يم ، مالمان از دسـت رفـت ، و وقـتـمـان تـلف شـد، و زحـمـاتـمـان هـدر گـشـت ، (بـل نـحـن مـحـرومـون )، هـمـه ايـنـهـا به جهنم ، اين را چه كنيم كه ديگر چيزى نداريم بخوريم ، و يا بفروشيم و حوايج زندگى خود را فراهم سازيم .
در اينجا اين سوال پيش مى آيد كه : چطور در اين آيه زراعت را از مردم نفى كرده و به خدا نـسـبـت داده ، بـا ايـن كـه دخـالت مـردم و اسـبـاب طـبـيـعـى در رويـش و نـمـو زرع قـابـل انـكـار نـيست ؟ در پاسخ مى گوييم هم آن درست است ، و هم اين ، و هيچ منافاتى در بـيـن نـيـسـت ، چـون زمـيـنـه گـفـتـار ايـن نـيـسـت كـه بـخـواهـد تـاثـيـر عوامل طبيعى را انكار كند، بلكه مى خواهد بفرمايد: آيا تاثير اين اسباب از خود آنها است و يـا از خـدا است ؟ و اثبات كند كه اگر اسباب طبيعى سببيت و تاثيرى دارند، خدا اين موهبت را به آنها داده ، و همچنين خود اسباب را خدا آفريده ، و نيز اسباب و عواملى كه اين اسباب را پـديد مى آورند، هم خودشان و هم اثرشان آفريده خدا هستند، و بالاخره سر نخ تمامى اثرها و موثرها به خدا منتهى مى گردد.

افرايتم الماء الذى تشربون ... فلولا تشكرون

كـلمـه (مـزن ) بـه مـعـنـاى ابـر اسـت ، و جمله (فلو لا تشكرون - پس چرا شكر نمى گزاريد)تحريك بر شكرگزارى است ،
و شـكـرگـزارى خـدا بـه ايـن اسـت كـه بـه زبـان و عـمل اظهار كنى كه اين نعمت ها از خداست ، و اين همان عبادت است ، و بقيه الفاظ آيه روشن است .

افرايتم النار التى تورون ... و متاعا للمقوين
 
در مـجـمـع البـيـان مـى گـويـد: كـلمـه (تـورون ) در اصـل (تـورئون ) بـوده ، و (تـورئون ) مـضـارع از بـاب افـعـال (ايـراء) اسـت ، و ايـراء بـه معناى روشن كردن آتش و اظهار آن است ، گفته مى شـود: اورى - يـورى و نيز وقتى مى گويند: (فلان قدح فاءورى )، معنايش اين است كـه فلانى كبريت زد و آتش را بر افروخت و ظاهر ساخت ، و اگر كبريت بزند ولى آتش نـگـيـرد مى گويند: (قدح فاكبى ). و نيز صاحب مجمع البيان گفته كلمه (مقوين ) (كـه در اصـل مـقـوئيـن بـوده اسـت ) جـمـع اسـم فـاعـل از بـاب افعال (اقواء) است ، و اقواء به معناى وارد شدن و ماندن در بيابانى است كه احدى در آن نباشد، وقتى مى گويند: (اقوت الدار)، معنايش اينكه خانه از اهلش خالى شد.
و مـعـنـاى آيه روشن است (مى خواهد بفرمايد آيا اين آتشى كه شما روشن مى كنيد خود شما چـوبـش را پـديـد آورده درخـتـش را ايـجاد كرده ايد و يا پديد آورنده اش ما بوديم ؟ اين ما بـوديـم كـه آن را وسـيله تذكر و مايه زندگى شما كرديم شمايى كه اگر دستگيرى ما نبود سرگردان و بيچاره بوديد).
معناى آيه : (فسبح باسم ربك العظيم 

فسبح باسم ربك العظيم

خـطـاب در ايـن آيـه رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليه و آله وسلم ) است ، بعد از آنكه شواهد ربـوبـيـت خـود را بـراى كـفـار ذكـر كـرد و فـرمـود: او كـسـى بود كه شما را خلق كرد و امـورتـان را تدبير نمود، و او به زودى مبعوثتان مى كند، تا جزاى اعمالتان را بدهد، و چـون كفار با شنيدن اين بيانات همچنان به تكذيب خود ادامه دادند، روى سخن را از ايشان بـرگردانيده متوجه رسول گرامى خود كرد، تا بفهماند اين مردم حرف به خرجشان نمى رود، لذا دسـتـور مى دهد تا آن جناب خدا را از شركى كه مردم مى ورزند و نيز از تكذيبى كه درباره بعث و جزا دارند منزه بدارد.
پـس حـرف فـاء كـه بـر سـر جـمـله (فـسـبـح باسم ) آمده تفريع را مى رساند، و مى فـهـمـانـد دسـتـور بـه تـسبيح نتيجه و فرع بيان سابق است ، و حرف (باء) در كلمه (باسم ) باى استعانت و ياباى ملابست است ،
و مـعـناى جمله اين است كه : حال كه چنين است پس تو خداى را با استعانت به نام او تسبيح گـوى و مـنـزه بـدار، مـمكن هم هست مراد از اسم نامبردارى و ذكر خدا باشد، چون اسم خدا را بـردن ذكـر او نـيـز هـسـت ، هـمـچـنـان كـه ديـگـران نـيـز ايـن احـتـمـال را داده انـد، و نـيز ممكن است حرف باء براى تعديه باشد، چون تنزيه اسم خدا تنزيه خدا است ، و معنايش است كه : اسم پروردگارت را از اين كه برايش ‍ شريكى ذكر شـود، و يـا بـعـث و جـزايـش انـكـار گـردد مـنزه بدار، و كلمه (عظيم ) صفت براى كلمه (اسم ) و يا براى كلمه (رب ) است .

