ن است ، چون خالق زمان و مكان و محيط به تمامى موجودات اسـت ، بـلكه منظور از اوليت و آخريت و همچنين ظاهر و باطن بودنش ‍ اين است كه : او محيط بـه تـمـام اشـيـاء اسـت ، هـر نحوى كه شما اشياء را فرض و به هر صورت كه تصور بـكـنـى (اگـر فـلان را اول فـرض ‍ كـنـى او بـه احـاطـه اش اول تر از آن است ، اگر آخر فرض كنى او آخرتر است ، اگر چيزى را ظاهر فرض كنى او ظاهرتر، و اگر باطن فرض كنى او باطن تر است ، به همان دليلى كه گذشت ).
پـس از آنـچـه گـذشـت روشـن گـرديـد كـه ايـن اسـمـاى چـهـارگـانـه يـعـنـى اول و آخر و ظاهر و باطن چهار شاخه و فرع از نام (محيط) است ، و محيط هم شاخه اى از اطـلاق قـدرت او اسـت ، چـون قدرتش محيط به هر چيز است ، ممكن هم هست نامهاى چهارگانه مـورد بـحـث را شـاخـه هايى از احاطه قدرتش ندانيم ، بلكه شاخه هايى از احاطه وجود او بـگـيـريـم ، چـون وجـود او قـبـل از وجـود هـر چـيـز و بـعـد از وجـود هـر چـيـز اسـت ، او قـبل از آنكه چيزى ثبوت پيدا كند ثابت بود، و بعد از آنكه هر چيز داراى ثبوتى فانى گردد باز هم ثابت است ، او از هر چيز ديگرى نزديك تر و ظاهرتر است ، و از ديد و درك اوهام و عقول هر صاحب عقلى از چيز ديگرى باطن تر و پنهان تر است .
و همچنين اسامى چه ارگانه نامبرده به نوعى بر علم خداى تعالى بستگى و تفرع دارند. و به همين مناسبت است كه مى بينيم در ذيل آيه علم خدا را هم آورده مى فرمايد:
(و هو بكل شى ء عليم ).
بـعـضـى از مـفـسـريـن اسـمـاى چـهـارگـانـه را ايـنـطـور مـعـنـا كـرده انـد كـه : او اول اسـت ، بـراى اين كه قبل از هر چيز بوده ، و آخر است چون بعد از هلاك و فناى هر چيز هست ، و ظاهر است چون ادله اى بسيار بر وجودش دلالت مى كند، و باطن است چون عالم به تمامى اشياء هست ، و احدى نيست كه از او داناتر باشد.
بـعـضى ديگر گفته اند: اول يعنى بى ابتدا، و آخر يعنى بى انتها، و ظاهر يعنى بدون اقتراب ، و باطن يعنى بدون احتجاب .
البـتـه در ايـن مـيـان اقـوال ديـگـرى نـيـز هـسـت كـه دلچـسـب نـيـسـت و لذا از نقل آنها صرفنظر كرديم .

هو الذى خلق السموات و الارض فى سته ايام

تفسير اين آيه در سوره اعراف و يونس و هود و فرقان و قاف گذشت .

ثـم اسـتـوى عـلى العـرش يـعـلم مـا يـلج فـى الارض و مـا يـخـرج مـنـهـا و مـا ينزل من السماء و ما يعرج فيها

تفسير و بحث مفصل پيرامون معناى عرش در سوره اعراف آيه 54 گذشت ، و در آنجا گفتيم كـه (اسـتواى بر عرش ) كنايه است از شروع در تدبير ملك وجود، و به همين جهت است كـه دنـبـال اسـتـواى بـر عـرش مـسـاءله عـلم بـه جـزئيـات احوال موجودات آسمانى و زمين را ذكر كرده ، چون علم از لوازم تدبير است .
(يـعـلم مـا يـلج فـى الارض و مـا يـخـرج مـنـهـا و مـا يـنـزل مـن السـمـاء و مـا يـعـرج فـيـهـا) - كـلمـه (ولوج ) كـه مـصـدر فـعـل مـضـارع (يـلج ) اسـت - بـه طـورى كـه راغـب گـفـتـه - بـه مـعـنـاى داخـل شدن چيزى در محلى تنگ است ، و كلمه (عروج ) به معناى بالا رفتن است ، و معناى آيه اين است كه :
خـداى تـعـالى از آنـچـه در زمـيـن فـرو مـى رود و نـفـوذ مـى كـنـد از قبيل آب باران و تخم گياهان و غير اينها آگاه است ، و نيز از آنچه كه از زمين سر بر مى آورد چـون نـبـاتـات و حـيـوانـات و آب خـبـر دارد، و از آنـچـه كـه بـه زمـيـن نـازل مـى شـود چـون بـاران ها و اشعه اجرام نورانى و ملائكه و غيره با اطلاع است ، و از آنـچـه كـه از زمـيـن طـرف آسـمـان بـالا مـى رود مـانـنـد دودهـا و بـخـارهـا و مـلائكـه و اعمال بندگان با خبر است .
احاطه ، ملك و علم مطلق خداوند بر همه چيز و همه كس 

