، براى اين كه قدرت او مطلق و اراده اش شكست ناپذير است .
از اين بيان روشن شد كه منظور از جمله (نحن قدرنا بينكم الموت )است كه بفهماند اولا مـرگ حـق اسـت ، و در ثانى مقدر از ناحيه او است ، نه اين كه مقتضاى نحوه وجود يك موجود زنـده باشد، بلكه خداى تعالى آن را براى اين موجود مقدر كرده ، يعنى او را آفريده تا فلان مدت زنده بماند، و در راس آن مدت بميرد.
و نـيـز روشن گرديد كه مراد از جمله (و ما نحن بمسبوقين ) - با در نظر گرفتن اين كه كلمه سبق به معناى غلبه و مسبوق به معناى مغلوب است - اين است كه : ما در عروض مرگ بر يك مخلوق زنده از عوامل ويرانگر شكست نمى خوريم ،
و چـنـان نـيـسـت كه حياتى دائمى به شما افاضه كنيم ، ولى آن اسباب بر اراده ما غلبه كـنـنـد، و حـيـاتـى را كـه مـا خـواسـتـه ايـم هـمـيـشـه بـاشـد، باطل سازند.
حـكـمـت و غـرض از تـقـديـر مـرگ : تـبـديـل امثال ، و انشاء مجدد اموات 

على ان نبدل امثالكم و ننشئكم فيما لا تعلمون

كـلمـه (عـلى ) مـتـعـلق اسـت بـه جـمـله (قـدرنا)، و جمله جار (على ) و مجرور (ان نـبـدل ) در واقـع حال است براى (قدرنا)، و معنايش است كه : ما مرگ را بين شما مقدر كـرديـم ، در حـالى كـه آن مـرگ بـراسـاس تـقـديـر شـد كـه جـا بـراى امـثـال شـمـا بـاز شود، و ديگران جاى شما را بگيرند، و شما را در خلقتى ديگر كه نمى دانيد در آوريم .
و كـلمـه (امـثـال ) جـمـع مـثـل - بـه كـسـره مـيـم و سـكـون ثـاء - اسـت ، و مـثـل هـر چـيـزى عـبـارت است از چيزى كه در نوعيت با آن يكى باشد، و ساده تر بگويم : فـردى ديـگـر از نـوع آن بـاشـد مـانـند زيد كه مثل عمرو است ، يعنى فردى ديگر از نوع انـسـان اسـت ، و مـراد از جـمـله (ان نـبـدل امـثـالكـم )است كه : شما را با امثالى از بشر تـبـديـل كـنـيـم ، و يـا امـثـال شـمـا را بـجـاى شـمـا تـبـديـل كـنـيـم ، و بـه هـر حـال مـعـنـاى آن اين است كه : جماعتى از بشر را با جماعتى ديگر، نسلى را با نسلى ديگر عوض و تبديل كنيم ، اخلاف بيايند و جاى اسلاف را بگيرند.
كلمه (ما) در جمله (و ننشئكم فيما لا تعلمون ) موصوله است ، و مراد از آن خلقت است ، و جـمـله عـطـف اسـت بـر جـمـله (نـبـدل )، و تـقـديـر كـلام چـنـيـن اسـت : (عـلى ان نـبـدل امـثـالكـم و عـلى ان نـنشئكم ) يعنى ما مرگ را بر اين اساس مقدر كرديم كه نسلى ديـگـر مـثل شما را جايگزين شما كنيم ، و بر اين اساس كه به شما خلقتى ديگر دهيم كه نـمـى دانـيـد چـگـونـه اسـت ، و آن خلقت ديگر عبارت است از هستى آخرتى كه از جنس هستى ناپايدار دنيا نيست .
و حـاصـل معناى دو آيه اين است كه : مرگ در بين شما به تقديرى از ما مقدر شده ، نه اين كـه نـاشـى از نـقـصـى در قـدرت ما باشد، به اين معنا كه ما نتوانيم وسيله ادامه حيات را بـراى شـمـا فـراهـم كنيم و نه اين كه اسباب ويرانگر و مرگ و ميرآور بر اراده ما غالب شـده ، و مـا را در حـفـظ حـيـات شـمـا عـاجز كرده باشد، بلكه خود ما شما را بر اين اساس آفـريـديـم كـه پـس از اجـلى مـعـيـن بـمـيـريـد، چـون خـلقـت مـا بـر اسـاس ‍ تـبـديـل امـثـال اسـت يعنى طبقه اى بميرند، و جا براى طبقه اى ديگر باز كنند، اسلاف را بـمـيـرانيم و اخلاف را به جاى آنان بگذاريم ، و نيز بر اين اساس است كه بعد از مردن شـمـا خـلقـتـى ديـگر وراى خلقت ناپايدار دنيوى به شما بدهيم ، پس مرگ عبارت است از انـتـقـال از خـانـه اى بـه خـانه اى ديگر، و از خلقتى به خلقتى بهتر، نه اين كه عبارت باشد از انعدام و فناء.
بـعـضـى از مـفـسـريـن احـتـمـال داده انـد كـلمـه (امـثـال ) در آيـه شـريـفـه جـمـع مـثـل - بـه دو فـتـحـه - بـاشـد، بـه مـعـنـاى وصـف است ، و در نتيجه دو جمله (على ان نـبـدل ) و (ننشئكم ...) هر دو يك معنا را افاده كنند، و آن اين است كه ما مرگ را بر اين اسـاس مـقدر كرده ايم كه اوصافتان را دگرگون سازيم ، و در آخرت به خلقتى شما را مـبـعـوث كـنـيـم كـه خـودتـان نـمـى دانـيـد، مـثـلا بـعـضـى از شـمـا را بـه صـفـت و شـكـل سـگ مـحـشـور كـنـيـم ، بـعـضـى ديـگـر را صـورت خـوك و يـا اشكال و صور ديگر، بعد از آنكه در دنيا بر صفت انسان بوديد، ولى معناى قبلى جامعتر و پرفايده تر است .
تـوضـيـح ايـنـكـه چـگـونـه عـلم بـه دنـيـا و خصوصيات آن مسلتزم اذعان به معاد است 

