ى است ، بـرگـشـتنش هم تصادفى است ، و مى شود با چاره جويى آن را برگردانيد، و از تحققش جـلوگـيـرى كرد، و اگر نمى توانيد بگيريد، پس بدانيد كه مرگ مساءله اى است حساب شده و مقدر از ناحيه خدا، تا جان ها را به وسيله آن به سوى بعث و جزا سوق دهد.
بنابراين بيان ، جمله (فلولا اذا بلغت الحلقوم ) تفريع بر تكذيب كفار به قرآن است ، و بـه آنـچـه قـرآن از آن خـبـر داده ، كـه يـكـى از آنـهـا مـسـاءله بـعث و جزا است ، و كلمه (لولا) تـحـريك را مى رساند، (نظير كلمه (پس چرا) در فارسى )، البته تحريك بـه كـارى كـه شـنـونـده از عـهده آن بر نمى آيد، تا به وسيله او را وادار به تسليم در بـرابـر ادعـاى خـود كنى ، و ضمير مونث در جمله (بلغت ) نفس ‍ برمى گردد، و رسيدن جان به حلقوم كنايه است از مشرف شدن به مرگ .
و معناى اين كه فرمود: (و انتم حينئذ تنظرون ) اين است كه : شما محتضر را تماشا مى كنيد دارد از دستتان مى رود و پيش رويتان مى ميرد،
و شـمـا هـيـچ كارى نمى توانيد بكنيد، و معناى اين كه فرمود: (و نحن اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون ) اين است كه : شما او را تماشا مى كنيد، در حالى كه ما از شما به وى نـزديـك تـريـم ، چـون مـا به سراسر وجود او احاطه داريم ، و فرستادگان ما كه ماءمور قـبـض ‍ روح او هـسـتـنـد نـيـز از شـما به وى نزديك ترند، اما شما نه ما را مى بينيد و نه فرستادگان ما را.
و ايـن كـه مـسـاءله قبض روح را هم به خدا نسبت داديم و هم به فرستادگان او، به خاطر اين است كه قرآن كريم اين كار را كرده ، يكجا مساءله قبض روح را به خدا نسبت داده ، مى فرمايد: (اللّه يتوفى الانفس حين موتها)، و در جاى ديگر آن را به ملك الموت نسبت داده ، و فـرمـوده : (قـل يـتـوفـيـكـم مـلك المـوت الذى وكل بكم )، و جاى ديگر آن را به رسولان خدا نسبت داده مى فرمايد: (حتى اذا جاء احدكم الموت توفته رسلنا).
و جـمـله (فـلولا ان كـنـتـم غـير مدينين ) تكرار همان (لولا) اى است كه گذشت ، و اين تـكـرار بـه خـاطـر تـاءكـيـد اسـت ، و كـلمـه (مـدينين ) به معناى (مجزيين - جزا داده شـدگـان اسـت )، از مـاده (دان - يـدين ) است ، كه معناى (جزى - يجزى ) را مى دهد، مى فرمايد: پس چرا او را بر نمى گردانيد اگر جزايى در كار نيست و شما جزا داده نمى شويد، و ثواب و عقابى نداريد.
(تـرجـعـونـهـا ان كـنـتـم صـادقين ) - اگر راست مى گوييد و در ادعاى خود كه بعث و جـزايـى نـيـسـت ، صـادقـيـد، چـرا او را بـر نمى گردانيد؟ پس معلوم شد كه در واقع جمله (تـرجـعـونـهـا) مدخول (لولا) است ، و تقدير كلام چنين است : (فلولا ترجعونها اذا بـلغـت الحـلقـوم ، ان كـنـتم صادقين - اگر راست مى گوييد پس چرا جان او را كه حلقوم رسيده بر نمى گردانيد.
وضـــع طـــوائف ســـه گـــانـــه (مـــقـــربـــون ، اصـــحـــاب اليـــمـــيـــن و اصـحـابالشمال ) در حال مرگ و پس از مرگ 

فاما ان كان من المقربين فروح و ريحان و جنة نعيم

در ايـنـجـا بـه بـيـان حـال طـوايـف سـه گـانـه كـه در اول سـوره بـه طـور اجـمـال و تـفـصـيـل گـذشـت بـرگـشـتـه ، وضـع آنـان در حـال مـرگ و بـعـد از مـرگ را بـيان مى كند. و ضمير (كان ) به شخص محتضر بر مى گردد، كه بعد از حالت احتضار، و مردنش از سياق كلام فهميده مى شود،
و مـراد از مـقـربـيـن هـمـان سـابـقـون مـقـربـون اسـت كـه در اول سوره درباره آنان مى فرمود: (و السابقون السابقون اولئك المقربون ) و كلمه (روح ) معناى راحت ، و كلمه (ريحان ) به معناى رزق است .
بـعـضـى گـفته اند: ريحان به معناى همان گياه خوشبو است ، اما بهشتى آن ، كه در هنگام مرگ آن را براى مقربين مى آورند همينكه آن را بوييد از دنيا مى رود.
و معناى آيه اين است كه : اما آن محتضر اگر از مقربين باشد جزاى خوبيهايش اين است كه از هر هم و غمى و درد والمى راحت است ، و رزقى از رزق هاى بهشتى دارد، و بعد از مردن هم جنت نعيم را دارد.