و هو معكم اين ما كنتم

او هـر جـا كـه بـاشـيـد بـا شـمـا است ، براى اين كه به شما احاطه دارد، و در هيچ مكان و پـوششى از او غايب نيستيد. در اينجا سوالى پيش ‍ مى آيد، و آن است كه : خداى تعالى در هـر حـال بـر مـا احـاطه دارد، و درهر زمان و مكان محيط به ما است ، با اين فرض چرا تنها مـسـاءله مـكـان آمـده ، و چـرا نـفـرمـود: (و هـو مـعـكـم ايـنـمـا كـنـتـم و فـى اى زمـان و اى حـال كـنـتـم او بـا شـمـا اسـت هـر جـا و هـر زمـان و در هـر حال كه باشيد؟)
در پـاسـخ مى گوييم : درست است كه احاطه خداى تعالى به ما تنها احاطه مكانى نيست ، بلكه در همه احوال و اوقات نيز به ما احاطه دارد، ليكن از آنجايى كه معروف ترين ملاك در جـدايـى چـيزى از چيزى ديگر و غايب شدنش از آن جدايى مكانى است ، و هر كس ‍ بخواهد از كسى ديگر جدا شود، مكان خود را عوض مى كند، از اين جهت تنها معيت مكانى را ذكر كرد، و گـرنـه نـسـبـت خـداى تـعـالى بـه مـكـان هـا و زمـان هـا و احوال يك نسبت است .
بعضى هم گفته اند: مراد از اين معيت ، معيت مجازى است ، كه منظور از آن احاطه علمى است .

و اللّه بما تعملون بصير

ايـن آيـه نـظـيـر فـرع و نـتـيـجـه اى اسـت كـه بـر مـطـالب قـبـل مـتـرتـب مى شود،مى فرمود: او با شما است هر جا كه باشيد، و او به هر چيزى عالم اسـت ، چـون نـتـيجه حاضر بودن او نزد مردم و جدا نشدنش از ايشان و عالم بودنش به هر چـيـز اين است كه بيناى به اعمال ايشان نيز باشد، ظاهر اعمالشان را ببيند و باطن آن را كه همان نيتها و مقاصد درونى ايشان است ، ناظر باشد.

له ملك السموات و الارض و الى اللّه ترجع الامور

بـا اين كه در سه آيه قبل فرموده بود: (له ملك السموات و الارض )، در اينجا نيز آن را خاطر نشان كرد،
و ايـن تـكـرار بـراى اين بود كه بهتر بفهماند مساءله بازگشت به خدا مبتنى بر عموميت مـلك او اسـت ، بـار اول تـنـها مى خواست مالكيت خدا را افاده كند، و در نوبت دوم خواست اين ابـتـنـاء را بـفـهـمـاند، همچنان كه در آيه اى ديگر مى بينيم مساءله معاد را با مالكيت خداى تـعـالى بـا هـم آورده ، مـى فـرمـايد: (يوم هم بارزون لا يخفى على اللّه منهم شى ء لمن الملك اليوم لله الواحد القهار).
در جمله (و الى اللّه ترجع الامور) كلمه (امور) جمع است ، و چون الف و لام بر سر دارد و به اصطلاح ادبى جمع محلى به الف و لام است ، افاده عموميت مى كند، همان طوردر جـمـله (الا الى اللّه تـصير الامور) نيز چنين است ، در نتيجه هيچ چيز نيست مگر آنكه به سـوى خـدا بـرمى گردد، و هيچ كس نمى تواند او را از برگشتن سوى خداى تعالى باز بـدارد، و هـيـچ عاملى كه آن چيز را به سوى خدا برمى گرداند به جز اختصاص ملك به خدا نيست . ساده تر بگويم : تنها عاملى كه امور را به سوى خدا بر مى گرداند،است كه ملك عالم مختص به او است ، پس امر و فرمان و حكمرانى هم تنها از آن او است .
در اين جمله و همچنين در جمله (و اللّه بما تعملون بصير) كه قبلا بود با اين ممكن بود بـفـرمـايـد: (و اليه ترجع الامور) و (و هو بما تعملون بصير لفظ اللّه ) را ذكر كـرد، و شـايـد وجـه آن ايـن بـوده بـاشـد كـه ايـن دو جـمـله مـانـنـد يـك مثل معروف دلنشين شود، و دلها را براى تاثر از ياد روز قيامت و پاداشهاى بزرگى كه در قـيـامـت بـه انـفـاق كـنـندگان در راه خدا مى دهند، و در آيا