ت بعد ذكرش مى آيد آماده تر سازد.

يـولج الليـل فـى النـهـار و يـولج النـهـار فـى الليل و هو عليم بذات الصدور

(ايـلاج شـب در روز) و (ايـلاج روز در شـب ) بـه مـعـنـاى اختلافى كه شب و روز در كـوتـاهـى و بـلنـدى دارنـد، و ايـن اختلاف در دو نيم كره شمالى و جنوبى درست به عكس همند، در فصلى كه در نيم كره شمالى شب ها بلند است ، در نيم كره جنوبى كوتاه است ، و در فـصـلى كه در نيم كره شمالى شب ها كوتاه و روزها بلند است ، در نيم كره جنوبى عكس آن است ، و مساءله اختلاف شب و روز را در كلام خداى تعالى چند بار ديديم .
و مـراد از (ذات الصـدور) افـكـار پـنـهـانـى و نـيـات نـهـفـته اى است كه در سينه ها جا گرفته و از آنجا بيرون نمى آيد؛
چون اين نيات منسوب به دلها است ، و دلها هم در قفسه سينه ها قرار دارد، و اين جمله يعنى جـمـله (و هو عليم بذات الصدور) احاطه علم خداى تعالى به نيات درونى را بيان مى كـنـد، هـمـچـنـان كـه جـمـله (و اللّه بما تعملون خبير) احاطه بينايى آن جناب به ظواهر اعمال آنان را بيان مى كرد.
بحث روايتى 
در الدرالمـنـثـور اسـت كه احمد، ابو داوود، ترمذى (وى حديث را حسن دانسته ) نسائى ، ابن مردويه ، و بيهقى (دركتاب شعب الايمان )، از عرباض بن ساريه روايت كرده اند كه گفت : رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) هـمـواره قـبل از خواب سوره هايى كه در آغازش ‍ مساءله تسبيح ذكر شده مى خواند و مى فرمود: در اين سوره ها آيه اى است كه از هزار آيه بهتر است .
مـولف : ايـن روايـت را از ابـن ضـريـس از يـحـيـى بـن ابـى كـثـيـر نـيـز از آن جـنـاب نقل كرده .
و در كـافـى بـه سـنـد خـود از عـاصـم بـن حميد روايت كرده كه گفت : شخصى از على بن ال حـسـيـن (عليهماالسلام ) از توحيد سؤ ال كرد، حضرت فرمود: خداى تعالى مى داند كه در آ خـر الزمـان مـردمـى خـواهـنـد آمـد اهـل تـعـمـق و تـحـقـيـق ، و بـه هـمـيـن جـهـت سـوره (قـل هـو اللّه احـد) و آيـات سـوره حـديـد تـا جـمـله (عـليـم بـذات الصـدور) را نـازل كـرد، و اگـر كـسى بخواهد در معارف توحيد بيش از اين كنجكاوى كند هلاك و گمراه مى شود.
و در تفسير قمى در ذيل آيه : (سبح لله ما فى السموات و الارض و هو العزيز الحكيم ) آمـده كه : امام فر مود: اين همانست كه رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) درباره اش فـرمـود: (اوتـيـت جـوامـع الكـلم كـلمات جامع را به من داده اند) و در معناى جمله (هو الاول ) فـرمود: يعنى او قبل از هر چيز بوده است ، (و الاخر) يعنى او بعد از فناى هر چيز باقى است ، و (هو عليم بذات الصدور) يعنى او به ضميرها آگاه است .