و اما ان كان من اصحاب اليمين فسلام لك من اصحاب اليمين

درباره (لام ) در كلمه (لك ) چند احتمال هست ، يكى اين كه لام اختصاص ملكى باشد، و معناى جمله (سلام لك ) ايـن باشد كه : تو در ميان اصحاب يمين كه همه قرينان تو و رفقاى تو هستند داراى سلامت هستى ، و از آنان به تو جز خير و سلامت نخواهد رسيد.
احـتـمـال دوم كـه بـعـضـى داده انـد ايـن است كه : لام به معناى على باشد، و معناى جمله اين بـاشد كه : اصحاب يمين بر تو سلام مى فرستند، احتمالات ديگرى داده اند كه از نقلش صرفنظر مى كنيم .
در اين آيه التفاتى از غيبت به خطاب بكار رفته ، چون تا اينجا خطاب منكرين معاد بود، و رسـول خـدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) گويا غايب حساب شده بود، و در اينجا روى سـخـن بـه شـخـص آن جـنـاب كـرد، بـراى مـى خـواسـت سـلام اصـحـاب يـمـيـن را بـراى او نقل كند، و بفرمايد: (سلام لك من اصحاب اليمين )

و اما ان كان من المكذبين الضالين فنزل من حميم و تصلية جحيم ) (تصليه آتش )

به معناى آن است كه چيزى را در آتش ‍ داخل كنى .
بعضى گفته اند: به معناى چشيدن حرارت و عذاب آن است .
و مـعـنـاى آيـه ايـن اسـت كـه : و امـا اگـر چـنـانـچـه آن مـرده از اهل تكذيب و ضلالت باشد، پذيرايى و ضيافتى از آب سخت داغ و نوش جانى از حرارت آتـش خـواهد داشت ، خداى تعالى دوزخيان را به مكذبين و ضالين توصيف كرده ، و تكذيب را جـلوتـر از ضـلالت ذكر فرموده ، و اين بدان جهت است كه عذابى كه مى چشند همه به خاطر تكذيب و عنادشان با حق بود،
چـون اگـر تـنـهـا دچـار ضـلالت بـودنـد، و هـيچ تكذيبى نسبت به حق نمى داشتند، عذاب نـداشـتند، براى اين كه چنين مردمى در حقيقت مس تضعف هستند، كه قرآن آنان را دوزخى نمى دانـد. و اگـر در آيـات قـبـل فـرمـود: (ثـم ان كـم ايـهـا الضـالون المـكذبون ) و كلمه (ضـالون ) را جـلوتـر از كـلمـه (مكذبون ) ذكر كرد، از جهت مقام و موقعيت آيه بود، چـون آيـه مـذكور در مقام رد گفته كفار است كه مى گفتند : (اذا متنا و كنا ترابا و عظاماء انـا لمـبـعـوثـون ...) يـعـنى آيا وقتى مرديم و خاك شديم ، دوباره ما مبعوث مى شويم ؟ هـرگـز چـنـيـن چـيـزى مـمـكـن نـيـسـت ، و در چـنـيـن مـقـامـى مـنـاسـب تـر آن اسـت كـه اول ضلالت آنان به ميان آورده شود، بعد تكذيبشان .

ان هذا لهو الحق اليقين

كـلمـه (حـق ) بـه معناى علم است ، اما نه تنها علم ، بلكه علم چيزى از آن جهت كه علم با خـارج و واقعيت مطابق است ، (پس هر علمى حق نيست ، آن علمى حق است كه معلوم آن با واقعيت خـارجى مطابق باشد، مانند علم به اين كه واحد نصف دو تا است ) و (يقين ) عبارت است از عـلمـى كـه در آن نـقطه ابهام و ترديدى نباشد، (بسا مى شود افرادى ساده لوح چيزى عـلم پـيـدا مـى كـنـنـد، و ليـكـن بـا مـخـتـصـر تـشـكـيـك و وسـوسـه مـى تـوان عـلمـشـان را مبدل به شك كرد، چنين علمى علم اليقين نيست ) پس اين كه در آيه شريفه كلمه (حق ) را اضافه كرد به كلمه (يقين ) اين اضافه به حسب اصطلاح اضافه بيانيه است ، كه خاصيت تاءكيد را دارد، و مى خواهد وضع مضاف را بيان كند.
و م