 و ضمير در (فيه ) و در (قبله ) به باطن و ظاهر برمى گردد، و از اين كه فرمود: باطن ديوار در آن رحمت و ظـاهـر ديوار از ناحيه ديوار عذاب است ، چنين برمى آيد كه ديوار محيط به مؤ منين است ، و مؤ منين در داخل ديوار، و منافقين در خارج آن قرار دارند.
و ايـن كـه ديـوار مـذكـور داخـلش كـه بـه طـرف مـؤ مـنـيـن اسـت طـورى اسـت كـه مـشـتـمـل بـر رحـمـت اسـت ، و ظـاهـرش كـه بـه طـرف مـنـافـقـيـن اسـت مـشـتـمل بر عذاب است ، با وضعى كه ايمان در دنيا دارد مناسب است ، چون ايمان هم در دنيا نظير همان ديوار آخرت ، براى اهل اخلاص از مؤ منين نعمت و رحمت بود، و از داشتن آن شادى و مـسـرت مـى كـردنـد و لذت مـى بـردنـد، و هـمـيـن ايـمـان بـراى اهـل نـفـاق عـذاب بـود، از پـذيـرفتنش شانه خالى مى كردند، و اصلا از آن ناراحت و متنفر بودند.
استمداد منافقان از مؤ منان و جواب ايشان به آنها

ينادونهم الم نكن معكم ...

ايـن آيـه مـطـلبى استينافى را به عنوان پاسخ از سوالى تقديرى بيان مى كند، گويا شـخـصـى بـعـد از شنيدن آيه قبلى پرسيده : منافقين و منافقات بعد از آنكه با آن ديوار برخورد مى كنند، و آن عذاب را از پشت ديوار مشاهده مى نمايند چه تدبيرى مى انديشند و چه مى كنند؟ در پاسخ فرموده : (ينادونهم - فرياد بر مى آورند).
و مـعناى آيه اين است كه : منافقين و منافقات ، مؤ منين و مؤ منات را بانگ مى زنند كه مگر ما در دنيا با شما نبوديم ؟
و مـنـظـورشـان از ايـن سـخـن ايـن است كه : در دنيا در ظاهر دين با مؤ منين و مومنات بودند، (آنـان نـمـاز مـى خـوانـدند و اينان نيز مى خواندند، و هر كار ديگرى كه مؤ منين مى كردند اينان نيز مى كردند، با اين تفاوت كه مؤ منين و مومنات هر چه مى كردند براى رضاى خدا و تـقـرب بدو مى كردند، و اينان هر چه مى كردند به اين انگيزه مى كردند كه با زبان شكار، سخن گفته باشند، تا زودتر شكار را در دام خود بيفكنند).
و جـمـله (قـالوا بـلى ) تـا آخـر آيه پاسخ مؤ منين و مؤ منات است به ايشان ، كه بله ، شما با ما بوديد، (و لكنكم فتنتم ) و ليكن شما در امتحان به هلاكت افكنديد (انفسكم ) خـود را، (و تـربـصـتم ) و همواره منتظر بوديد و آرزو داشتيد دعوت دينى و متدينين گرفتار بلا و مصيبتى شوند، (و ارتبتم )، و در دين خود در شك و ترديد بوديد، (و غـرتـكـم الامـانـى )، و آرزوهـاى گـونـاگـون و از آن جمله آرزوى خاموش شدن نور دين و بـرگـشـتـن مـتـديـنـين از دين ، شما را مغرور كرد، (حتى جاء امر اللّه )، تا آنكه امر خدا يـعنى مرگ فرا رسيد، (و غركم بالله الغرور) كلمه (غرور) - به فتحه غين - به معناى شيطان است ، و معناى جمله است كه شيطان شما را به خدا مغرور ساخت .
و ايـن آيـه شـريفه به طورى كه ملاحظه مى فرماييد اين معنا را افاده مى كند كه زنان و مـردان مـنـافـق در روز قيامت از زنان و مردان مؤ من كمك مى طلبند، تا شايد به كمك آنان از ظـلمـتـى كـه در آنند نجات يابند، و دست آويز و بهانه شان اين است كه آخر ما در دنيا با شـمـا بـوديـم ، و سپس مى فهماند كه مردان و زنان مؤ من در پاسخشان مى گويند: درست است كه با ما بوديد، ولى دلهايتان مطابق با ظاهر حالتان نبود، چون شما دلهاى خود را گمراه و مفتون كرده بوديد و همواره در انتظار بلا و گرفتارى براى مسلمانان بوديد، و در دينى كه اظهارش مى داشتيد شك و ترديد داشتيد، آرزوهاى خام و شيطان ، شما را فريب داد، و ايـن صـفـات خـبيثه همه آفات قلب است ، پس ‍ دلهاى شما سالم نبود، و در امروز كه روز قـيامت است تنها كسانى سود مى برند كه از دنيا با قلبى سالم آمده باشند، همچنان كه قرآن كريم فرمود: (يوم لا ينفع مال و لا بنون الا من اتى اللّه بقلب سليم ).
دنباله گفتار مؤ منان بر منافقان : شما امروز هيچ ياورى نداريد

فاليوم لا يوخذ منكم فدية و لا من الذين كفروا...