و در كـافـى آمـده كـه در روايـتـى از آن جـنـاب يـعـنـى از عـلى (عـليه السلام ) پرسيدند: پـروردگـار مـا قـبـل از ايـن كه آسمان و زمين را خلق كند كجا بود؟ فرمود: (كلمه كجا) بـود سـوال از مـكـان اسـت ، و در مـورد خداى تعالى صحيح نيست ، زيرا خداى تعالى (كه خالق مكان است ) بود در حالى كه مكانى نبود.
و در تـوحـيـد خـطـبـه اى از حـسـن بـن عـلى (عـليـهـمـاالسـلام ) نـقـل كـرده كـه در آن فـرمـوده : (الحـمـد لله الذى لم يـكـن له اول مـعـلوم ولا اخـر مـتـنـاه و لا قـبـل مـدرك و لا بـعـد مـحـدود فـلا تـدرك العـقـول و اوهـامـهـا و لا الفـكـر و خـطـراتـهـا و لا الالبـاب و اذهـانـهـا صـفـتـه فتقول متى و لا بدى ء مما و لا ظاهر على ما و لا باطن فيما).
شرح چند روايت درباره اول و آخر و ظاهر و باطن بودن خداى تعالى 
مـؤ لف : ايـن كـه فـرمـود: اولى مـعـلوم ندارد، (قيد معلوم احترازى نيست ، يعنى نمى خواهد بـفـرمـايـد: اول دارد، ولى بـراى مـا معلوم نيست ، بلكه ) قيدى توضيحى است ، مى خواهد بـفـرمـايـد: اول نـدارد بـراى ايـن اگـر اول مـى داشـت تـعـلق عـلم بـه آن اول مـمـكـن بـود، و چـون عـلم راهـى بـراى پـيـدا كـردن اول او نـدارد، و بـلكـه آن را جـايـز نـمـى دانـد، لذا اول نـدارد. (و لا آخـر مـتـنـاه ) قـيـد مـتـنـاهـى نـيـز در ايـنـجـا مـانـنـد قـيـد مـعـلوم در جـمله قبل توضيحى است ، مى خواهد بفرمايد: اگر آخر مى داشت متناهى و محدود مى شد.
(و لا قـبـل مـدرك ) يـعـنـى قـبـل نـدارد چـون اگـر مـى داشـت قابل درك مى بود، و لا بعد محدود بعدى هم ندارد، چون اگر داشته باشد محدود مى شود، (و لا بـدى ء مـمـا)، يـعـنـى خـداى تـعـالى از چـيـزى آغـاز نـشـده ، تـا اول داشـتـه بـاشـد، (و لا ظـاهر على ما)، يعنى تفوق او بر عالم مانند تفوق يك موجود مـادى بـر مـوجـود ديـگـر كه بالاى آن قرار بگيرد نيست . درست كه تفوق دارد اما نه چون تـفـوق جـسـمـانـيـات بـر يـكـديـگـر، (و لا بـاطـن فـيـمـا) يـعـنـى خـدا خـود را در داخل چيزى پنهان نكرده ، و در چيزى مستتر نگشته .
و در نـهـج البـلاغـه آمـده : (كـل ظـاهـر غـيـره غـيـر بـاطـن و كل باطن غيره غير ظاهر)
مؤ لف : و معناى آن اين است كه : حيثيت و نحوه ظهور در غير خداى تعالى ، غير نحوه بطون و پـنـهانى آن است ، هر چيزى غير خداى تعالى اگر از جهتى ظاهر است از عين آن جهت باطن نـيـست ، بلكه از جهت ديگرى باطن است ، و به عكس اگر از حيثى و جهتى پنهان است ، به عـيـن آن ظاهر نيست ، بلكه به غير آن ظاهر است ، و اما خداى تعالى به خاطر اين كه احدى الذات است ، مانند ما مخلوقاتش متقسم و متجزى به جهات مختلف نيست (توضيح اين كه اگر مـا عـالم هـسـتـيـم بـدين جهت است كه در وجود ما ابزارى براى علم هست ، و اگر قادريم به خـاطـر داشـتن آن ابزار نيست ، بلكه به خاطر داشتن ابزارى ديگر است ، پس ما بدان جهت عالم يم قادر نيستيم ، و بدان جهت كه قادريم عالم نيستيم ، اما خداى تعالى به عين آن جهت كـه عـالم اسـت قادر وحى است )، لذا خداى تعالى به همان كه ظاهر است باطن نيز هست ، و بـه عـيـن آن جـهـت كـه بـاطـن اسـت ظـاهـر اسـت ، پـس خـداى تـعـالى از شـدت و كمال ظهورش باطن است ، و از كمال بطونش ظاهر است (مثالى كه تا حدى ذهن را به مطلب نـزديـك كـند قرص خورشيد و سرچشمه نور است ، با اين كه ظاهر است ، و نه تنها ظاهر اسـت بـلكـه ظـهـور هـر چـيـز ديـگـر هـم بـواسـطـه نـور آن اسـت ، در عـيـن حال از شدت ظهور، كسى نمى تواند به خود قرص ، نگاه كند).
و در آن كـتـاب ايـن جـمـله نـيـز آمده : (الحمد لله الاول فلا شى ء قبله و الاخر فلا شى ء بعده و الظاهر فلا شى ء فوقه و الباطن فلا شى ء دونه ).
مـؤ لف : و مـراد از (قبليت و بعديت )، قبليت و بعديت زمانى نيست ، نمى خواهد يك امتداد زمـانـى در ايـن بـين فرض كند، كه هم در گذشته اش غير متناهى باشد، و هم در آينده ، و عالم هستى در وسط اين دو طرف قرار گرفته باشد، در قطعه اى از زمان كه هر دو طرف آن غـيـر متناهى است و خود عالم هر دو طرفش متناهى ، در نتيجه وجود خداى تعالى منطبق بر سراسر زمان غير متناهى باشد، طورى كه هيچ يك از دو طرفش خالى از خدا نباشد، هر چند كه هر دو طرف آن غير متناهى با شد، و باز در نتيجه هستى خدا از حيث زمان مقدم بر عالم و موخر از آن باشد؛
چون اگر خداى سبحان ازلى