و لقد علمتم النشاءة الاولى فلولا تذكرون

مراد از (نشاءه اولى ) دنيا است ، و مراد از (علم به آن )، علم به خصوصيات آن است ، كـه مـسـتـلزم اذعـان بـه نـشـاه اى ديـگـر و جـاودانـه اسـت ، نـشـاءه اى كـه در آن بـه اعـمـال جزا مى دهند، براى اين كه از نظام حيرت انگيز عالم دنيا اين معنا به طور يقين به دسـت مـى آيد كه لغو و باطلى در عالم هستى نيست ، و قطعا براى اين نشاءه فانى غايت و هدفى است باقى ، و نيز از ضروريات نظام دنيا اين است مى بينيم هر موجودى به سوى سـعـادت نـوعـيـه اش هـدايـت شـده ، و انـسـان هـا هـم بـايـد از طـريـق بـعـث رسـل و تـشريع شرايع و توجيه امر و نهى به سوى سعادتشان هدايت شوند، و اين نيز صـورت نـمـى گـيـرد مـگـر ايـن كـه در بـرابـر اعـمـال نـيـك پـاداشـى و در مـقـابـل اعـمال زشت كيفرى مقرر شود، و چون دنيا براى پاداش و كيفر تنگ است ، ناگزير بـايـد در عـالمـى ديـگـر كه همان نشاءه آخرت است صورت بپذيرد (به آيه 27 و 28 از سوره ص مراجعه شود).
و امـا ايـن كـه چـگـونـه مـمـكـن اسـت انـسـان هـايـكـبـار ديـگـر زنـده شـونـد، دليـل امـكـان نيز در همين نشاءه دنيا است ، چون در اين نشاءه ديدند و فهميدند كه آن خدايى كه اين عالم را از كتم عدم به هستى آورد، و چنين قدرتى داشت ، او بر ايجاد بار دومش نيز قـ