ايـن آيـه تتمه گفتار مردان و زنان با ايمان است ، كه در خطاب به منافقين و منافقات مى گويند،
و در ايـن خـطاب خود كفار را هم اضافه مى كنند، چون منافقين هم در واقع كافرند، و تنها فرقى كه كفار با ايشان دارند اين است كفر خود را علنى و اظهار مى كنند، و مؤ منين در اين خـطـاب مـى گـويـنـد امـروز هـر كسى در گرو عمل خويش است ، هم چنان كه در قرآن كريم فـرمـوده بـود: (كـل نـفـس بـمـا كـسـبـت رهـيـنـه ) ايـنـجـا مثل دنيا نيست كه بتوانيد با دادن رشوه جرم خود را بخريد، امروز از كسى فديه و عوض نـمـى گـيـرنـد، و شـما نمى توانيد از اين راه خود را از عذاب خلاص كنيد، چون راه نجات يـافـتـن از هـر گـرفـتـارى يا دادن عوض است ، كه انسان بدهد و خود را از گرو آن عذاب درآورد، و يـا پـارتـى و يـارى يـاوران اسـت كـه شـما هيچ يك را نداريد، اولى را با جمله (فاليوم لا يوخذ منكم فديه ...) نفى كردند، و دومى را با جمله (ماويكم النار).
(مـاويـكـم النـار هـى مـوليـكـم و بـئس المـصـيـر) - در ايـن جمله به طور كلى هر نوع ناصرى كه بتواند منافقين و كفار را يارى دهد و از آتش برهاند نفى كرده ، مگر يك ياور را، آن هـم خـود آتـش اسـت ، كه مى فرمايد: (هى موليكم - تنها آتش ياور شما است )، چـون جـمـله مـذكور انحصار را مى رساند، و منظور از (مولى ) همان ناصر است ، و جمله مـذكـور نـوعـى طعنه زدن است ، (مثل اين به جنايت كارى بگويند: راه نجات و تنها ياورت چوبه دار است ).
ممكن هم هست كلمه (مولى ) در اينجا به معناى متصدى امر باشد، چون كفار در دنيا براى بـرآوردن حـوايـج زندگيشان از خوردنى و نوشيدنى و جامه و همسر و مسكن غير خدا را مى خـوانـدنـد، و حـقـيـقـت غير خدا همان آتش است ، پس همانطور كه مولاى ايشان در دنيا غير خدا بـود، در آخـرت هم مولايشان آتش خواهد بود، چون همين آتش است كه حوائج آنان را بر مى آورد، طـعـامـى از زقـوم ، و شـرابـى از حـمـيـم ، و جـامه اى بريده از آتش ، و همسرانى از شيطان ها، و مسكنى در درون دوزخ برايشان فراهم مى كند، و خداى سبحان در جاهاى ديگر كلامش ، در آياتى بسيار از آن خبر داده .
بحث روايتى 
(روايـاتـى در ذيـل آيه مربوط به انفاق قبل از فتح و بعد از فتح ، گفتگوى منافقان ومؤ منان در قيامت و روايتى درباره آرزوى دراز)
در الدر المـنـثـور اسـت كه ابن جرير، ابن ابى حاتم ، ابن مردويه ، و ابو نعيم (در كتاب دلائل ) از طـريـق زيـد بـن اسـلم ، از عـطاء بن يسار، از ابى سعيد خدرى ، روايت كرده كه گفت :
در سال حديبيه در ركاب رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) از مدينه بيرون شديم تـا بـه عـسـفـان رسيديم ، در آنجا رسول خدا (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) فرمود: ممكن اسـت مـردمـى نـيـايـنـد كـه شـمـا وقـتـى اعـمـال خـود را بـا اعـمـال آنـان مـقـايـسـه كـنـيـد اعـمـال خـود را نـاچـيـز بـشـمـاريـد. پـرسـيـديـم : يـا رسول اللّه (صلى اللّه عليه و آله وسلم ) آن مردم چه كسانيند آيا از قريشند؟ فرمود: نه ، و ليـكـن اهـل يـمـنـند، كه دلهايى رقيق تر و قلوبى نرم تر دارند، پرسيديم : آيا آنها بهتر از ما هستند يا رسول اللّه ؟ فرمود: اگر 