رف غير متناهى شود.
و از ايـن گـفـتـار پـيـداسـت كـه صـاحـب گـفـتـار لوح را يـك لوحـى فـلزى و امـثال آن گرفته ، كه در ناحيه اى از نواحى جو آويزان است ، حوادث را با يكى از لغات (يـا فـارسى يا عربى يا غير آن ) در آن نوشته اند، و با خطى نوشته اند كه ما مقاصد خودمان را با آن مى نويسيم ، ولى ما در سابق لوح و قلم را معنا كرديم و به زودى تتمه اى نيز از نظر خواننده خواهد گذشت .
بـعـضـى هـم دربـاره كـتـاب گفته اند كه : مراد از آن علم خداى تعالى است ، ولى اين معنا خلاف ظاهر است ، مگر اينكه منظورشان از علم همان كتابى باشد كه حوادث كه مراتبى از علم فعلى خداست در آن نوشته شده است .
آيـه شريفه با جمله (ان ذلك على اللّه يسير) ختم شده ، تا دلالت كند بر اين تقدير حوادث قبل از وقوع آن ، و راندن قضاى حتمى آن براى خداى تعالى صعوبتى ندارد.
در از دست دادن اندوه مخوريد و در به دست آوردن شادى مكنيد

لكيلا تاسوا على ما فاتكم و لا تفرحوا بما اتيكم ...

ايـن جـمـله بـيـانـگـر عـلّت مـطـلبـى اسـت كـه در آيـه قبل بود البته اشتباه نشود كه در آيه قبل دو چيز بود يكى خبرى كه خدا مى داد از نوشتن حوادث قبل از وقوع آن ، و يكى هم خود حوادث ، و آيه مورد بحث بيانگر خبر دادن خدا است ، نـه خود حوادث ، و كلمه (اسى ) كه مبدا فعل (تاسوا) است به معناى اندوه است ، و منظور از (مافات ) و نيز از (مااتى ) نعمت فوت شده ، و نعمت داده شده است .
و مـعـنـايـش ايـن اسـت كـه : ايـن كـه مـا بـه شـمـا خـبـر مـى دهـيـم حـوادث را قـبـل ازكـه حـادث شـود نـوشـته ايم ، براى اين خبر مى دهيم كه از اين به بعد ديگر به خـاطـر نـعـمتى كه از دستتان مى رود اندوه مخوريد، و به خاطر نعمتى كه خدا به شما مى دهد خوشحالى مكنيد، براى اين كه انسان اگر يقين كند كه آنچه فوت شده بايد مى شد، و ممكن نبود فوت نشود، و آنچه عايدش گشت بايد مى شد و ممكن نبود كه نشود، وديعه اى اسـت كـه خدا به او سپرده چنين كسى نه در هنگام فوت نعمت خيلى غصه مى خورد، و نه در هـنـگام فرج و آمدن نعمت ، (مثل كارمندى مى ماند كه سر برج حقوقى دارد و بدهى هايى هم بايد بپردازد نه از گرفتن حقوق شادمان مى شود و نه از دادن بدهى غمناك مى گردد).
بعضى از مفسرين در پاسخ اين سوال كه چرا فوت شدن را به خود فوت شدنى ها نسبت داد و فرمود: (ما فاتكم - آنچه از شما فوت مى شود) ولى نعمت تازه رسيده را به خدا نسبت داده ، و فرمود: (ما اتيكم - آنچه خدا به شما مى دهد)؟ گفته اند: علتش ‍ اين است كه آمدن نعمت احتياج به علّت دارد، ولى فوت آن احتياجى به مفوت (كسى كه آن را فوت كند) ندارد، چون فوت و فنا، ذاتى هـر چـيـز اسـت ، اگـر به طبع خودش وا گذار شود فوت مى شود و باقى نمى ماند، به خلاف حاصل شدن نعمت و بقاى آن كه علت مى خواهد، و آن خداست ، پس بايد بقاى نعمت و خود نعمت را به خدا نسبت داد.
(و اللّه لا يـحـب كـل مختال فخور) - (مختال ) به كسى مى گويند كه دچار خيلاء و تـكـبـر شده باشد، و تكبر را از اين خيلاء مى گويند كه متكبر چيزى را كه در خود سراغ دارد فـضـيلتى براى خود خيال مى كند - راغب چنين گفته . و (فخور) به معناى كسى اسـت كـه زيـاد افـتـخـار و مـبـاهـات مـى كـنـد، و اخـتـيـال (كـه مـصـدر اسـت بـراى كـلمـه مـخـتـال )، و نيز افتخار ناشى از اين مى شود كه انسان توهم كند كه آنچه نعمت دارد به خـاطـر اسـتـحـقـاق خـودش اسـت ، و اين بر خلاف حق است ، چون او فعلى را كه بايد مستند تـقـديـر خـدا كـنـد بـه اسـتـقـلال نـفـس خـود كـرده ، و ايـن اختيال و افتخار هر دو از رذائل نفسند، كه خدا آن را دوست نمى دارد.