فلا اقسم بمواقع النجوم

كلمه (لا اقسم ) رويهم سوگند است .
بـعـضـى گفته اند: كلمه (لا) در آن زيادى و بى معنا است ، (و تنها منظور تاكيد آورده شده )، و كلمه (اقسم ) به معناى (سوگند مى خورم ) است .
بـعـضـى ديگر گفته اند: كلمه (لا) نافيه است ، و مى خواهد بفرمايد: من سوگند نمى خورم .
و كـلمـه (مـواقـع ) جـمـع (مـوقـع ) اسـت ، كـه بـه مـعـنـاى مـحـل اسـت و مـعـنـاى آيـه چـنين است كه : من سوگند مى خورم به محلهاى ستارگان ، به آن جايى كه هر ستاره در آسمان دارد.
بعضى از مفسرين گفته اند: كلمه (مواقع ) جمع (موقع ) هست ليكن موقع مصدر ميمى و به معناى وقوع و سقوط است ، و آيه مى خواهد به سقوط ستارگان در روز قيامت ، و يا بـه افـتـادن شـهـاب هـا بـر سـر شـيـطـان هـا، و يـا بـه مـحـل سـقـوط سـتـارگـان در هـنـگـام غـروب اشـاره كـنـد. ولى وجـه اول بهتر است و به ذهن زودتر مى رود.

و انه لقسم لو تعلمون عظيم

اين آيه شريفه مى خواهد سوگند قبلى را بزرگ جلوه دهد، و مطلبى را كه با آن سوگند تاءكيد و اثبات مى كرد بيشتر تاءكيد كند.

انـه لقـرآن كـريـم فـى كـتـاب مـكـنـون لا يـمـسـه الا المـطـهـرون تنزيل من رب العالمين

معناى اينكه قرآن كريم و (انى كتاب مكنون ) است 
از آنجايى كه كفار مساءله وحدانيت خدا را در ربوبيت و الوهيت و همچنين مساءله بعث و جزا را انـكـار داشـتـنـد، و انـكـار خـود را بـا انـكـار قـرآن كـه بـه رسول اسلام نازل شده و در آن داستان توحيد و معاد آمده اظهار مى داشتند،
در حـقـيـقـت انـكـارشـان مـنـشـعـب بـه دو انـكـار مـى شـد، اول اصـل تـوحـيـد و بـعـث ، دوم انـكـار قـرآنـى كـه مـشتمل بر مساءله توحيد و بعث است ، و يا به عبارت ديگر توحيد و بعثى كه قرآن از آن خـبـر مـى دهـد، هـمـيـن جـهـت خـداى تـعـالى در ايـن سـوره دو جـور بـا آنـان صـحـبـت كـرد اول اين كه با ذكر شواهدى از آيات و ادله توحيد و بعث اين دو مساءله را اثبات نمود، كه ايـن استدلال از جمله (نحن خلقناكم ) شروع شده ، و در جمله (متاعا للمقوين ) ختم مى شود.
نـوع دوم بـه بـيـانى آن را اثبات نمود كه در عين اثبات مطلب ، كلام اللّه بودن قرآن را نـيـز اثـبـات مـى كـنـد، و مـسـجـل مـى سـازد كـه قـرآن كـلام خـدا و مـحـفـوظ نـزد او و نازل شده از ناحيه او است ، و بالاخره آن را به بهترين وصفى توصيف كرد.
پس جمله (انه لقرآن كريم ) جواب قسم سابق است ، و ضمير در آن به قرآنى كه از سياق استفاده مى شود بر مى گردد، و از توصيف خداى تعالى قرآن را به لفظ كريم و بدون هيچ قيد - البته با در نظر داشتن اين كه مقام آيه مقام مدح است - چنين بر مى آيد قرآن به طور مطلق كريم و محترم است ، و هم نزد خدا كريم و عزيز است ، و هم بدين جهت كـريـم است كه صفاتى پسنديده دارد، و هم بدين جهت سو