الذين يبخلون و يامرون الناس بالبخل ...

ايـن جـمـله صـفـت و نـشـانـى كـل مـختال فخور را مى دهد، و مى فهماند كه اگر خدا آن دو را دوست نمى دارد، چرا نمى دارد، بـراى ايـن كـه اگـر بـخـل مـى ورزنـد انـگـيـزه شـان ايـن اسـت كـه مال خود را كه تكيه گاه آنان در اين اختيال و افتخار است از دست ندهند، و اگر به مردم هم سـفـارش مـى كنند كه آنها هم بخل بورزند براى اين است كه هر چه را براى ديگران نيز مـى خـواهـنـد، سـخـاوت و بـذل و بـخـشـش در مـردم شـايـع نـشـود، چـون اگـر شايع شود بـخـل آنـان بـيـشـتـر نـمـود مـى كـنـد، و مـردم بـيـشـتـرى مـى فـهـمـنـد كـه فـلانـى بخيل است .
(و مـن يـتـول فـان اللّه هـو الغـنـى الحـمـيـد) - يـعـنـى كـسانى از انفاق در راه خدا رو گـردانـنـد، و از مـواعـظ او پـنـد نـمـى گـيـرنـد كـه اطـمـيـنـان قـلبـى بـرايـشـان حـاصـل نـمـى شـود، صـفـت دنـيـا و نعمت بهشت همان است كه خدا بيان كرده ، و همچنين باور ندارند كه تقدير امور به دست او است ،
چـون او غـنـى است و احتياجى به انفاق آنان ندارد، و حميد هم هست ، در آنچه مى كند محمود و سـتوده است . اين آيات سه گانه كه از جمله (و ما اصاب من مصيبة ) شروع مى شود، و در جـمـله (الغـنى الحميد) ختم مى گردد، به طورى كه ملاحظه مى فرماييد مردم را به انـفـاق و مـبـارزه بـا بخل و امساك دعوت و تشويق مى كند، و مى خواهد تا مردم از اندوه بر آنـچـه از ايـشان فوت مى شود و شادى به آنچه به ايشان مى رسد زهد بورزند، براى اين كه امور از ناحيه خدا مقدر است ، و قضايش از ناحيه او رانده شده ، و در كتابى نوشته شده ، كتابى كه هر چيزى را قبل از قطعى شدنش نوشته است .
بحث روايتى 
(روايـــاتـــى در ذيـل آيـه : (الم يـاءن للذيـن آمـنـوا...) و (اولئك هـم الصـديـقون والشهداء...) و درباره حد زهد)
در الدر المـنـثـور در ذيـل آيه (الم ياءن ) آمده كه : ابن مبارك ، عبدالرزاق و ابن منذر از اعـمـش روايـتـى آورده انـد كـه گـفـت : وقـتـى اصـحـاب رسـول خـدا (صـلى اللّه عـليـه و آله وسـلم ) بـه مـديـنـه آمدند، و از زندگى مرفهى كه درداشـتـنـد بـه يـك زندگى فلاكت بارى دچار گشته ، در نتيجه نسبت به پاره اى وظايف سـسـت شدند، در اين آيه مورد عتاب قرار گرفتند، كه مگر وقت آن نشده كسانى كه ايمان آورده اند دلهايشان براى ذكر خدا نرم شود.
مـؤ لف : ايـن روايـت مـعـتـدل تـريـن روايـات وارده در شـاءن نـزول سـوره اسـت ، و گـرنـه روايـتـى ديـگـر از ابـن مـسـعـود نـقـل شـده كـه گـفـت : بـين اسلام ما و بين عتابى كه خدا با آيه (الم يان للذين امنوا ان تـخـشـع قـلوبـهـم لذكـر اللّه ) بـه مـا كـرد بـيـش از چـهـار سال فاصله نشد.
از ظـاهـر ايـن روايـت بـرمـى آيـد كـه ايـن سـوره در مـكـّه نازل شده .
و بـاز در مـعـنـاى آن روايـتـى اسـت كـه نـقـل شـده مـشـعـر بـر ايـن كـه عـمـر بـعـد از نـزول ايـن سـوره مـسـلمـان شـد. كـه ايـن نـيـز دلالت دارد بـر ايـن كـه سـوره در مـكـّه نازل شده ، چون اسلام عمر در مكّه بود، ليكن خواننده توجه فرمود كه سياق آيات سوره بـه هـيـچ وجـه بـا نـزول آن در مـكـّه سـازگـار نـيـسـت ، و مـمـكـن روايـت ابـن مـسـعـود را حـمـل كـرد بـر ايـن كـه خـصـوص آيـه (الم يـاءن ...)، و يا آن آيه و آيه بعدش در مكّه نازل شده ، و بقيه در مدينه .
و در روايـتـى كـ